اتوبوس

بسم الله الرحمن الرحیم

پنجشنبه ی یک روز گرم . بدون اینکه بدانم مقصد اتوبوس کجاست سوار شدم . پس از اینکه بر روی اولین صندلی کنار در نشستم تازه یادم آمد که مقصد را نمیدانم ، از بغل دستیم پرسیدم : ببخشید خانم اتوبوس کجا میره ؟! ...
خانم به بچه اش شیر میداد ، گفت : ساعت میره ... خیالم راحت شد مسیر من آنجا بود
عجله داشتم باید به تعاونی میرسیدم ولی راننده هیچ عجله ای نداشت . در طول مسیر دست بر روی میله ی افقی گذاشته بودم و به تعاونی فکر میکردم ، از پیچ گلستان هنوز خارج نشده بودیم که ناگهان پراید زرد رنگی با سرعت از رو به روی اتوبوس رد شد و راننده محکم پا بر روی ترمز گذاشت ، نمیدانم چطور تعادلم را از دست دادم که همچون رزم آور جنگ دیده از آن طرف میله بر روی پله های دم در اتوبوس پرت شدم ، خدا به دادم رسید کمرم به لبه ی پله برخورد نکرد ، فقط صدای مسافران را می شنیدم که با یاعلی گفتن من را بلند کردند ، بی حال کنار زن و بچه اش نشستم ، غرولند رانند را می شنیدم که با فحش دادن به راننده ی پراید میگفت : بی پدر فقط برای یه مسافر نزدیک بود زیرش کنم !!!! ...
نفسم به زور درمی آمد ، یکی از آقایون به من آب داد ، بطری نیم لیتری را کامل سر کشیدم و از او بابت خوردن همه ی آب عذرخواهی کردم ، تا نزدیکی پنج طبقه حالم خوب شده بود و می توانستم کمی خودم را جا به جا کنم ولی هنوز کمرم تیر میکشید و به این فکر میکردم چطور آن همه خرید را بلند کنم ، به فلکه ی لشکر آباد تازه نزدیک شده بودیم که بغل دستیم با لبخندی حاکی از خواهش گفت : ببخشید خانم میتونید بچم رو بگیرد ؟ ... بچه ی خوشگل و با نمکی بود او را در آغوش گرفتم
اتوبوس در حال دور زدن فلکه بود و از ترسِ دوباره افتادن میله را محکم گرفتم ، بچه به صورتم خیره شده بود و می خندید ، نمیدانم هر بار بچه ای به صورتم بخندد حس بدی به من میگوید تو را خیس کرده ، همانند بچه های خودم ، نگاه شاکی و درمانده ام را یه طرف مادرش بردم و گفتم : خانم بچت شاشید ! ...
مادرِ بچه از خجالت صورتش سرخ شده بود ، شاید هم بخاطر گرمای هوا رنگ عوض کرده بود ولی به هرحال بچه را از من گرفت و کلی عذرخواهی کرد ولی چه فاید قریب به 1 لیوان مرا خیس کرده بود .
فلکه را دور زدیم و وآرد پیچ استادیوم شدیم ، تا تعاونی یک دقیقه فاصله نداشت ، پس از کلی اتفاق به مقصد رسیدم ، با صدای بلند به راننده گفتم : ببخشید آقا بلوار میری یا دور میزنی ؟ ... نمی توانسم از پل عابر پیاده بالا برم و یا از میان این همه ماشین عبور کنم
راننده گفت : نه خانم همین را دور میزنم ! ...
با خوشحالی گفتم : پس اگه زحمتی نیست ایستگاه دِز پیاده میشم ... و به آن طرف خیابان اشاره کردم ، راننده از آینه ی جلو مرا دید گفت : چشم ...
پس از پیچیدن درون خیابان عارف و سقراط و وآرد شدن در خیابان اصلی و دور زدن فلکه ی ساعت به طرف ایستگاه مورد نظرم حرکت کرد ، نرسیده به ایستگاه بلند شدم ، کمرم تیر می کشید بوی ادرار حالم را بد میکرد ولی " چون میگذرد غمی نیست " . اتوبوس ایستاد و من پیاده شدم و به طرف تعاونی گام برداشتم که ناغافل کسی چادر را محکم از روی سرم کشید ، یاد حرف یکی از همسایه ها افتادم ، گفت : یه سری موتور سوار هستند که چادر را از سر خانم ها میندازن ... وقتی سراسیمه پشت سرم را نگاه کردم ، چادرم لای در اتوبوس بود و نای دویدن نداشتم ، آن ساعت من در میان انبوه مردم و دختر و پسر های مدرسه ای با دامن گل گلی و پیراهن قرمز خودنمایی میکردم ، چیزی شبیه به معجزه می خواست تا زمین دهن باز کند و مرا ببلعد . دو پسر به طرف چادرم دویدند و آن را گرفتند ، اما بالطبع زور اتوبوس بیشتر بود و سهم بیشتری از چادرم نصیب اتوبوس شد و تیکه ای از چادرم را برایم آوردند . ای کاش می دانستم که پنجشنبه ها تعاونی تعطیل است .

******************************************************
با تشکر از بانو زینب ارونی بابت پیشنهاد نوشتن این داستان ، ولی نمیدانم این داستان جالب بوده است یا خیر
یکشنبه 1394/06/15 ساعت 16:11 [ سید حسین ]

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

ح . شریفی ,م.فرياد ,م.ماندگار ,فرزانه رازي ,ف. سکوت ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,مریم مقدسی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید حسین (15/6/1394), ناصرباران دوست (15/6/1394),سید حسین (15/6/1394),الف.اندیشه (16/6/1394),ابوالحسن اکبری (16/6/1394),مریم مقدسی (16/6/1394),شهره کبودوندپور (16/6/1394),زهرابادره (16/6/1394), ک جعفری (16/6/1394),سارینا معالی (16/6/1394), زینب ارونی (16/6/1394),ف. سکوت (16/6/1394),فرزانه رازي (16/6/1394),آرمیتا مولوی (16/6/1394),آرمیتا مولوی (17/6/1394),آرش پرتو (18/6/1394),رضا فرازمند (19/6/1394),سید حسین (20/6/1394),سید حسین (21/6/1394),سید حسین (27/6/1394),ح . شریفی (9/7/1394),سید حسین (16/7/1394),ح شریفی (24/8/1394),سید حسین (17/2/1395),ح شریفی (15/4/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 22:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر شما جناب سید حسین
داستانتون از نظر فضا سازی عالی بود . شروع ،پایان و تعلیق داستان نیز جالب بود. از خواندنش لذت بردم . ممنون
از نظر نگارش البته در حالی خیلی سخت گیرانه ، بعضی جملات به نوع روایت عامیانه نمی خورد مثلا"همچون رزم آور جنگ دیده"

دست و قلمتون پر توان
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سید حسین Members  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 23:00

علیکم السلام بر آقای باران دوست عزیز
نظر لطفتونه بزرگوار ، خجالت زده می فرماید :"> @};- @};-
این نقد را با جان و دل قبول میکنم و در داستان های بعدی سعی بر این خواهم کرد به این نوع جملات توجه کنم @};- @};- @};-
از حضور همیشگیتون خیلی خیلی خوشحالم @};- @};- @};-
موفق و موید باشید@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 23:45

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام سید بزرگوار
داستان جالبی بود و زیبا روایت فرمودید.
لذت بردم.
خسته نباشید.@};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 07:25

خانم اندیشه ، سلام
تشکر از حضورتون ، خوشحالم که خوشتان آمد @};- @};- @};- @};-
زنده باشید بانو @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 07:50

سلام عالی بود عالی
خیلی خوب شروع کردید و خیلی خوب پایان بردینش.
انتها که حرف نداشت.
داستان قوی بود.
موفق باشید@};- @};-


@مریم مقدسی توسط سید حسین Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 10:57

سلام بانو مقدسی
شما به بنده لطف دارید @};- @};- @};-
باعث خوشحالی بنده ست که خوشتان آمده
برای شما آرزوی تندرستی دارم @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 09:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
داستان بسیارخوب و گیرایی بود
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط سید حسین Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 10:58

علیکم السلام خانم کبودوندپور
تشکر بانو ، ممنون از حضورتون @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 10:12

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي سيد حسين گرامي
خيلي عالي بود و صحنه ها را به خوبي منعكس كرديد و توصيفات عالي
جمله آخر« تاسف راوي » در خواننده همذات پنداري به وجود آورد
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط سید حسین Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 11:03

سلام و درود بر بانوی همیشه مهربان خانم بادره @};-
بی شک به بنده و نوشته های بنده لطف دارید و این بنده را خوشحال میکند که مورد تمجید و تشویق بانوی عزیزی مثل شما باشم @};- @};- @};-
بنده مثل همیشه از حضورتان خرسند هستم و برای شما آرزوی سلامتی و آسایش را دارم @};- @};- @};- @};-
موفق باشید @};- @};- @};- @};-


@سید حسین توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 12:59

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد
من الان كامنت خانم اروني بزرگوار را خوندم و قضيه پيشنهاد ايشون به دستم افتاد
الان با ديد بيشتري داستان را خواندم
آقا سيد داستان را خيلي عالي نوشتيد چرا كه خانم اروني يك اتفاق به عهده شما گذاشته بود و شما از هر دوتا استفاده كرديد و اين ابتكار خاص شما بوده است (زني كه وارد اتوبوس شد و بعد از سلسله اتفاقاتي از اتو بوس پياده شد )
البته بررسي فني داستان به عهده استادمون خانم اروني است من فقط من باب عريضه ،چونكه از اصل موضوع اطلاع نداشتم اين كامنت را هم عنوان كردم تا قبلي را تكميل كنم .
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط سید حسین Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 17:03

علیکم السلام
شما لطف دارید بانو @};-
از اینکه پیگیر داستان شدید متشکرم @};- @};-
بنده هم به نوبه ی خودم از حضور مجددتان در داستانک بنده خیلی خیلی سپاسگزار هستم و برای شما بهترین ها را آرزو میکنم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زینب ارونی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 18:48

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به زهرای عزیزم
من میدونم شما هم میتونید داستانی برای ما تو این طرح بنویسید که لذت ببریم این تمرینی بود که برای بچهای کلاس بردم و خیلی خوب جواب داد چون نویسنده میتونه از یک اتفاق عادی برای من داستانی خاطره انگیز بسازه
منتظر داستان شما هم هستم بانو جان
فدای مهربانیهای شما بزرگوار @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:04

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر مهربانم :*
به روي چشم :)
از همين الان برم روش كار كنم كه شديدا سرم براي اين جور كارها درد مي كنه =))
ممنونم از پيشنهاد صميمانه شما عزيزم
شبتون زيبا و درخشان @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 11:40

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما

داستانتان را خواندم ولذت بردم.
به گمانم با کمی ویرایش بهتر هم خواهد شد.

@};-


@ ک جعفری توسط سید حسین Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 17:10

سلام خانم جعفری
ممنون که داستان را خواندید @};-
چشم بانو ، برای ویرایش آن دقت خواهم کرد @};- @};- @};-
تشکر از حضورتون @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 18:45

نمایش مشخصات زینب ارونی
اینقدر از خوندن داستانتون لذت بردم که دلم میخاد اونو ببرم کارگاه و برای بچه های کلاس بخونم
عالی بود اقا سید عالی
خودتون میدونید من اگر اسکلت داستان قوی باشه به نویسنده میگم یعنی اینقد رطرح داستان شخصیت پردازی و اسکلت داستانیتون قوی بود که با شخصیت داستانیتون همراه شدم و از خلق همچین شخصیتی به شما هزار بار براوو گفتم
سپاس از قلم توانای شما اینجاست که باید بدونید میشه برخلاف جهت اب هم شنا کرد
باز هم ممنونم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 18:55

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
من باب کنجکاوی می پرسم: اگر اینقدر خوب بود، چرا لایک نکردید؟ :-/ ;)


@ف. سکوت توسط زینب ارونی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:49

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به خانم سکوت عزیز
من هیچ داستانی رو لایک نمیکنم
خودتون میدونید و دیدید نه امتیاز نه قلب
داستانهای ما هم نقطه ضعف و هم نقاط برجسته و قوی داره
داستان قوی بود چون نویسنده منو وارد اتوبوس کرد با فضایی که ساخته بود .وبا کارکترش از اتوبوس خارج شدم
اما لایک برای خود شماست خود نویسنده که من واقعا همه شما رو دوست دارم

:x :x :x :x :x :x @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط سید حسین Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 19:40

سلام بانو :"> :"> :"> :"> :"> :">
برای بنده افتخاره که تونستم تحسین شما رو جلب کنم ،@};- @};- @};- @};-
خیلی خوشحالم بانو @};- @};- @};- @};-
اگر پیشرفتی در داستان بنده بود فقط بخاطر راهنمایی های شما بود ، از اینکه بنده را تشویق کردید متشکرم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

اما در رابطه با داستان لیلا خواستم چیزی بگویم ، فقط اینکه داستان را تا پایان تحمل کنید و ان شاءالله سعی خواهم کرد در داستان های بعدی بر خلاف آب شنا کنم:D :)

بنده هم از شما بی نهایت متشکرم
با احترام تقدیم شما @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 18:59

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
داستان جالبی بود.
مگه شما اهوازی هستید؟ مسیرهای آشنا ما را برد به دوران دانشجویی! @};-
راستی لیلا چی شد؟ :-/


@ف. سکوت توسط سید حسین Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 19:45

علیکم السلام
تشکر بزرگوار
اهواز بودم ، امیدوارم یاد آور خاطرات خوبی شده باشد @};-
قسمت 8 تو راهه ، فکر کنم امشب تو صفحه قرار بگیره و فردا تو صفحه ی اصلی ، آخه دیشب ارسالش کردم ، ان شاءالله امشب قسمت 9 رو ارسال میکنم @};- @};- @};-
تشکر از حضورتون @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:11

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود . خوبین.
لبخند بچه موقع خرابکاری روی خانومه خیلی جذاب بود .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط سید حسین Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:56

سلام خانم رازی
حالتون ان شاءالله خوبه ؟
در حقیقت بارها این نوع خنده ها رو دیدم وقتی طرف با گلایه میگه : "بیا بچت رو بگیر ، گند زد !! " . خنده دار میشه :) :D
تشکر بانو
شما هم زندگی به کامتان شیرین ،
لحظه هایتان رنگین کمان
همیشه شاد شاد باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:00

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
یکی از بهترین داستانهایتان بود
خواندم و لذت بردم@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط سید حسین Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 15:10

سلام بانو
خواهش میکنم @};- @};- @};-
تشکر
موفق و موید باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 شهريور 1394 - 17:09

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر سید حسین
داستان بسیار زیبا بود و پر هیجان
و واقعآ زیبا تموم شد
گناه داشت :( دلم براش سوخت :(
ولی خیلی باحال بود
شادمون کردید شاد باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سید حسین Members  ارسال در جمعه 20 شهريور 1394 - 08:52

درود بر شما بانو ماندگار
تشکر لطف دارید
خدا رو شکر واقعی نبود .:)
بنده هم خیلی خندیدم :D
خوشحالم که شاد شدید ، سر زنده باشید @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 شهريور 1394 - 21:57

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

عالی بود

از نظر محتوا عالی

لذت بردم

@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط سید حسین Members  ارسال در جمعه 20 شهريور 1394 - 08:53

علیکم السلام آقای فرازمند عزیز
ممنونم ، لطف دارید بزرگوار
موفق باشید@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.