نامه ای به فضا

نامه ای به فضا

اولین روزی که این اتفاق افتاد من داشتم کارهای روزانه ام را با خودم مرور می کردم روز آرامی از روزهای پاییز بود، درختان در فضای آرام باغچه نفس می کشیدند و باد گاهی دستی به موهایشان می کشید، پرنده ها به جوجه هایشان می رسیدند و بوی خوب ناهار مادرم تمام اتاق را پر کرده بود، گربه ای روی دیوار برای دیگری میومیو می کرد. بلبل همسایه در پردۀ عشاق می خواند و پدرم با بغلی از بوی تازۀ نانی که خریده بود وارد خانه شد. خورشید با نور ملایمی که داشت و آسمان فیروزه ای آن موقع سال و درخت سرسبز نارنج حیاطمان و صدای ملودی وار اذان سقف طبیعی مسجدی را ساخته بود، یادم می آید به نظرم می رسید خدا دنیا را به شکل قصری از جنس نور آفریده است. و اولین لحظه ای که حادثه اتفاق افتاد قلب من ریخت، سرمای عجیبی وجودم را گرفت که نمی دانم شبیه چه بود ، شاید شبیه سوزش و گزیدن باد یخ زمستان بود که از لای پتو به صورت بخورد یا شاید عجیبتر. اولین حس دیگر فهمیدن بوی سوختن ناهار آن روز بود، مادر دیگر از غذا پختن خسته بود و نمی خواست بیشتر از این زمانش را برای کارهای بیهوده تلف کند، صدای قناری همسایه قطع شد، چند روز بعد فهمیدم همسایه برای اینکه فکر می کرده پرنده بدرد نخور است آن را کشته، پدرم دیگر نه سر کار رفت و نه خرید کرد چون به این نتیجه رسیده بود که پول علف خرس نیست و باید آن را فقط برای خودش و فقط در لحظۀ کاملا حساس خرج کند. بعد از آن دیگر هیچ کس نمی خواست صدای دیگری را بشنود چون فکر می کردند آنچه با گوش شنیده می شود باد هواست و نباید پول خرجش کرد؛ در نتیجه تمامی هنرهای مربوط به موسیقی و معنویات از بین رفتند، حیوان های غیر مفید کشته شدند البته به غیر از حشرات که توانایی بسیار بالایی در مقابله با بشر داشتند در نتیجه جهان را انواع سم های حشره کش گرفت، گاهی سوال تنها این بود که کدام سم قوی تر است. سالمندی در جامعه نبود چون همه فکر می کردن بدرد نخورند برای همین تجربیات زندگی پیشین کم کم به فراموشی سپرده شد و اطلاعات زندگی معنوی با کتاب های پوسیده و یا صفحه های خاک خوردۀ کامپیوتری در گوشه ای نابود شدند. اگر کسی مایل بود بیشتر عمر کند و یا پیر به نظر نرسد باید داروی جاودانگی را کشف می کرد و یا به فکر انتقال به بدن جوان تری می بود، در نتیجه آزمایش های دهشتناکی بر روی بعضی انسان ها انجام شد، چراکه فرعون های تازه حتی خیال مردن هم نداشتند. تولد قطع شد چون زن ها نمی خواستند اندام و چهرۀ جوانیشان را از دست بدهند، گرچه هیچ کس دیگری را زیبا و یا لایق دیدن نمی دانست، اصلا مردی نبود که نان خور بخواهد و در آخر غریزۀ جنسی به علت بی خاصیت بودن حذف شد، تمامی تجارت های مربوط به هنر و یا مولد هنر از بین رفتند و هرکس می خواست به دیگری بگوید نادان از واژۀ هنرمند برای او استفاده می کرد، در یک کلام هنر خوار شد و جادویی ارجمند. منابع زمین برای هر فردی جیره بندی شدند اما از آنجا که ثروتمندها فکر می کردند وجود آدم دیگری غیر از آنها در کل کائنات احمقانه است ضعیفتر ها کم کم از بین رفتند، من یکی از آخرین افرادی هستم که این پیام را به فضا می فرستم و هر روز این کار را تکرار می کنم، لطفا اگر دانش خوانش این پیام را دارید و یا راهی برای درمان این بیماری یافتید به انسان ها کمک کنید و اگر این پیام روزی به نسلی دیگر رسید از ایشان می خواهم از تکرارش جلوگیری کنند. این پیام را انسانی برایتان می فرستد که هنوز اندکی از حس عاطفه برایش باقی مانده است.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره ,ف. سکوت ,سارینا معالی ,اردوان فرج پور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سحر ذاکری (23/1/1394),شهره کبودوندپور (23/1/1394), ک جعفری (23/1/1394),کیمیا مرادی (23/1/1394),سارینا معالی (23/1/1394),آرمیتا مولوی (23/1/1394),زهرابادره (23/1/1394),ن.م (23/1/1394),ف. سکوت (23/1/1394),ب-اسدی (23/1/1394),شیدا محجوب (23/1/1394),مهرداد ادیب (23/1/1394),اردوان فرج پور (24/1/1394),زهرا فیروزی (24/1/1394),رضا فرازمند (24/1/1394),فاطمه مددی (24/1/1394), عبدی (25/1/1394),ابوالحسن اکبری (25/1/1394),فاطمه مددی (27/1/1394), عبدی (15/2/1394),سارینا معالی (15/6/1394),

نقطه نظرات

نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 فروردين 1394 - 15:31

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام
نمیفهمم چرا هر تغییری که در حال طلوع بعضی رو نگران میکنه و خیلی ها اون رو تخریب یا...میدونند.نمیدونم چرا فکر میکنند انسانیت ...عاطفه...محبت...عشق...فقط و فقط تو گذشته بوده و الان فقط جنگ..استعمار...
نمیدونم زمان جنگ های صلیبی عاطفه تو دل مردم بوده یا جهانگیری هیتلر یا حمله مغول یا...جناب عبدی چرا فکر میکنید اخر این راه...این تغییرات...مرگ احساس و عاطفه س؟؟؟چرا؟؟؟


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 فروردين 1394 - 16:54

نمایش مشخصات زهرابادره @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 فروردين 1394 - 18:39

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام,
دو بار خواندمش. فکر می کنم وصف حال خوبی از جهان کنونی است.
خیلی از موارد کاملا قابل لمس است. @};-
من فقط در مورد محتوا نظر دادم.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 فروردين 1394 - 15:00

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

درست وقتی فکر میکردم عشق مُرده

به چشم خویش دیدم

کلاهی زیبا ازگل
شقایق بر سرنهاده
دلتان بهاریهاری



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.