دنباله دار - قسمت یکم

- همه چیز درست پیش میره؟
- بله همه چیز درسته.
- پس من دیگه تا وقتی که اتفاق خاصی نیفتاده باشه، چیزی نمیگم.
دوران دبیرستان بهترین دوره تحصیلی زندگی من بود. بهترین و پایدارترین دوستانم رو توی همون دوران پیدا کرده بودم. هر روز با هم بیرون می رفتیم. یاد پیاده روی های بی هدف توی خیابون ها به خیر. لطیفه گویی های بی مزه مسعود و خنده های ما برای تخریب شخصیتی اش خیلی حالمون رو خوب می کرد. مسعود خیلی بچه خوبی بود. صمیمی ترین دوست من توی اون دوران بود اما حیف که خیلی به من و گفته هام گوش نمی کرد و آخرش هم اسیر چندتا دوست ناباب شد. دوست ناباب خیلی بده. گاهی می بینی که کل زندگی ات رو رفتی تا موفق بشی اما به خودت که میای می بینی به جایی رسیدی که حتا فکرش رو هم نمی کردی. وقتی بهت میگن برو ببین رفیقات چطور آدم هایی بودن که ازشون تاثیر گرفتی، کتمان می کنی که هیچ ارتباطی به دوستای من نداره. اونا رو معصوم میدونی و حق هم داری چون باهاشون زندگی کردی. مگه میشه آدم کسی رو که عمری باهاش زندگی کرده گناهکار بدونه؟ خیلی دوست دارم یه نگاهی به زندگی الان مسعود بندازم و ببینم الان کجاست و داره چیکار می کنه.
- مسعود! خودتی؟ اینجا چیکار می کنی؟
- برو داداش. من مسعود نیستم. مسعود سه سال پیش مرد. همون وقتی که رفیقاش قالش گذاشتن. همون وقتی که مسعود فهمید رفاقت دوستاش برای جیب خودشون بوده. برای اینکه جنس هاشون رو به مسعود هاپولی کنن. برو داداش. من مسعود نمیشناسم.
سرش روی زانوهاش بود و دوتا دستش، سرش رو توی اون وضعیت نگه داشته بودن. توی این شرایط صدای خش دارش به سختی شنیده می شد.
- مسعود! سرت رو بلند کن ببین من کی ام.
- هرکی هستی. راهتو بکش برو. حال جر و بحث ندارم. وقتی به ته یه چیزی برسی دیگه ادامه زندگی برات بی اهمیت میشه. دیگه همه چیز رو انکار می کنی. حتا شناختن خودت رو. من به تهش رسیدم. دیگه امیدی به من نیست. هرکی هستی راهتو بکش برو عزیز من.
نشستم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم. تمام لباس هاش بوی کثافت می داد. بوی بدبختی. بودی به ته خط رسیدن. توی گوشش آروم گفتم:"هنوز امید هست"
وقتی مسعود سرش رو بلند کرد، من دیگه اونجا نبودم. بعضی اوقات مردم با یه جمله، حتا با یه جمله سه کلمه ای کل مسیر زندگی شون عوض میشه. بعضی اوقات اصلا مهم نیست که این جمله سه کلمه ای رو کی گفته باشه. خیلی سریع یه قسمت از ذهنت روشن میشه. خیلی سریع بدنت شروع به حرکت کردن به سمت اون چیزی که میخواد میکنه.
"گاهی زندگی به سادگی یک جمله سه کلمه ایست" مسعود به خوبی این جمله رو درک کرد. شاید قبلا هم جایی این جمله به گوشش خورده بود اما این بار با تمام اعضا و جوارحش این جمله رو درک کرد و به سمت هدفش پیش رفت. زندگی مسعود فقط با سه کلمه تغییر کرد. به راستی که گاهی چقدر تغییر کردن آسان است.
هنوز نگاهم به مسعود بود اما اون منو نمی دید. خیال می کرد داشت با ندایی درونی صحبت می کرد. شاید از اثرات مصرف بیش از اندازه بود. شاید در توهمات خود داشت با کسی حرف میزد. اما این ها اصلا مهم نیست. مهم این بود که این بار تصمیم قاطع گرفته بود. برای تغییر کمر همت بسته بود. بلند شد و تغییر رو آغاز کرد.
"برای رفتن به آینده فقط کافیه بخوای. به محض خواستن دقیقا توی همون زمان و مکانی خواهی بود که تصور کردی."
- مسعود! خودتی؟
- بله مسعود هستم. شما؟
خواستم بگم همون که زندگی ات رو تغییر داد اما هزار فکر به سرم خطور کرد. اگه فکر کنه از این حرفم منظور داشتم چی؟ مثلا برای تلکه کردنش این طور جلو اومدم. ناسلامتی الان یکی از بزرگترین شرکت ها رو زیر دست خودش داره. چندین و چند تا خیریه برای کمک به ترک اعتیاد جوانان افتتاح کرده و ... . به گفتن "یکی از دوستان دبیرستانی" بسنده کردم. عوض شدن حالات چهره اش نشان می داد که انگار واقعا شخصیتش همون شخصیت دوران دبیرستان باقی مونده. خیال می کرد برای اینکه توی شرکتش کار کنم به ملاقاتش رفتم. سریع سعی در تغییر چهره اش کردم.
- تبریک میگم بابت این شرکت بزرگ. امیدوارم همیشه به مراتب بالاتری از موفقیت برسی.
تعریف از دیگران همیشه بهترین و آسون ترین راه برای نشوندن لبخند روی لب هاشونه.
ادامه زندگی مسعود هیچ دخلی به من نداشت. من ماموریت خودم رو به خوبی انجام داده بودم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمدرضا د.ب (15/6/1396),محمدرضا د.ب (16/6/1396),مهشید سلیمی نبی (18/6/1396),فاطمه رنجبر (18/6/1396),محمدرضا د.ب (18/6/1396),مهشید سلیمی نبی (20/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: sin   ارسال در چهار شنبه 15 شهريور 1396 - 08:36

نجات دیگران...چه موضوع جالبی..
داستانتون خیلی عالی بود..بی صبرانه منتظر ادامه ی داستانم:)


@sin توسط محمدرضا د.ب Members  ارسال در چهار شنبه 15 شهريور 1396 - 09:02

تشکر از لطفتون


نام: مهشید سلیمی نبی   ارسال در شنبه 18 شهريور 1396 - 16:12

سلام خیلی خوب بود خصوصا این که متن از دستتون در نرفته بود وخط مستقیم داشت


@مهشید سلیمی نبی توسط محمدرضا د.ب Members  ارسال در شنبه 18 شهريور 1396 - 21:49

سپاس از توجه تون


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 11:36

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم به داستان های من هم نظر دهید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.