لیلا ( 3 )

بسم الله الرحمن الرحیم

خواست به حیاط برود که ناغافل رحیم وآرد پذیرایی شد . لیلا از ترس به خودش لرزید ولی به روی خود نیاورد ، کمی عقب برگشت .
رحیم از پشت ریش چانه اش را میخاراند ، با نگاهی موذیانه گفت : مادرت کجاست ؟
قلب لیلا تند تند میزد ، گفت : بالا ست !!
رحیم سبیل هایش را صاف کرد گفت : دل شیری داری میای پایین ...
لیلا صورتش را با اکراه جمع کرد گفت : حرف مفت نزن ! ،برو کنار میخوام رد شم !
رحیم : پیش مادرت ؟
لیلا ترسیده بود ، گفت : آره !!
رحیم : تازه بالا بودم ، ولی مادرت اونجا نبود ! ...
لیلا سکوت کرد و عرق ترس بر پیشانیش لغزید ، رحیم وآرد پذیرایی شد و در را پشت سرش بست ، بدن لیلا از ترس سرد شده بود ، عقب برگشت و به رحیم گفت : حداقل از پینه ای که رو پیشونیت داری خجالت بکش !!!
رحیم در حالی که دکمه های پیراهنش را باز میکرد گفت : پیشنویی که با ته استکان پینه ببنده خجالت کشیدن نداره !
صدای لیلا لرزید ، با بغض و اکراه گفت : همون روز به مادرم گفتم چطوردست می کشیدی رو بدنم !! ، ولی بخاطر توی بی شرف دهنم رو خونی کرد !!
رحیم : خیلی بی ادب شدی دختر ! ، ظاهراً اون کتک ها بهت افاقه نکرد ! ، منه الاغ باید همون 10 سال پیش ترتیبت رو میدادم !
لیلا : خفه شو کثافت !!!! ...
لیلا دستش را به نشانه ی زدن سیلی بالا برد اما رحیم با گرفتن دست لیلا او را در بغل خود چرخاند و سفت در آغوش گرفت ، رحیم در حالی که خود را به لیلا می مالید ، درِ گوشش گفت : نه من آدم کثیفی نیستم ! ، گفتم بچه ای تحمل نمیکنی ! ، ولی الان 20 سالته باید تو رو از دختر بودن در بیارم ! ...
دستش را کمی پایین تر برد ، انگشتانش وآرد شلوار شدند ، اما با مقاومت لیلا رو به رو شد و در حالی که دندانش را به هم فشار میداد ، گفت : واقعاً میخوای جلوم رو بگیری ؟! ...
حال لیلا از نفس های تند رحیم که به صورتش برخورد می کردند به هم میخورد و در حالی که مچ های کلفت رحیم را سفت گرفته بود ، ملتمسانه گفت : تو رو خدا دست از سرم بردار !!! ... و به هق هق افتاد .
نفس های رحیم تبدیل به نعره میشد ، حلقه را دور شکم لیلا سفت تر کرد و صورتش را به سر و صورت لیلا می مالید و او را می بوسید ، لیلا گردنش را کج کرد تا رحیم او را نبوسد اما رحیم دوباره از طرفی دیگر اقدام میکرد
لیلا توان باز کردن دستان رحیم را نداشت ، احساس خفگی میکرد ، مثل سالهای دوری که برای اولین بار لیلا را با نام پدر در آغوش گرفته بود . لیلا دست رحیم را سفت گرفت تا پیش از این پایین تر نرود .
نفس های رحیم شدید و شدیدتر می شد با صدای مست شده از شهوت گفت : فقط همین یه بار !! ، بهت قول میدم دفه بعدکاریت نداشته باشم !! ... لیلا کلافه شده بود و به او فحش میداد اما رحیم برای خواسته اش التماس میکرد .
رحیم دستانش را کمی پایین تر برد ، دستان لیلا طاقت مقاومت نداشت و آنها را تا نزدیکی شرمگاه حس میکرد ، نفس های بلند و صدادار رحیم و بوسه های پی در پی بر روی گردن و درِ گوشش و همینطور گرمای دستان ناپدری زیر شکمش ، اشکش را درآورد و راه چاره را در تسلیم شدن دید ؛ با گریه و صدایی خفه گفت : قول میدی دست از سرم برداری ؟!! ...
شهوت ، رحیم را کور کرده بود ، نفس زنان گفت : قول شرف میدم !!! ... و دستانش از شلوار لیلا خارج شد .
لیلا با تردید دست های حلقه شده را رها کرد و رحیم دوباره او را در آغوش خود چرخاند و لب بر لبهای سرد لیلا گذاشت .
در حالی که صورت رحیم را محکم گرفته بود با یک نعره ی بلند لب های رحیم را محکم گاز گرفت و سر خود را به عقب برد ، رحیم از شدت درد فریاد کشید و با چند سیلی به سر و صورت لیلا توانست او را از خود جدا کند . لیلا به در برخورد کرد و بر روی زمین افتاد به سرعت بلند شد و در را باز کرد اما رحیم گیسوی لیلا را کشید و او را به درون پذیرایی انداخت ؛ رحیم با عصبانیت گفت : مادر قح ــــ به !!! ، ببین لبم رو چطوری جر داد !!! ، جرت میدم جن ـــ ده !!! ... و به طرف لیلا حمله ور شد .
لیلا بر روی زمین افتاده بود ، با پای چپ به بیضه های رحیم زد و او را به زانو نشاند ، رحیم با اینکه درد زیادی داشت ولی با عصبانیت و دشنام بلند شد . تعادل خوبی نداشت ، نزدیک در ایستاده بود لیلا با جیغ و فریادِ [ دست از سرم بردااااار !!!! ... ] ... به طرف رحیم یورش برد و او را هُل داد .
رحیم برای اینکه پایش به پاشنه ی در گیر نکند پا بر روی پاشنه ی در گذاشت و خود را بالا کشید اما سرش به طاق در کوبیده شد و چارچوب به لرز افتاد . سر رحیم بعد از کوبیده شدن به طاق به زمین هم برخورد کرد ، لیلا گیج از روی زمین بلند شد خواست به طرف در حیاط بدود اما رحیم پایش را گرفت و او را به زمین انداخت و به طرف خود کشاند ، لیلا با پا به صورت رحیم زد و دوباره از روی زمین بلند شد ولی این بار به دنبال وسیله ای بود تا از خود دفاع کند چون می دانست حرفش خریدار ندارد .
رحیم منگ از روی زمین بلند شد و با هوش و حواسی نامیزان در جستجوی لیلا بود ؛ او را در چند جا میدید و با تکان دادن سرش لیلا در نگاهش مستقر شد ،
لیلا به طرف بشکه ها که وسایل کار پدرش در بنّایی بودند دوید و به دنبال وسیله ی برای دفاع می گشت ، رحیم به او نزدیک شد و با صدای بی رمق گفت : می کشمت مادر جن ـــ ده !!!
لیلا به سرعت چرخید و با چماقی که از بشکه درآورده بود همچون بازیکن بیسبال به سر رحیم کوبید و او را نقش زمین کرد . چماق از دستش همراه با رحیم به زمین افتاد و از ترس دست بر روی دهان گذاشت و کمی بعد همچون دیوانگان خندید و گفت : کشتمش !!! ...
یاد روزی که از ترس ناپدری با صورتی کبود به خانه ی همسایه پناه برد او را به گریه انداخت ، لیلا اشک هایش را پاک کرد ، از جنازه ی رحیم می ترسید اما اثری از خون بر روی زمین نبود ، از ترسِ دوباره بلند شدن رحیم چماق را به دست گرفت و با چماق تن او را تکان داد وقتی حرکتی از رحیم ندید به سرعت بالا رفت ، در را پشت سرش قفل کرد و با دست پاچگی مشغول عوض کردن لباس شد ؛ کوله اش را برداشت و مقدار پس اندازش را درون کوله گذاشت ، سپس با ترس و به آرامی در را باز کرد ، کمی عقب برگشت ، از این میترسید که رحیم پشت در باشد ، بعد از کمی مکث آرام بیرون آمد هنوز جنازه ی رحیم بر روی زمین بود ، به سرعت از پله ها پایین رفت ، چماق را در گوشه ای از حیاط پرت کرد و به طرف در حیاط دوید . اما درِ حیاط توسط رحیم قفل شده بود ، لیلا آرام به جنازه ی رحیم نزدیک شد ، هنوز میترسید ، دوباره به طرف چماق برگشت ، با چماق او را تکان داد اما حرکتی ندید ، با پا رحیم را روی کمر هُل داد ، صورت رحیم از گرمای کاشی سرخ شده بود ، با لرز دست درجیب رحیم گذاشت ، به دنبال کلید ها می گشت که یک دفعه رحیم تکانی به خود داد و لیلا با جیغ خودش را به عقب پرت کرد و کلیدها همراه با دست لیلا از جیب خارج شدند ، رحیم هنوز بی حرکت بود ، لیلا به سرعت کلید ها را برداشت و از خانه فرار کرد . ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

م.ماندگار ,م.فرياد ,ف. سکوت , ناصرباران دوست ,آزاده اسلامی ,آتنا کیان ,سیروان بخشنده ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,مریم مقدسی ,نیلوفر روشن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید حسین (5/6/1394),الف.اندیشه (5/6/1394),م.ماندگار (5/6/1394),زهرابادره (5/6/1394), ناصرباران دوست (5/6/1394),سیروان بخشنده (5/6/1394),پریناز.ک (5/6/1394),آرش پرتو (5/6/1394),منصور دیبا (5/6/1394),آزاده اسلامی (5/6/1394),رضا فرازمند (5/6/1394),ابوالحسن اکبری (5/6/1394),ف. سکوت (5/6/1394),احمد دولت آبادی (5/6/1394),نیلوفر روشن (5/6/1394),م.فرياد (6/6/1394),مریم مقدسی (6/6/1394),آرش پرتو (6/6/1394),مریم موسوی (6/6/1394),م.فرياد (7/6/1394),آتنا کیان (7/6/1394), زینب ارونی (7/6/1394),مهشید سلیمی نبی (8/6/1394),حسین شعیبی (9/6/1394),آرمیتا مولوی (10/6/1394),سید حسین (18/6/1394),ماریا-لشکری (13/4/1397),

نقطه نظرات

نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 14:25

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر سید بزرگوار
داستانتون جذاب شده
دو جای داستان رو خیلی دوست داشتم
یکی :پیشونی که با ته استکان پینه ببنده...
دومی: خندید و گفت کشتمش
داستان جالبیه
منتظر ادامه هستم
شاد باشید
@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سید حسین Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 14:37

سلام و عرض ادب خدمت بانو ماندگار
تشکر بانو
ممنونم از اینکه پیگیر داستان هستید
خوشحالم که خوشتان آمده
تشکر از حضورتان@};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 14:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقا سيد حسين عزيزو گرامي
صحنه ها را خوب تشريح كرديد و بعضي جاها توصيفات عالي به كار رفته بود داستان كاملا ملموس بود و هيجان لازم را دارا بود بي صبرانه متنتظر ادامه داستان مي مانم
براي قلم توانمندتان آرزوي موفقيت ها دارم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط سید حسین Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 14:41

سلام بر بانوی مهربان خانم بادره عزیز
شما لطف دارید بانو ، از اینکه به داستان ناچیز بنده سر میزنید خیلی خوشحالم و از اینکه بنده را تشویق میکنید بی نهایت متشکرم
ممنونم از حضور شما بزرگوار
بنده هم برای شما بهترین ها را آرزو میکنم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 14:55

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر سید حسین بزرگوار
داستان به زیبایی نوشته شده مثل قسمت های قبل.
داستان پرکششی است.
منتظر ادامه اش هستم.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط سید حسین Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 17:19

سلام و عرض ادب بر بانو اندیشه
تشکر بانو ، خوشحالم که داستان برای شما پر کشش است
امیدوارم بتوانم در قسمت های بعد شما را راضی نگه دارم
با تشکر از حضور سبزتان ، موفق و موید باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 15:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب سید حسین
داستان همچنان پرکشش و جذاب پیش رفته در آفرینش فضا و صحنه ها بسیار عالی عمل کرده اید

پاینده باشید @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سید حسین Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 17:20

سلام بر جناب باران دوست گرامی
تشکر بزرگوار ، شما به بنده لطف دارید
ممنون از اینکه حضور دارید@};- @};- @};-
روزهایتان همیشه سبز@};- @};- @};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 17:08

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر سید حسین عزیز
بسیار زیبا و عالی پیش میرود
منتظر ادامه خواهم ماند
خسته نباشید


@منصور دیبا توسط سید حسین Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 17:25

سلام و درود بر آقای دیبا
تشکر بزرگوار و ممنون بابت وقتی که برای داستان گذاشتید
بنده هم در قسمت های بعد منتظر حضورتان خواهم ماند
زنده و پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 21:17

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست گرامی

زیبا بود

انشا الله اگر مشغله اجازه بدهد

بقیه ی داستان را پیگری می کنم@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط سید حسین Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 14:24

سلام خدمت آقای فرازمند عزیز
تشکر
ممنون از حضورتان
ان شاءالله تمام مشغله ها بر طرف شوند
منتظر حضورتان می مانم @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 شهريور 1394 - 00:04

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای سید حسین
داستان شما رو خوندم .از اینکه یک عادت شخصی و به کارکترت داده بود خوشم اومد .کارکتر تو عفت کلام نداشت و مردی بوالهوس بود .که شما تونسته بودید این فضا رو برای من به وجود بیارید .حالا میتونستم رحیم رو برای خودم تصور کنم
سپاس از شما


@ زینب ارونی توسط سید حسین Members  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 11:42

سلام و عرض ادب بر بانو ارونی
تشکر از اینکه دوباره به داستان ینده سر زدید و خوشحالم از اینکه توانستم رضایت شما را جلب کنم
هر وقت داستان را نقد کردید بنده بهتر توانستم به عمق داستان فرو بروم و به شخصیت و محیط توجه بیشتری کردم .
بنده مثل همیشه منتظر حضورتان در قسمت های بعدی خواهم بود
و مثل همیشه سپاس گذارم
یاعلی@};- @};- @};-


نام: مهشید سلیمی نبی   ارسال در شنبه 7 شهريور 1394 - 04:21

من یک داستان نوشتم اگر تایید شد لطفا بخوانید ونظر دهید


@مهشید سلیمی نبی توسط سید حسین Members  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 11:48

سلام
چشم ، ان شاءالله میام


نام: آتنا کیان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 10:41

نمایش مشخصات آتنا کیان سلام
داستان را خواندم زیبابود
مثل قسمت های قبل لذت بردم
منتظر ادامه داستان هستم@};- @};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 11:46

سلام بر خانم کیان
تشکر ، بانو
خوشحالم که داستان را خواندید
موفق و سربلند باشید @};- @};- @};- @};-


نام: وفا   ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:46

سلام
بسیار عالی
موفق باشید


@وفا توسط سید حسین Members  ارسال در چهار شنبه 18 شهريور 1394 - 14:11

سلام بانو وفا
خوش اومدید
تشکر از حضورتون@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.