جهان بهار

در آرام باز شد. نور، باریکه ای سحرناک بر زمین ریخت، صدای چکاوک، ملودی وار امنیت پشت در را نوید می داد. بوی شیرین گل هم کم کم وارد شد و سپاه تلخ تاریکی از کنار کلون های قدیمی در کنار رفت. عطر بهار، تپش های سرد و غمناک قلبم را تسکین داد. نفس ها آرام شدند و گرمای مطبوعی در سینه ام حس کردم، نفسی کوتاه کشیدم که باعث شد ذره های خاک از جلوی چشمانم تا باریکه ی نور پرواز کنند و غباری نرم به اطراف بنشیند. بوی خاک باران خورده هم از کنار در همراه نسیم به مشامم رسید. حرکت چیزی را دیدم، خرگوشی در دوردست روی سبزی چمن به سمت بلندی ها می دوید، ابرهای سپید و پنبه ای با سایه ای آبی رنگ از وزش نسیم حرکت می کردند و اشکالشان را نمی شد از شکاف اندک در تشخیص داد اما سپیدی بیش از حد ابرها چشم را از دور هم می زد، انگار جشنی بزرگ برپا بود، آسمان صاف و آبی رنگ لبخندی ملایم بر لب داشت. گل های ریز و سپید بابونه با هم می رقصیدند و تک گل های سرخ لاله را دور گرفته بودند تا آن ها هم همراهیشان کنند، پروانه ها دست زنان تشویقشان می کنند و گروه موسیقی باد و بلبل و گنجشک شادی کنان برایشان می نوازند. من هم آرزوی همراهیشان را دارم اما پایی ندارم که برخیزم.
مزرعه دار وارد شد و مترسک را از کف انبار برداشت، خاکش را تکاند و آن را بیرون برد تا در مزرعه نصب کند، قلب کوچک مترسک از شادی لبریز شد و لبخند پارچه ای اش درخشید.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ناصرباران دوست ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,سارینا معالی ,مهرداد ادیب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (29/1/1394),ف. سکوت (29/1/1394),سحر ذاکری (29/1/1394),شهره کبودوندپور (29/1/1394),آرمیتا مولوی (29/1/1394), ناصرباران دوست (29/1/1394), عبدی (29/1/1394),همایون طراح (29/1/1394),آرش پرتو (29/1/1394), زینب ارونی (29/1/1394),سارینا معالی (29/1/1394),احمد دولت آبادی (29/1/1394),مهرداد ادیب (30/1/1394),شهدخت رحیم پور (30/1/1394),سید علی الحسینی (30/1/1394),فاطمه رنجبر (1/2/1394),سیده ساجده شهریاری (7/2/1394), عبدی (15/2/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 07:56

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم عبدی عزیزم
بسیار عالی بود و غافلگیرانه
از آرزوها و علائق كسي گفتي آخر سر به مترسك ختم شد
واژه ها را خوب چيدي و توصيفات زيبا داشتي
براي قلم تان موفقيت آرزومندم
شاد باشيد و تندرست @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 08:58

بر سر مزرعه ی سبز فلک ، باغبانی به مترسک می گفت

: دل تو چوبین است و ندانست که زخم زبان ، دل چوب هم می شکند
سلام
زیبا بود و لطیف


@شهره کبودوندپور توسط عبدی Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 09:48

نمایش مشخصات عبدی با سلام و درود
ممنونم


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 15:47

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام داستان خوب با پایان غافلگیر کننده
سپاس


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 15:59

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 20:01

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی توصیفاتی دلچسب و دل انگیز با پایانی توام دنباله دار.


نام: مهرداد ادیب کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 00:51

نمایش مشخصات مهرداد ادیب سلام بر خانم عبدی گرامی
توصیفات داستان زیباست و پایانی غافلگیر کننده دارد. من در داستانها همیشه دلم برای مترسکها می سوزد. چرا که انها عموماً قلبی رئوف و مهربان دارند اما بکاری می گمارندشان که آن را دوست ندارند. ترساندن پرندگان!
موفق باشید


نام: سیده ساجده شهریاری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 14:50

نمایش مشخصات سیده ساجده شهریاری سلام خانوم
جای حرف نمونده عااالی
من انقد مترسک دوس دارم هرجا هرچی راجبش ببینم میرم سراغش
البت سراغ این داستان که به خاطر هنر نویسندش اومدم
به هرحال
موفق باشی و همیشه شااد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.