صفحه آخر

غروب تمام تیرگی ش را روی دوش ابرهایی انداخته که از آسمان ارامگاه آویزان است.مرد جوانی که صورتش را به سنگ سیاه مزار چسبانده از اخرین نفراتیست که فریاد نگهبان گورستان را نشنیده میگیرد!انگشتانش فرورفتگی های طلایی رنگی که حروف میم ،الف، دال، ر، را بر روی سنگ حکاکی کرده ،مینوازد.
گره هایی که میان ابروهایش نشسته اند طوری با چهره ش اخت شده اند که فرو رفتگی های گونه ش ،دلتنگی قهقهه هایش را فریاد میکند.لبهایش میجنبد و ارام برای سنگ نجوا میکند:اون احمقهایی که میگن همه چی اراده ادمه و تقدیر کشک ،اگه جا من بودن بازهم زر مفت میزدند؟؟؟
داشت مزخرفاتشون باورم میشد که دنیا هرچی چوب داشت کرد لا چرخ من.
_ ...
_...بچه، که با اومدن ش پا زندگی رو محکم میکنه...نوبت ما که شد...هرچی که برنامه ریختیم براش،وامی که جور کردیم واس اومدنش ،با دوماه زودتر اومدنش همه چی رو ریخت به هم!!!
مردمک چشمانش روی تصویر وارونه ی درختان نارنج و برگهای تیره ش ثابت میماند و همه انچه بر او گذشته بود مانند قطار از ذهنش عبور میکند...
................
قدمهایش کف سرامیک سالن طویل بیمارستان رو لمس میکرد و انگشتانش را بر دیواره های سالن میکشاند.وقتی جلوی در اتاق مکث کرد ،لحظاتی دندانهایش ناخن هایش را به جویدن گرفتند،قفسه سینه ش چند بار با دمی عمیق بالا امد و با بازدمی فرو نشست.
وارد اتاق که شد نگاهش به مردمک قهوه ای چشمان منتظر و کلافه ی رویا چسبید و لبخندش را نثار مادر نوزاد یک روزه اش کرد.
نوزادش را از اغوش رویا گرفت و تمام اعضای وجود ش را دید زد.
:هه...چقدرم زشته!
_ !!!!
_چقدرم مو داره!....نیگاش کن رویا...پیشونی ش رو...اصلا به من نرفته...شبیه مامانشه.
_اهووووی!بدش به من اصلا ...تو هنوز سزاوار بغل کردنش نیستی.
_خب حالا...شوخی کردم اصلا شبیه تو نیست،بچه به این خوشگلی!
_مهدی!!!
_شوخی کردم،اخم نکن بابا
،،،
_نمیریم؟
مهدی لحظه ای فکر کرد و گفت:چرا...رویا جان...این لباس هارو بپوش بریم.
خم شد و نایلکسی روکه بعد از ورود کنار تخت رویا گذاشته بود،گرفت و محتویاتش را روی تخت ریخت.
_ این چیه دیگه؟
_... چادره دیگه...بپوش بریم... .
_میدونم چادره،من که چادری نیستم چیکارش کنم اینو؟؟؟!
_ببین،من با اوستا حرف زدم،با همه رفقایی که خودت میدونی زیاد م نیستن حرف زدم ،میدونی از ما ندار ترن ...اینارو بپوش ،هرکاری میگم بکن...من میبرمت بیرون...
_مهدی...پول بیمارستان رو ندادی؟
_داشتم که بدم؟...گریه نکن...تروخدا...خودت از اول در جریان بودی..ما وام جور کرده بودیم،اگه بچه انقدر عجله نمیکرد،الان ...رویاگریه نکن...دیگه خودت بهتر میدونی چیشد که!
درمانده روی تخت کنار رویا نشست ،،،رویا نگاهش را از کف زمین برداشت و با تردید گفت:از بابام میگیریم...؟؟؟
مهدی لبهایش را جمع کرد و سرش را به طرف نوزاد که گوشه تخت خواب بود برگرداند.
_مثل اینکه یادت رفته شرط و شروط آقا رو... .
_یادم نرفته اما حالا دیگه من تنها نیستم که جدامون کنه...نوه دار شده، الان دیگه،،،
_چی؟هوم؟منو به غلامی میپذیره؟!اجازه میده زن م بمونی؟!هه...
_...
_پاشو رویا...
_اگه بفهمن چی؟لو میریم بخدا!من نمیام...من میترسم!!!
_پس چیکار میخوای بکنی؟چی کار باید بکنم؟
_از بابام...
_انقدر بابام ،بابام نکن...کو؟این بابا کو؟این پدر سگ،این بی پدر نوه اون نیست؟نمیدونست دخترش حامله س؟یه خبر کوچیک گرفت؟،،،بابات تورو با من نمیخواد،باورت شه اینو.
رویا دندانهایش را به جان لبهایش که رنگ صورتی بی جان داشت ،انداخته بود و نگاهش مات رفته بود.وقتی بازوی سمت چپ ش حلقه ی انگشتان مهدی و تکان بدنش را حس کرد از فکر بیرون امد و جمله اش را از بین چانه های لرزانش سُر داد:ح... حتی اگه شرط بابامو عملی کنم...این ابرو ریزی رو نمیکنم،من که تو خانواده دزد به دنیا نیومدم ک...
_پس من تو خانواده دزد...،،،...فکر خوبیه!پس خودمون رو میسپاریم دست بابات تا حسابی ما رو ب__اد!
_اون الان دیگه نوه داره،اشتی میکنه شرط ش رو هم یادش میره...راه دیگه ای نداریم،تا کی میشه اینجوری زندگی کرد؟کمکمون میکنه زندگیمون رو بسازیم.
_پس من اونقدر بوقم از چشم تو که ...ببین اگه باباتم بخواد که عمرا اگه بخواد من زیر دینش نمیرم،نوچه ش نمیشم،صدقه م نمیخوام...اینو یادت نره.
_پس منم...،تو حتی عرضه اینو نداری که یه همچین وقتی بتونی پول جور کنی!بابام راست میگفت...نمیشه به تو تکیه کرد.
_عجب! این حرفها چند وقته تو دلته امروز بلبل شدی عزیز دلم؟هوم؟
اره با من زندگی تا همیشه همینه!گردن امثال بابات کلفت بود امثال ما افتادیم ته سفره...از اول کوررر بودی؟
_تازه اولشه و اینه...من اینجوری نمیتونم ادامه بدم.
_...!راست میگی،تازه اولشه،برو پیش بابات تا حسابی روزهای سختی که پیش من داشتی رو از دلت در بیاره!
،،،
قطرات اشک از گوشه چشمانش روی گونه هایش میغلتید و از لبهای صورتی ش سوار میشد.با صدایی که به ناله ی گربه میمانست ،باجمله های بریده بریده گفت:خ..خب...منم..نمیخوام فقط...فقط مثه بعض یها...فقط بسوزم و بسازم..م...
_نسوز و نساز.کسی مجبورت نکرده و نیست!
همه التماسش را در چشمانش ریخت حواله سیاهی چشمان مهدی کرد که بی هیچ حرکتی خشک شده بود،و گفت:ببخشید.
_عذر خواهی واس چیه؟تو حق داری هر گهی دلت خواست بزنی به زندگیم،ایرادی نیست،بابات میاد جمعت میکنه!
تک تک اعضای صورتش را خاطره کرد و :پس تمومه...زنگ میزنم بابات بیاد و ترخیصت کنه.
_ببخشید مهدی...تروخدا.
مهدی بالای سر نوزاد خم شد.لب هایش را به لب های نوزاد چسباند و دقایقی داغی پوستش را هورت کشید و وقتی اعضای ظریف صورت نوزاد درهم گره خورد و لب هایش برای سر دادن گریه اماده شد،بوسه اخرش را بر لبها و پیشانی پرموی نوزاد و چشمهایش که تا ان لحظه رنگش را ندیده بود ،کاشت و گامهای بلندش را به سوی در خروجی جهت داد.




دوستتون دارم.
ممنون که همراهی کردید...








شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 14 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

26

علی غفاری دوست (مارتین) ,شهره کبودوندپور ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,همایون طراح ,پیام رنجبران(اکنون) ,حسین روحانی ,م.ماندگار ,شیدا محجوب ,شيدا سهرابى ,آرمیتا مولوی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,عطیه امیری ,رضا فرازمند ,ف. سکوت , ک جعفری ,سیدصالح علوی ,مصطفی زمانی ,حسین شعیبی ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,mahsa.b ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شيدا سهرابى (13/5/1394),شهره کبودوندپور (13/5/1394),سارینا معالی (13/5/1394),شیدا محجوب (13/5/1394),حسین روحانی (13/5/1394),الف.اندیشه (13/5/1394),آرش پرتو (13/5/1394),سعید اسمعیل پور (14/5/1394),مصطفی زمانی (14/5/1394),عطیه امیری (14/5/1394),احمد دولت آبادی (14/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (14/5/1394),زهرابادره (14/5/1394),آرش پرتو (14/5/1394),آرمیتا مولوی (14/5/1394),کریم پورکرم (14/5/1394),الف.اندیشه (14/5/1394),شهره کبودوندپور (14/5/1394),زهرابادره (14/5/1394),رضا فرازمند (14/5/1394),mahsa.b (14/5/1394),سارا باقری (14/5/1394),مریم مقدسی (14/5/1394),منصور دیبا (14/5/1394),محمود لچی نانی (14/5/1394),فرزانه رازي (14/5/1394),آزاده اسلامی (14/5/1394),م.ماندگار (14/5/1394),سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (14/5/1394), ناصرباران دوست (14/5/1394),حسین شعیبی (14/5/1394),پیام رنجبران(اکنون) (14/5/1394),زهرابادره (14/5/1394),محمد حشمتی فر (14/5/1394),زهرابادره (14/5/1394),فرزاد خدنگ (14/5/1394),سید علی الحسینی (14/5/1394),ف. سکوت (14/5/1394),م.ماندگار (14/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (14/5/1394),آرمیتا مولوی (14/5/1394),سحر ذاکری (14/5/1394),عباس پیرمرادی (14/5/1394),مريم شيرازي (15/5/1394),محمد اکبری هشترودی (15/5/1394),سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (15/5/1394), زینب ارونی (15/5/1394),انسیه زمانی (15/5/1394),عطیه امیری (15/5/1394),پریناز.ک (15/5/1394),فرشید طریقی (16/5/1394),همایون طراح (17/5/1394), ک جعفری (18/5/1394), ک جعفری (19/5/1394),سیدصالح علوی (20/5/1394),زهرابادره (21/5/1394),فرزانه بارانی (22/5/1394),عبدالله عمیدی (23/5/1394), ناصرباران دوست (25/5/1394),شهره کبودوندپور (25/5/1394),آرش پرتو (1/6/1394),ماهان لایقی (4/6/1394),محمد خانی (7/6/1394),سارینا معالی (7/6/1394),م.آنزان (6/7/1394),سارینا معالی (6/7/1394),سارینا معالی (7/8/1394),سارینا حدیث (29/8/1394),سحر ذاکری (12/10/1394),م.سادات سجادی (25/12/1394),همایون طراح (11/4/1395),سارینامعالی (25/6/1395),

نقطه نظرات

نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 21:54

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سارینا جون
سلام
خسته نباشی.داستان جالبی بودش.
ولی.‌‌....
اینا چه طوری دلشون اومده دعوا کنن؟؟_فک کن یه نی نی پیشت باشه فقط باس بوخولیش وقت دعوا نداری ک. اونم بچه خودت همونجا قورتش میدم نی نی رو
ولی ..... امان از بی پولی.ً.ً..
گل گفتی خانوم کوچولو:x :*
همایون باشی لپ گلی:x


@شيدا سهرابى توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 22:00

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوم از ماست@};-

خوش اومدی شیدا جون.پس عادت داری بچه هارو بوخولی؟;)

حتی این بچه که تو عکسته؟

خوشحالم دوست داشتی عزیزم.:x ممنونم از حضور گرم و صمیمیت.
روزت نبات
فازت نول:x :x :x
اینم گل@};- @};-


@سارینا معالی توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 12:45

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سارینا جون این بچه ک تو عکسه یازده ماهگی خودمه شیدا کوچولو هستش هق هق پیر شدیم رفت.
اووولع نی نی خوردن دارن.:*


@شيدا سهرابى توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 13:36

نمایش مشخصات سارینا معالی اوووخی:x

پس چقد حوووشگل بودی:*

بیگیر ماچ رو:* :*

تو که جوونی:">


@شيدا سهرابى توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 11:06

سلام بر دوستان

پیرو سخن دوستان

اولا بحث نوآوریه

اینکه همه هنریا ....شعرا....نویسندگان و الباقی از نوآوری گذشته ها تمجید میکنن…اما در مقابل نوآور ها عقر خودشون مقاومت میکنن……
اما در مورد کتاب خوندن……
بلانسبت دوستان اینجا
کجا بود محقق و دانشمند
چهارپایی که کتابی بر او چند……دقیقش یادم نیست سعدی
انقدر آدم کتاب خون دیدم تو محیط که شامل بیت بالا میشن ……و مطنینم شما هم دیدید……
و اما اینکه این خط و این نشون بیست سال دیگه کتاب از هستی ساقط شده ست …… حتی نشانه هاشو الان میشه دید البته تو کل دنیا و به خاطر همینه که راهکارهایب عجیب غریب میدن بیرون مثل نسخه صوتی با صدای نویسنده……البته پی دی اف و گونه های دیگه هم شامل سقط هست ولی منظور من خوندنشون بود ……یعنی کتاب خوون خیلی خیلی کم میشه


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 22:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
یعنی اگه فیلمنامه نویسها و تهیه کننده های صداوسیما یکی مثل تو رو داشتن اینقدر فیلم و سریال آبکی به ناف ملت نمی بستن
داستانت و تصویرسازیهات عالی بود...دیالوگها طبیعی
متاسفانه پای پول و نیاز که بیاد وسط آدمها عشق رو فراموش می کنند ...زندگی در سختی و نیاز هنر مادربزرگها و پدربزرگهایمان بود که این روزها به تاریخ پیوسته
هزاران آفرین و مرحبا بر تو سارینای عزیز
قلمت پرگوهر@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 22:11

نمایش مشخصات سارینا معالی زنگ انشاء شد عزیزان دفتر خود وا کنید

ساعتی را با معلم صحبت از بابا کنید

صحبت خود را معلم با خدا آغاز کرد

کهنه زخمی از میان زخمها سر باز کرد

ساعتی رفت و تمام بچه ها انشا ء بدست

هر کسی پیش آمد ودفتر نشان داد و نشست

ناگهان چشم معلم بر سعید افتا د و گفت

گوش ما باید صدای دلنوازت را شنفت

دفتر خود را نیاوردی عزیزم پیش ما

نازنین حرفی بزن اینگونه غمگینی چرا؟

سر به زیر و چشم نم آهسته پیش آمد سعید

از غم هجران بابا زیر لب آهی کشید

دفتر اندوه و غم یکبار دیگر باز شد

قصه ی غمگین بابا اینجنین آغاز شد

بچه ها بابای من در زندگی چیزی نداشت

غصه را بر روی غم غم روی ماتم میگذاشت

مادرم وقتی که از دنیای فانی رخت بست

رشته ی تقدیر بابا ناگهان از هم گسست

بلبلی از آشیان زندگانی پر کشید

از نبود مادرم بابا خجالت میکشید

بشنوید اما پس از بابا چه آمد بر سرم

من خجالت میکشم بر چشم سارا بنگرم

روزگار خواهر شش ساله ام بد میگذشت

شمع شبهای وصال از بخت او خاموش گشت

رفتگر در گوشه ای از کوچه ی پر پیچ و خم

بر زمین افتاده بود از کثرت اندوه و غم

از فراق روی همسر در جوانی پیر شد

پیر هجران عاقبت از زندگانی سیر شد

چون در آن سرما کسی در کوچه ی بن بست نیست

آنکه بر روی زمین افتاده پس بابای کیست؟

پیر مردی خسته در صبح زمستان جان سپرد

کودکان خردسال خویش را از یاد برد

بچه ها این سرگذشت تلخ بابای من است

قصه ی غمگین سارا دختری بی سرپرست

لقمه ی نانی برای عمه جانم میبرم

من به سارا جمعه ها اسباب بازی میخرم

کودک ده ساله وقتی همچو بابا میشود

نیمه ای از روز را شاگرد بنا میشود

پینه های دست من گویای درد کهنه ایست

زیر پای فقر باباهای ما امضای کیست؟

چون که انشای غم انگیز سعید اینجا رسید

جای اشگ از چشم آقای معلم خون چکید

چهره ی غمگین آقای معلم زرد شد

از غم و اندوه شاگردش سراپا درد شد

لحظه ای در خود فرو رفت و سپس آهی کشید

پیش چشم کودکان زد بوسه بر دست سعید

گر چه این انشای غمگین مادر و بابا نداشت

درس عشق و عاشقی در جمع ما بر جا گذاشت

پینه های زخمناک این پسر غم آفرید

از زمین تا آسمان اندوه و ماتم آفرید

کاسه ی صبر معلم ناگهان لبریز شد

چشم غمناکش به چشم مرد کوچک تیز شد

گر چه خاک سرزمین پاکم از جنس طلاست

فقر و ماتم گریه و غم سهم باباهای ماست


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 23:04

نمایش مشخصات حسین روحانی عیب یاران و دوستان هنرست

سخن دشمنان نه معتبرست

مهر مهر از درون ما نرود

ای برادر که نقش بر حجرست
سلام و درود بر سارینا معالی که خیلی عجیب در حال پیشرفتی
از این بابت خیلی خوشحالم که دارم پیشرفت روزافزونت رو میبینم.
داستان نقات قوت فراوانی داشت.از مکالمات قوی و سنجیده تا تشبیهات و تصویر نمایی های عالی.تشبیه ها عالی بودن.داستان قوی و پررنگی ازت خوندم
@};- @};-


@حسین روحانی توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 07:34

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو حسین روحانی. خوشحالم از دیدنت.خوش امدی رفیق


@احمد دولت آبادی توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 19:05

نمایش مشخصات حسین روحانی درود جناب دولت آبادی
آقا شرمندمون نکنید والا
دست شما درد نکنه@};-


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 09:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
خوش اومدین @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 19:06

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خانوم کبودوند پور
خیلی ممنون من نرفته بودم. فقط کم رنگ شده بودم.دستتون درد نکنه خیلی بزرگوارید:D @};-


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 20:04

سلام



@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 20:24

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
چاکر آرش خان عزیز@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 23:53

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام سارینای عزیزم
راستش تو این داستانهایی که ازت خوندم اینو بیشتر از همه دوست داشتم.
فقط یه چیزایی به ذهنم میاد که بگم.اون جمله که گفتی تو هنوز سزاوار این نیستی...فکر کنم تو این محاوره ی روون تو ذوق می زد.
موضوع خیلی خوب بود ولی به نظرم یه کم بی انصافیه که یکی حتی به خاطر نوزادش حاضر نشه غرورش روبشکنه و حتی پادویی کنه... البته نمی گم نیست چرا صددرصد این مدل آدم هم داریم.
بعد این آقای مهدی نمی دونن که آدم نباید صورت بچه رو ببوسه چه برسه به لب بچه... حتمن نمی دونسته دیگه اولین باره پدر شده. ولی نامردی کرد ...
وای چقدر حرف زدم ببخشید.اینایی که گفتم ایراد نبودا...
ممنون که نوشتی. موفق باشی عزیزم.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 23:58

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوووم الف بانو عزیز@};-

فازتون نوله دیگه؟خوش اومدید بانو@};-

شما هرچی به ذهنت میاد بگو اما بزارید منم یه چی بگم که بین دوتا کار قبلی اینو از همه کمتر دوست دارم;) سلیقه س دیگه!:)
بابت اون دیالوگی که گفتید چشم.اول میخواستم بنویسم لیاقت!...احساس کردم خیلی توهین میشه...
امر دیگه؟...نبود؟
ممنونم از حضور گرمتون
داشته باشید اینارو @};- @};- @};-
شبتون پرستاره
فازتون نول


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 00:13

سلام

خوبی که؟!

اخه جا دیالوگ سه نقطه میذارن؟ x-(


اینا چرا انقدر زود و سر هیچی تصمیم به جدایی گرفتن!

این جور طرح ها به درد فیلمنامه های میخورن که میشن در نهایت ستایش!;)

و اینکه خیلی جاها آ را نوشتی ا........ و اینکه تو یکی از دیالوگای مهدی به شکل زیر عمل کردی
-...! راست میگی،

خب باحاله که از گورستان شروع کردی و به زایشگاه کشوندی ولی خب ناقص و خام اینکارو انجام دادی

ببین یه پیشنهاد بهت بدم

خب شاید 98% نویسنده ها وقتی همچین طرحی رو بنویسند همون اول سنگ بنا رو میزارن رو مخالفت زن مثل کاری که تو کردی
اما اگه تغیر دادی...مثلا زن رو فراری می دادی به همراه مرد..التهابات و اون کشمکش های حین گریز رو نشون می دادی و اختلاف رو به بیرون از بیمارستان می کشوندی..و اونجا دعواشون می نداختی .....

در کل منظورم اینه که سعی کن اگر نمی تونی مثل اون 2 % عمل کنی حداقل مثل اون 98% انجامش نده....

بگذریم بابا خودمم نفهمیدم چی گفتم:D

اهان...... می دونم نسبت به سنت خوب می نویسی;)

و اینکه اینجا رو داشته باش!


گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت


شبها بر گاهواره ی من

بیدار نشست و خفتن آموخت


دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه ی راه رفتن آموخت


یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت


لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه ی گل شکفتن آموخت


پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست


2-

دانی که چرا طفل به هنگام تولد

با ضجه و بی تابی و فریاد و فغانست


با انکه برون آمده از محبس زهدان

و امروز درین عرعه ی آزاد جهانست


با آنکه در آنجا همه خون بوده خوراکش

وینجا شکرش در لب و شیرین به دهانست


زانست که در لوح ازل دیده که عالم

بر عالمیان جای چه ذل و چه هوانست


داند که در این نشعه ی چها بر سرش آید

بیچاره از آن لحظه ی اول نگرانست




@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 00:14

3-
ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید


این که خفته است در این خاک منم

ایرجم، ایرج شیرین سخنم


مدفن عشق جهان است اینجا

یک جهان عشق نهان است اینجا


عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بود مدفن من


آنچه از مال جهان هستی بود

حرف عیش و طرب مستی بود


هر که را روی خوش وخوی نکوست

مرده و زنده من عاشق اوست


من همانم که در ایام حیات

بی شما صرف نکردم اوقات


تامرا روح و روان در تن بود

شوق دیدار شما در من بود


بعد چون رخت زدنیا بستم

باز در راه شما بنشستم


گرچه امروز به خاکم ماواست

چشم من باز به دنبال شماست


بنشینید بر این خاک دمی

بگذارید بر خاکم قدمی

گاهی از من به سخن یاد کنید

در دل خاک دلم شاد کنید

4-

پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر


برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر


زجان محبوب تر دارش که دارد

زجان محبوب تر بیچاره مادر


از این پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بیم خطر بیچاره مادر


نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر


به وقت زادن تو مرگ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر


بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر


تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نماید خشک و تر بیچاره مادر


اگر یک عطسه آید از دماغت

پرد هوشش زسر بیچاره مادر


اگر یک سرفه بی جا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر


برای این که شب راحت بخوابی

نخوابد تا سحر بیچاره مادر


دو سال از گریه روز و شب تو

نداند خواب و خور بیچاره مادر


چو دندان آوری رنجور گردی

کشد رنج دگر بیچاره مادر


سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی

خورد غم بیشتر بیچاره مادر


تو تا یک مختصر جانی بگیری

کند جان مختصر بیچاره مادر


به مکتب چون روی تا باز گردی

بود چشمش به در بیچاره مادر


وگر یک ربع ساعت دیر آیی

شود از خود به در بیچاره مادر


نبیند هیچکس زحمت به دنیا

زمادربیشتر بیچاره مادر


تمام حا صلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر





@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 00:16


5-
رنج کشد مادر از جفای پسر لیک

آنچه کشیدست هیچ رنج نداند


رنج پسر بیشتر کشد پدر اما

چون پسر آدم نشد ز خویش براند


مادر بیچاره هر چه طفل کند بد

راندن او را ز خویشتن نتواند


شیره ی جان گر بود به کاسه ی مادر

زان نچشد تا به طفل خود نچشاند


6-
داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌

که‌ کُند مادرِ تو با من‌ جنگ


هر کُجا بیندم‌ از دور کُند

چهره‌ پر چین‌ و جبین‌ پُر آژنگ


با نگاهِ غضب‌ آلود زند

بر دلِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ


مادرِ سنگ‌دلت‌ تا زنده‌ست‌

شهد در کامِ من‌ و توست‌ شَرنگ


نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را

تا نسازی‌ دلِ او از خون‌ رنگ


گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌

باید این‌ ساعت‌ بی‌خوف و درنگ


روی‌ و سینۀ تنگش‌ بدری‌

دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینۀ‌ تنگ


گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌

تا بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ


عاشقِ بی‌خرد ناهنجار

نه،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگ


حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد

خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ


رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌

سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ


قصدِ سرمنزلِ‌ معشوق‌ نمود

دلِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ


از قضا خورد دمِ در به‌ زمین‌

و اندکی‌ سُوده‌ شد او را آرنگ


وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز

اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ


از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود

پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ


دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌

آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ:


«آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌

آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ»




همگی از ایرج میرزا

موفق باشید




@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 00:44

نمایش مشخصات سارینا معالی دانی کز بهر چه در زندانم؟
دست در جیب جوانی بردم
ناز شستی نه به چنگ آورده
ناگهان سیلی ی سختی خوردم
من ندانم که پدر کیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان
که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان
هرگز این گونهٔ زردی که مراست
لذت بوسهٔ مادر نچشید
پدری ، در همهٔ عمر ، مرا
دستی از عاطفه بر سر نکشید
کس ، به غمخواری ، بیدار نماند
بر سر بستر بیماری من
بی تمنایی و بی پاداشی
کس نکوشید پی یاری ی من
گاه لرزیده ام از سردی ی دی
گاه نالیده ام از گرمی ی تیز
خفته ام گرسنه با حسرت نان
گوشهٔ مسجد و بر کهنه حصیر
گاهگاهی که کسی دستی برد
بر بناگوش من و چانهٔ من
داشتم چشم ، که آماده شود
نوبتی شام شبی خانهٔ من
لیک آن پست ،‌ که با جام تنم
می رهید از عطش سوزانی
نه چنان همت والایی داشت
که مرا سیر کند با نانی
با همه بی سر و سامانی خویش
باز چندین هنر آموخته ام
نرم و آرام ز جیب دگران
بردن سیم و زر آموخته ام
نیک آموخته ام کز سر راه
ته سیگار چسان بردارم
تلخی ی دود چشیدم چو از او
نرم ، در جیب کسان بگذارم
یا به تیغی که به دستم افتد
جامهٔ تازهٔ طفلان بدرم
یا کمین کرده و از بار فروش
سیب سرخی به غنیمت ببرم
با همه چابکی اینک ، افسوس
دیرگاهی است که در زندانم
بی خبر از غم ناکامی ی خویش
روز و شب همنفس رندانم
شادم از اینکه مرا ارزش آن
هست در مکتب یاران دگر
که بدان طرفه هنرها که مراست
بفزایند هزاران دگر
(سیمین بهبهانی)


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 13 مرداد 1394 - 01:10

نمایش مشخصات سارینا معالی ختری خرد، بمهمانی رفت در صف دخترکی چند، خزید
آن یک افکند بر ابروی گره وین یکی جامه بیکسوی کشید
این یکی، وصله‌ی زانوش نمود وان، به پیراهن تنگش خندید
آن، ز ژولیدگی مویش گفت وین، ز بیرنگی رویش پرسید
گر چه آهسته سخن میگفتند همه را گوش فرا داد و شنید
گفت خندید به افتاده، سپهر زان شما نیز بمن میخندید
ز که رنجد دل فرسوده‌ی من باید از گردش گیتی رنجید
چه شکایت کنم از طعنه‌ی خلق بمن از دهر رسید، آنچه رسید
نیستید آگه ازین زخم، از آنک مار ادبار شما را نگزید
درزی مفلس و منعم نه یکی است فقر، از بهر من این جامه برید
مادرم دست بشست از هستی دست شفقت بسر من نکشید
شانه‌ی موی من، انگشت من است هیچکس شانه برایم نخرید
هیمه دستم بخراشید سحر خون بدامانم از آنروی چکید
تلخ بود آنچه بمن نوشاندند می تقدیر بباید نوشید
خوش بود بازی اطفال، ولیک هیچ طفلیم ببازی نگزید

اونقدرهام بی ربط نذاشتم ،هرچند تکراریه ولی خب تو از مادر گفتی ماهم از بیمادری;)

سلووم داداشی@};-

از دنیات چه خبر؟همسازته یا مخالف میزنه ؟

خوش اومدی.بابت نقدتم چشم.
سه نقطه رو توی دیالوگ ها برای فاصله بین ادای جملات میارم!که پشت هم قطار نشه!

بابت این داستان به خانم کبودوند گفتم،نمیخواستم به هیچ بزارمش چون خودمم قبولش ندارم و تقریبا ایراد هاشو میدونم ولی راه درست کردن ایرادهاشو نه!که تو زحمت کشیدی.
ببین داداشم،من فرق فیلمها و نوشته های اون نود و هشت درصد و اون دو درصد رو میفهمم!
و حتما میخوام مثل اون دو درصد باشم!ولی خب! هرکی زوری داره! حوصله کن...منم حتما حرفهایی برای زدن دارم،منتها زورم به نوشتنش هنوز نمیرسه.
میدونی بین داستانهایی که خوندم،البته من غیر رمان های ابکی که بین همکلاسی ها دست به دست چرخید و خوندم،سه یا چهار تا کتاب بیشتر نخوندم:"> ولی یکی به نام سعیده قدس،شگفت زده م کرد.
اقا اعترافش سخته ،روتو کن اونورx-( اون طنازی قلم و همراه شوک ،کمال فکری نویسنده شو و چاشنی یه عشق متین ،بین نویسنده های زن واقعا کمه...خالق کیمیا خاتون عشق و قله ی منه...بگو ایشالله:x
و البته ما ناز عباس معروفی رو هم میخریما...ولی سعیده قدس حقیقت هارو فهمیده،اره...دنیاش طراوت داره.
نگو که از اینم بدت میاااااااد=((
خوشحال شدم از حضورت
شبت شیک
فازت نول:x @};-


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 05:43

دوباره سلام

اینم بهت بگم که تو کتاب ها زیاد دنبال حقیقت زندگی نباش!

پس فهمیدن حقیقت و طراوش فکری زیاد ربطی به کتاب خوندن نداره

هر چند کمکت میکنه

پس کتاب نخوندنت ایرادی نداره!




@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 05:47

راستی الان خوشحالی دیگه جایی منفجر نمیشه؟!


@آرش پرتو توسط کریم پورکرم Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 09:24

نمایش مشخصات کریم پورکرم سام الیک
خب دااش من بقیه دیوان ایرج میرزا ام کپی پیست می نمودی تا دست بند بود .بخصوص شر حب نبات است پدر سوخته ..

غلوم این لجبازیاتم
دونده عین باد
از این سر بوم
تا اون سر بوم
افتان از این سو
نالان به نهیب
رفتن به آنو سو
غران به عضب
...
دمت گرم


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 07:33

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما بانو معالی.نخست اینکه توصیف های محسوس و ظاهری ات را پذیرایم.دلچسب بود و خوشحالم که مشکلات و نواقص زندگی را با واقعیت به تصویر می کشی.اما!
یکی از بزرگترین مشکلی که در نوشتن بسیاری از خانم ها می بینم این است که ترازدی ترین نوشته هاشان را از ملحفه سفیدرا آغشته به خود و یا سیلی خوردن عزیزی و یا بوی ضد عفونی و بتادین و آه و ناله در رهرو و یا قبرستان شروع می کنند. یعنی اینطور بگذار بشکافم من در داستان خانم ها به ندرت دیدم که یک مسیر متوالی را بدون نگفتن دیالوگی یا توصیفی از غمهای زنی پیش ببرند. بهتر است کمی از دنیای احساس و ظاهر فاصله بگیریم و به دنیای مقایسه و تشبیهی رجوع کنیم. در واقع انقدر از این داستان ها خوانده ام که برایم عین تصویر یک تابلو نقاشی ساکن شده و مسیر متوالی ندارد.باور کن با داستان های غیر رمانتیک هم می توان جذب مخاطب کرد و احساس خواننده را بر آشفت. اینجاست که ارسطو ی خدابیامرز می گوید. هرجا منظره عریان دیدید به جای گشادگی خاطر روبرویش آینه ای بکارید و سطوح آن را صیقل دهید.
به گمانم می توان از دنیای دیگر و غیر واقعی هم دنیایی نو و واقعی ساخت. ببخشید انقدر پرحرفی و روده درازی کردم.
موفق و پیروز باشید.


@احمد دولت آبادی توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 07:36

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی ببخشید آغشته به خون.


@احمد دولت آبادی توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 13:50

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام از ماست@};-

خوش اومدید جناب...بابت ایراداتی که فرمودید به روی چشم.

حق با شماست.راستش خودم خیلی شک داشتم که این داستان رو بزارم یا نه!!

چون ایرادهاشو میدونستم که تکراری و کلیشه،ولی راه اصلاح کردنش رو نه!
ممنونم از شما و نظرتون
خوشحال شدم از حضورتون
روزتون شیرین
فازتون رو نول نگه دارید@};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 08:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام ساريناي جوان

هدفت از انتشار داستان رو مي دونم ! (دلتنگي و ... )

داستان خوبي بود . داستان مردي كه زندگي اش از همان

آغاز به پاي بچه بازي پدر و مادرش تباه شد و سوخت ! با تو

كاملا موافقم كه جبر زمانه ، تاثير زيادي در سرنوشت

انسان ها داره (تقدير بي تقصير نيست ! ) اما به تلاش

انساني هم معتقدم (محض رضايت خاطر مريم مقدسي و

تجديد خاطره ي نبردهاي پيشين !! )

به نظر من يه خورده ، بيان ادبي داستان با ديالوگ ها

ناهمگن هستند . براي رفع چنين پيش آمدي يا بايد وزن

ادبي را كم كرد و يا ديالوگ ها را ثقيل تر نوشت و اين كه به

نظر من يك خلا ما بين پارت اول و دوم داستان وجود داره كه

ميشه با چند كليد وااژه خلا رو پر كرد .

محتواي داستان را مي شود يونيك تر كرد . به شخصه

داستان قبليت را خيلي خيلي دوست داشتم (اثيري ) .

نويسنده اي موفق ميشه كه حرف نو بزنه !

چرا هدايت ، هدايت شد ؟؟ چون از چيزهايي نوشت كه بكر

بودند . چون از زمانه ي خودش صد سال جلوتر مي انديشيد

(هنوز كه هنوزه هدايت در بين عوام به خل و چل بودن متهم

است !! هنرمند كشي به كنار ! افكار زنگ زده ي من را

عشق است ! ......)

در مجموع ...در مجموع درود بر تو !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 10:04

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به قول خودتون
درود بر شما!! مارتین بزرگوار
در باب هدایت جملات زیبایی گفتین
همیشه معتقدم نوآوری توی هرکاری موفقه نه فقط سبک شعر و داستان تمام مراحل زندگی خلاقیت و بدیع بودن نقش اول رو داره ولی با حفظ اصول هنری و اخلاقی!
یه سی دی ارزشمند درباره زندگی هدایت دارم و خاطرات افراد مختلف درباره ایشون و خصوصیات اخلاقیش
خوب یه جوورایی با اونچه که درباره روحیاتش شنیده بودم خیلی متفاوت بود و همین باعث شد درباره اش تجدید نظر کنم..
این روزها جملات معروف نویسندگان بزرگ جهان رو توی اینستا دارم پیگیری می کنم جایی یه جمله از صادق شنیدم و شیفته ژرف اندیشی این فرد شدم
حتما خوانده اید ولی خواندن دوباره آن برای شما و دوستان خالی از لطف نیست و جهان بینی عمیق او را نشان می دهد :


توی یک جمعی نشسته بودم بی حوصله بودم . مجله ای برداشتم ورق زدم ، مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی یکی گفت : بلند بگو ؟ گفتم : یک واژه ی سه حرفیه ، از همه چیز برتر است . حاج آقا گفت : پول
تازه عروس گفت :
عشق
شوهرش گفت : یار
کودک دبستانی گفت : علم
حاج آقا پشت سر هم گفت : پول اگه نمیشه طلا ، سکه
گفتم : حاج آقا اینها نمیشه
گفت : پس بنویس مال
گفتم : حاج آقا بازم نمیشه
گفت : جاه
خسته شدم با تلخی گفتم : نه ، نمی شه
دیدم ساکت شد ... مادربزرگ پیر گفت : عمر
سیاوش که تازه از سربازی اومده بود گفت : کار
محسن خندید و گفت : وام
یکی از آن میان بلند گفت : وقت
یکی گفت : آدم
دوباره یکی گفت : خدا
خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سر جایش ولی دریافتم ، هرکس جدول زندگی خود را دارد ، تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک واژه ی سه حرفی آن هم درست در نمی آید . ...
شاید کودک پا برهنه بگوید کفش ، کشاورز بگوید برف ، لال بگوید سخن ، ناشنوا بگوید نوا ، نابینا بگوید نور ... و من هنوز در اندیشه ام واژه ی سه حرفی جدول زندگی من چیست؟


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 10:18

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

بله نوشته ي فوق العاده ايست از صادق هدايت نازنين ! از شما سخت سپاسگزارم ! در باب شخصيت صادق هدايت مي توان نوشت و نوشت و نوشت !
نه به اين خاطر كه خودكشي كرد ! به اين خاطر كه انديشه اي ژرف داشت ! فلسفه داشت ! به اين خاطر كه در رودخانه ي مواج بر خلاف جريان آب دست و پا زد ! به خاطر اين كه از درون شخصيت چنين نويسنده اي مي توان به تناقض روشنفكري و مذهب و به تناقض انديشه ي روشنفكرانه و عقب ماندگي جامعه رسيد . حتي در باب روان شناسي شخصيت هدايت كه همواره در حال دگرگوني بود ! از خيام مي نويسد و از سردرگمي هاي جبري ! گوشت را حرام اعلام مي كند !! راهي سواي از راه فقهاي مذهبي ! در توپ مرواري كمي نرم مي شود و كوتاه مي آيد ! طناز است در عين تلخي ! و نهايتا از بوف كور مي نويسد ! يك سرخوردگي عميق در پاسخ به تمام كژي هاي پيرامون!

و در پايان خودكشي مي كند ! نه به اين علت كه مي خواست خود را خلاص كند ! هدايت مي خواست دنياي تازه اي را ( پسا مرگي) نيز تجربه كند .

بله هدايت بر قله ي داستان نويسي نوين ايران مي درخشد بي هيچ رقيبي ! بي هيچ ترديدي !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 15:15

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر مارتین

@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 15:13

نمایش مشخصات م.ماندگار
@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 08:57

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دختر گلم ساريناي عزيزم
به عنوان اولين داستان كه امروز خواندم و خيلي احساسي بود و بر من تاثير زيادي گذاشت وتا شب هم به خاطرش ناراحت مي مانم ، آخه اين جور صحنه ها را بارها من با چشمان خودم ديدم ،
البته در قلم زيبا و پركشش شما حرفي نيست اما نكته اي برايم لاينحل ماند رويا به چه علت فوت شد ؟ اوكه به قول خودش پيش پدري بازگشت كه برايش رفاه درست كرد و غيره .آيا از غم و عصه و يا...
عزيزم ببخشيد زياد حرف زدم به جز مورد فوق داستان با قلم زيبا و سحرآميز شما واقعا دلنشين و تاثير گذار بود به قدري كه تا ساعت ها در ذهن و فكر من خواهد ماند و اين به خاطر قلم دختر عزيزم است كه براش افتخار مي كنم :x :* @};- :x :* @};- :x :* @};-
آشنازدايي و پارادوكس هايي كه به كار بردي بديع بود و خواننده را به خوبي با خودت همراه كردي :) و من خوشحالم كه روز به روز موفقيت شما را در اين عرصه مي بينم :* :x
و در پايان آرزو مي كنم كه موفقيت و سعادت هميشه يار و همراه شما باشد @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 09:02

نمایش مشخصات زهرابادره راستي يادم رفت بهت بگم عزيزم خيلي دوستت دارم
:x :* :x :*
:* :x :* :x
@};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 09:48

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما سرکار خانم معالی عزیز
ممنون که با داستانی پر از توصیف های زیبا و لبریز از احساس میهمانمان کردید . امیدوارم که این قلم جاندار و جوان و سرزنده و بالنده را روزی بر اوج قله ی ادبیات این مرز و بوم ببینم هرچند شما اکنون نیز در اوجید .
با اجازه دونکته متذکر می شوم
1: بند اول داستان را دوبار خواندم . مرد جوانی بر مزار مادر چنگ در حروف کلمه ی مادر بی مادری کشیده تاااا آنجا که فلاش بک می خورد به زندگی از دست رفته و اینکه تقدیر زور از من بود ؟چرا؟ چون وامی که میخواستم برا تولد نوزاد جور کنم هنوز جور نشده نوزاد دوماه زودتر به دنیا آمد ! غیر ممکن است تصور کنیم که آنکس که بر قبر خفته همان نوزاد است ! و نیست قطعا چون نوزاد که از وام خبر نداشت پس آن خفته بر قبر می تواند مهدی باشد بر قبر مادر خودش؟! یا بر قبر همسرش ؟! در کل تکلیف این قسمت را باید با چند جمله مشخص بفرمایید مگر اینکه به عمد بخواهید مخاطب در وادی حیرت گام بردارد. و اینجاست که رابطه ی علی بین اتفاقات ممکن است بلنگد ..(به کامنتهای سایر اعزه مراجعه فرمایید)
2: در تذکره ی پرتویه ذیل نصایحشان به سارینا جمله ای دیدم که فرموده بود" در کتابها به دنبال زندگی نگرد" عرض بنده این است که فقط در زندگی دنبال زندگی بگرد اما بسیار کتاب بخوان !!!حد اقل حسن خوانش کتابهای نویسندگان دیگر این است که میفهمیم چه چیز را ننویسیم و چطور ننویسیم .

برقرار باشید
پیشکش با احترام فراوان @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 10:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب باران دوست نازنين

موريس مترلينگ مي فرمايد :
" آدم تنها در بهشت هم باشد، به او خوش نمي‏گذرد، ولي كسي كه به كتاب يا تحقيق علاقه‏ مند است، هنگامي كه به مطالعه يا تفكر مشغول است، جهنم، به تنهايي براي او بهترين بهشت ‏است "

البته انيشتين هم جمله ي معروفي داره كه ميگه :

"يك كتاب نه تنها ميتواند سرنوشت يك انسان بلكه يك ملت را عوض كند "

كتاب را بايد خواند به خاطر اعجازي كه دارد ! نه تنها براي بهبود قلم كه براي تغيير اذهان ! به شخصه به هيچ وجه وجه تمايزي بين كتاب خوب و بد قائل نيستم كه خط كش را هرگز نمي پسندم ! انسان بايد در انديشه آزاد باشد .
باور من بر اين است كه انسان به سبب كوتاهي عمر ، فرصت ديدن و شنيدن اعظم ناديده ها و ناشنيده ها را ندارد ! و يك سخن ، يك نوشته يا يك فيلم دريچه هاي عميقي را براي ذهن انسان باز مي كند .
درست مي فرماييد ! زماني اين تفكر در زندگي بشر تجلي پيدا مي كند كه همه چيز در حالت پراگماتيك اجرا شود . همين انديشه مولد تز و طبعا تئوري است . و تئوري مولد انقلاب فكري و متعاقبا انقلاب انساني !

همه چيز از انديشه آغاز مي شود !

سبز ترين ها ، اينست آرزوي من براي شما ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 10:33

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود فراوان بر شما دوست فرهیخته ام

همیشه در محضرتان انبوهی از معرفت برای کسب فیض وجود دارد .

عمرتان دراز باد


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:59

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) با هر بهانه و بي هيچ بهانه اي ، برايت مي نويسم ! بلكه كمي با من هم سخن شوي تا زنده شوم در اين سكوت ! درود بر جناب باران دوست نازنين


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:24

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر مارتین و جناب باران دوست،
من هم فضولی ام گل کرد تو گفتگویتان مشارکت کنم.

"من فکر می کنم بهشت باید جایی مثل یک کتابخانه باشد." خورخه لوئیس بورخس
.
یک نقطه اشتراک دیگر هم با مارتین یافتم: صادق هدایت.
یادم است بیست و چند سال قبل تحت تاثیر کتاب "فواید گیاهخواری" ایشان، به مدت دو سال گیاهخواری کردم و واقعاً هم خوب بود. :)


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 10:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب باران دوست، استاد عزیز و بزرگوار
در باب زندگی و کتاب خواندن جمله ی زیبایی فرمودین و جا دارد بنده جمله ی زیبایی از مصطفی رحماندوست بیاورم درباره کتاب
دو مشکل بزرگ در جامعه ما وجود دارد :
نخست اینکه همه من هستیم و ما را به رسمیت نمی‌شناسیم ،
و دوم اینکه کتاب نمی‌خوانیم .

گاهی کتاب خواندن بهترین تفریح زندگی می شود و نگاهت را وسعت می بخشد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 10:35

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود فراوان بر شما سرکار خانم کبودوندپور

امید که روزی من ها به ما شدن بیاندیشند و کتابخوانی جزیی از زندگیمان شود

برقرار باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 10:53

سلام بر جناب باران دوست

عارضم خدمت شما

من نگفتم نخون!

گفتم نخوندنت ایرادی نداره……

اتفاقا تو سطر بالای هم بهش گفتم که خوندن کمکت می کنه……
نگفتم؟؟

حالا اسمشو چی گذاشته بودین…… چی پرتویه……؟؟ باحال بود



موفق باشید


@آرش پرتو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 13:17

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درودی دیگر
تذکره ی پرتویه بود گمانم


@ ناصرباران دوست توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:36

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوم به جناب باران دوست گرامی@};-

جناب فازتون نوله؟؟

ممنونم از حضورتون و خوشحالم که توصیفات رو پسندیدید!

بابت نکته اولتون :مرد سر مزار مهدی هستش.برای اینکه خواننده رو از اشتباه احتمالی که حدس میزدم دور کنم،دیالوگ وام و زود به دنیا اومدن نوزاد رو اوردم و بعد فلاش بک زدم!اما خب انگار کافی نبود .
ممنونم بابت تذکرتون.چشم.
خوش اومدید جناب@};-
روزتون نبات
فازتون نول


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:38

نمایش مشخصات سارینا معالی بابت نکته دوم:به روی چشم

عرض شما و نگاهتون درسته...زندگی رو تو زندگی جست و جو میکنیم نه تو کتاب



باشه@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 10:43

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

داستان


پر احساس وزیبایی را قلم زدید

قلمتان سبز

ودلتان شاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:28

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوم از ماست@};-

خوش اومدید اقا

خوشحالم که خوشتون اومده

روزتون نبات
فازتون نول@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 11:46

سلام سارینا عزیز.
داستانت را خواندم. یکجور آشفتگی در بین تصویرهایت دیده می شد. در نظر داشته باش اول گورستان و بعد یکهو بیمارستان و اتفاقش! سعی کن تصویرها همیشه مکمل هم باشند. الان این تصویرها زیاد مکمل هم نبودند و جدا افتادگی داشتند. باید رابطی بین این دو مکان و زمان قرار بدی. تصویرهای داستان از لحاظ مکانی و زمانی خوب فضاسازی نشدند. در مورد دیالوگ ها راستش دیالوگ نویسی خوبی در داستان اتفاق نیافتاد. یعنی اگر توجه کرده باشی برای خواننده دلچسب نبود می دونی چرا ?!
چون اگر به صحبت های روزمره توجه کرده باشی و دیالوگ هایی که بین افراد رد و بدل میشه توجه کنی ایما و اشاره ها را خواهی دید و گاهی حتی مکث دارند. برای نوشتن یک دیالوگ خوب ایما و اشاره بسیار مهمه.
خواننده همراه شخصیت ها تا آخر داستان وقتی میاد انتظار داره که قشنگ ببینتش. اون هم با توصیفی که نویسنده از حالت شخصیت ها و فضا انجام می ده. یکی دیگه مشکل داستانت در دیالوگ اینکه. یک ریز شخصیت ها حرف نی زنند. مثلا توجه کن روبه روی شخصی نشستی و داری با او حرف می زنی و او هم در جواب صحبت هات صورتش فیکس می مونه و فقط صداشو می شنویی. اون لحظه حتما وحشت می کنی و صحبت هاش به دلت نمی شینه. دیالوگ داستانت که بخش عظیمی از داستانت رو گرفته بدون گفتن حالات شخصیت ها و توصیف فضا این حس را به خواننده منتقل می کنه. خب از ایرادها بگذریم تنه داستان تصویرسازی عالی داشت اما خب جدایی تصویر ها باز به چشم می آمد. داستان را توصیه می کنم دوباره بازنویسش کن. استعداد عالی داری و می دونم یکی از بهترین نویسنده های کشور خواهی شد.
با آرزوی موفقیت برای تو
شاد باشی @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 11:59

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما
منتظرم باش ، آخر هفته ، آره می خونمت


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 13:04

سلام عمو

اخر هفته ستاااااا


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 18:46

نمایش مشخصات سارینا معالی
:-/

میدونی سوالی که برا این شکلک پیش اومده چیه؟اینکه اخر هفته (ستااااا)این ستاااا،معنی ش چیه؟

تی حرف زدن دور


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 12:02

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر سارینای عزیز
داستان بسیار زیبایی نوشتی
از حقیقتی تلخ گفتی و رنج بی پولی را خوب نشان دادی
اما یک سری کلمات منشوری در داستانت به چشم میخورد
نمی دانم شاید به نظر من نمی بایست باشد
فضا سازی داستانت عالی بود و تعابیر و تشبیه ها خیلی به دلم نشست
در مجموع داستان زیبایی از تو خواندم
راستی یک کتاب هم معرفی میکنم
" مبانی زوج درمانی و خانواده درمانی علی محمد نظری"
و از تو و از همه دوستان تقاضا دارم آن را مطالعه کنند این کتاب برای متاهلین در حال حاضر و برای مجردین در آینده بسیار مفید است
سربلند و پیروز باشی


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 12:09

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سیلام خانگو
چریی؟
فیلا سر مِ شٌلٌقَ
بعدا اَخینِمَ جان مِنو.قول قول قول
ساتَه بهترین تِشتان آرزو دَکم
بهترین بویی:*
(به من ربطی نداره،برو کرمانجی یادبیگیر نگو چیست کرمانجی):D


@اذرمهرصداقت توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:26

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوم خواخر...

احوال خاره

بور،عیب نکنه...منتظر نیشتمه ای بی
یاد نشوعه!
تی خاطر خوامه جانِ خواخر
ته روز ته خواسته های وسه تسلیم بویه:x :*
وره هارش:*
تی چشم دور:*


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:26

نمایش مشخصات سارینا معالی به من ربطی نداره برو مازندرانی یاد بگیر نگو چیست مازندرانی


@سارینا معالی توسط منصور دیبا Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 17:34

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر سارینای گل
راست میگی این روزا خیلی گرفتار شدم چندتا سمینار داشتم
ببخش منو


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:51

سلام خواهر
احوال خوبه؟
دختر عیبی نداره منتظرت می شیمم
جان خواهر خاطر خواه توام
خواسته هات تسلیم تو باشن

ببین ....نگاه کن ( خودمم دقیق نمی دونم)
چشم تودور




بازم تشکر از خودم خخخخخخخخخخ


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 15:02

نمایش مشخصات سارینا معالی

نه ....خوشم اومد...استعداد داری

چشم تو دور معنی داره اخه؟

یعنی دور چشمات بگردم...چه میدونم...فدا چشمات بشم..

تی ترجمه دور


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 15:13

نه این بگردمش کجاست؟؟


تی چشم دور……دور چشم تو………




=))


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام به هردوانه
ترجمه : سلام دختر
سرم خیلی شلوغه
بعدا می خونم جون خودم ! قول قول قول
برایت بهترینها رو ارزو می کنم
بهترین باشی :)
پ ن : البته من کردی کرمانج رو اصلا بلد نیستم صحبت کنم ولی ترجمه اش روبلدم :D


@اذرمهرصداقت توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:36

سلام

چطوری؟
فعلا سرم شلوغه!
بعدا می خونم جان خودم قول قول قول
بهترین ها را برات آرزو می کنم
بهترین هستی


با تشکر از خودم که زحمت ترجمه و زیرنویس را متقبل شدم خخخخخخخخخخخ


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 14:43

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوم به چهاروانه

نمره ترجمه هر دو میشه 19

اشتباه خانم کبود وند:سلام خواهر
اشتباه ارش:بهترین باشی

:) اره اینجوریاس
ترجمه اینا که سهله
ترانه های کردی رو عشقه:x


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 15:22

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر سارینای عزیز:x
داستانتو خوندم قشنگ بود
استفاده کردم
چی بگم دیگه؟:-/
هیچی جز اینکه شاد باش
:* @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 15:49

نمایش مشخصات سارینا معالی شلوم از ماشت:x

دنیات چه خبر بانو؟کارش درسته؟

خوشحالم دوست داشتی:*

شما هرچی دلت میخواد بگو ...اره...
...
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
یک عمر پشیمان ز پشیمانی خویشم!!!
...
بی ربط بود میدونم ولی میدونی....عشق کردم با نوشتنش.
عشق کن با خوندنش
روزت نبات
فازت نول:x :x :x :x :x


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 16:26

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام سارینای عزیز
پیشکش قلم توانمند و هنرپرورتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 18:23

نمایش مشخصات سارینا معالی درود

خوش اومدید بانو جان

:x :x :x :x @};- @};- @};- @};-


نام: سیدمحمد موسوی بهرام آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 16:39

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی سلام و عرض ادب
خلاقیتش را دوست داشتم...خیلی بلد نیستم نقد کنم بخاطر همین فقط نقاط مثبت را میگم...
ممنون


@سیدمحمد موسوی بهرام آبادی توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 18:25

نمایش مشخصات سارینا معالی درود@};-

خوش اومدید جناب

خوشحالم دوست داشتید

روزت خوش
فازتون نول


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 17:10

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم معالی
داستان بسیار زیبایی بود
من از داستانهای خنثی خوشم نمیاد، داستان شما حرف داشت برای گفتن
تصویر سازی و دیالوگهایتان خوب بودند
فقط "- !!!!" و یا "- ..." را متوجه نشدم، نمیدانم آوردنش در داستان درست است یا نه
موفق باشید
@};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 18:30

نمایش مشخصات سارینا معالی سلووم به استاد شطرنج(تسلیمیم اقا:( بیا و بخند دیگه=(( )

نع...هنوزم مدعی تخته م !پرچم بالاست
عارض شم که جاهایی که جای دیالوگ سه نقطه اومده منظورم این بود که شخصیت سکوت کرده:">
جاهایی مکه به این صورت عمل کردم _ !!!!منظورم این بوده که حالت تعجب رو تو شخصیت برسونم!
شاید مجاز نباشه ولی خب...:">
خوشحالم دوست داشتید
روزتون نبات
فازتون نول


@سارینا معالی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 19:09

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام مجدد
جسارتا تعجب و سکوت را متوجه شدم ولی لزوم بودنش را منظورم بود که متوجه نشدم
مشکلی نیست خانم معالی، اوضاع روبراهه
فقط آسه میرم آسه میام تا گربه شاخم نزنه
موفق باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 17:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام استاد معالی :)

استاد معالی تا اینجا اومدیم که عرض ادب کنیم حضور حضرتعالی که چیدمان واژه هاتون به میخکوبمان کرد...
لذت بردیم بخصوص از شروع داستان.
*
با نشان دادن حالت چهره و طرز رفتار پرسوناها دیالوگهایی که می نویسی کمتر و کمتر میشه...و ساختار اثر دچار توازن.
لیکن سارینا جان. معتقدم به خوش استیل بودن طرز نوشتاری تو. درک داستان خوانی داری و داستان نویسی. یعنی آنچیزی که نخست باید باشد و سپس تجربه که پوست انداخت و ناخدآگاهت بیشتر و بیشتر بارور...قله ها ماله توست.شک نکن و رویاهاتو سفت بچسب.

**
استاد معالی رخصت :) خدایی آدم کم میاره در مقابل تو.
موفق بمان و چون همیشه زیبا.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سارینا معالی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 18:42

نمایش مشخصات سارینا معالی چقدر قد کشیدن رو برام آسون میکنند ادمهایی که تمام کاستی هامو ندید میگیرن و با همه سرو بودنشون،با همه نهال بودنم مثل درخت نگاهم میکنند،در حالی من آرزو دارم،فقط زیر سایه شون بمونم!!!مثل شما...
سلام از ماست استاد رنجبران...
بزارید ما شاگرد شما باشیم و پُز بدیم:)
خوش اومدید@};-
اقا دیروز که از زایمان رضا مطلع شدماااا با اهل و عیال منزل پریدیم تو صفحه که دیدیم صاحب خونه نیست!فکر کردیم دیگه پیداش نمیکنم و الان حضوریتون،این حضور گرمتون واقعا خوشحالمون کرد.
خوشحالم دوست داشتید :x
روزتون شکلات
فازتون نول


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 19:26

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
درد تلخ نداری و فشار بزرگترها و غرور جوانها رو به خوبی در دیالوگها نشون دادید. فقط بخش اول داستان شبیه به اوج داستان هست که باید در آخر بیاد.
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط سارینا معالی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 15:30

نمایش مشخصات سارینا معالی سلووووم به دوست خوبم@};-


خوش اومدی اقا ،خوشحالم دوست داشتی@};-

بابت تذکرتون حتما درباره ش فکر میکنم.

روزتون رو شیرین بسازید
فازتون نول


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 20:37

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام سارینا خانم گل @};-
داستان زیبا و پر احساسی بود
گفتنی ها را دوستان گفتند
فقط می تونم بگم فازتون نول...
شاد باشید@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 22:28

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
1. نگارش خوبی داشت. قشنگ می نویسید.
2. موضوع تکراری بود.
3. سجاوندی خیلی بدی داشت. سه تا کاما پشت سر هم چه معنی می دهد؟ کل متن شما با سه تا کاما و سه تا نقطه گل گلی شده بود! :D

داستان قبلی تان را بیشتر دوست داشتم.


نام: خلیل میلانی فرد   ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 22:45

سلام خانوم برقکار

خوب بود همه چیز از تصویر سازی تا روایت
ولی برای من غیر قابل باور بود !!
مگه میشه کسی که پدر شده
و نوزادش رو به روشه به همین راحتی بزاره و بره؟!
به عبارتی :
"مگه میشه؟مگه داریم؟"

فازمتر باشید..


نام: مريم شيرازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 00:26

نمایش مشخصات مريم شيرازي سلام و شب خوش
داستان بسیار زیبا و تلخی بود ...تصویر سازی و محتوا خیلی خوب بود فقط یکم زبان داستان مخصوصا در اوایل داستان یکدست نبود...
موفق باشید


@مريم شيرازي توسط سارینا معالی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 15:52

نمایش مشخصات سارینا معالی درود@};-

از اشنایی تون خوشحالم بانو،خوش اومدید@};-

باعث خوشحالی که از محتوا راضی بودید بابت روایت چشم:)

یه ماله میکشم روش یکدست شه;)
امر دیگه؟
روزتون نبات
فازتون نول


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:14

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت خانم معالی عزیز
اگر بگم نتونستم باداستانت ارتباط برقرار کنم دروغ نگفتم
پرداخت داستان خیلی ضعیف بود .
شخصیت اصلی شما نتونست منو با خودش به فلش بکی که زده بودید ببره و من دوباره برگردم سر صحنه اول .
تنه و طرح اصلی داستان قوی نبود .اما تونسته بودی از عهده دیالوگ ها خوب بربیایی که اونم تو داستان کوتاه کارایی چندانی نداره .
اما از اینکه روون و ساده مینویسی و صحنه سازی میکنی خوشم میاد .
ممنونم گلم
:x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عطیه امیری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 16:03

نمایش مشخصات عطیه امیری عجب بی انصافی بود این مهدی داستان!

سلام سارینای عزیز.
من چندتا داستان دیگه از شما خوانده بودم اما این از همه زیباتر بود و از هرنظری کامل تر.
داستان پر حرفی بود و واقعیت هارو قشنگ قلم زدی.
منتها الان این بیمارستان های محترم اول پذیرش میکنن و میفرستن صندوق بعد بستری میکنند.
اما داستانت عالی بود.
قلمت مانا... موفق باشی نازنین.@};- @};-


@عطیه امیری توسط سارینا معالی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 16:29

نمایش مشخصات سارینا معالی چه حضورِ ارامش بخش و شیرینی!

سلام برخانم امیری عزیز

مایه خوشحالی که این داستان رو پسندید گرامی@};-

بابت نکته ای که متذکر شدید حق با شماست ولی خب گویا پیش تر ها طور دیگه ای عمل میکردند.

خوش اومدید
روزتون نبات
فازتون نول


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:00

نمایش مشخصات فرزانه رازي سین الف لام میم .
خِ واو بِ یِ خِ ر ِ چِ نون گِ شین میم الف رِ هِ دال واو الف زِ دال هِ ؟؟؟
خِ واو بِ بِ واو دال . الف میم الف میم نون دال واو سین نون دال شین تِ میم . نون هِ کاف هِ دال الف سین تِ الف نون خِ واو بِ نون بِ الف شین هِ هِ الفففففففف !!! نون هِ ! میم نون دال واو سین نون دال شین تِ میم واو الف یِ نون تی خِ صاد یِ رِ تِ واو نون یِ سین تِ !
بِ رِ یِ میم تِ الف بِ عین دال یِ !
دال لام تِ بِ هِ نون شین الف طا .
نون یِ الف زِ یِ بِ هِ تِ رِ جیم میم هِ هِ سین تِ ؟؟؟ عین الف یِ الف ؟؟؟ :D
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط سارینا معالی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:28

نمایش مشخصات سارینا معالی دال ر واو د

ف الف ز ت نون واو لام ه الف ی الف؟

میم نون میم ث لام ت واو خ ر چ نون گاف میم،پ سین میم ی دال واو نون میم ت واو چ ی میم ی گاف ی!

الف میم ر واو ز ب دال الف خ لام الف قاف ی !ف الف ز ت الف ی نون ه! دال سین ت ت واو نون ی سین ت!
پ سین نون گاف ر الف نون نون ب الف شین:x نون ه عین ز ی ز میم ،نون ی الف ز ی ب ه ت ر جیم ه نون ی سین ت!
ر واو ز ت شین کاف لام ت،ف الف ز ت نون واو لام
خ ر چ نون گاف شین میم الف ر ه سین ی واو ی کاف:* :x
دال واو سین ت ت دال الف ر میم
:D
:* :* :* :*
:x :x :x :x
@};- @};- @};-


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 22:32

نمایش مشخصات پریناز.ک سلام
ببخشید من متوجه نشدم.یعنی از رابطه نامشروع بچه دار شده بودن؟
اگه اینطوره که درعرض پنج دقیقه بعدازتولد حضور نیروی انتظامی و تنظیم صورت جلسه دربیمارستان الزامیه. بعدشم بچه رو ازمادر جدا میکنن و دراولین فرصت به بهزیستی خبرمیدن. من عذر میخوام شاید اشتباه فهمیدم منظور داستانتو. اما اگه درست فهمیده باشم روال کاری همینه دربیمارستان.
قصد انتقاد یا ایراد گرفتن هم نداشتم.
موفق باشی


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 مرداد 1394 - 12:20

نمایش مشخصات ک جعفری درود سارینا @};-

خواندمت !

یک پیشنهاد بهت می کنم که امیدوارم به کارت بیاد. :

سارینا جان ، از خودت بنویس!

یعنی سعی کن ، اول از همه ، اندیشه های خودت و احساسات خودت رو ، به یک جمع بندی برسونی ! و بعد از آنچه که می اندیشی وحس میکنی ، بنویسی!

به گمان من ، نوشته هایی که پشتوانه فکری ندارند و یا اگر نتوانند احساس مخاطب را قلقلک بدهند، تاریخ مصرف بسیار کوتاهی دارند !
امیدوارم توانسته باشم منظورم را برسانم.


البته همه اون چیزی رو که گفتم دلیل بر این نیست که کارت رو قبول ندارم :D برعکس ، تو خیلی خوب می نویسی ونثرت با توجه به سنت ، خیلی قویه! ما هم فقط خواستیم کمی ژست همه چیز دانها را بگیریم !!! تو به دل نگیر ....

و دیگه اینکه، من همچنان منتظر شاهکارهای قلم تو هستم !



راستی چهارشنبه آمدم ...... نبودی !!!




@};-


@ ک جعفری توسط سارینا معالی Members  ارسال در یکشنبه 18 مرداد 1394 - 13:55

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام از ماست@};-

ایام به کامه بانو جان؟

حالا کهع پیشنهادتون رو دادید بزارید منم یه اعترافی بکنم براتون،باور کنید اندیشه من فعلا یه شباهت عجیبی به باد نما داره و اخرین عکس العملم بعد فکر کردن درباره هرچیز و هر اتفاق اینه که سر اخز یه همچین قیافه ای در بیام:-/
نتیجه گیری نهایی مم یه همچین علامتی(؟)
و متوجه م که این پراکندگی و بی ثباتی افکارمه که اجازه نمیده اندیشه های خودم تو داستان نمود پیدا کنه !شاید شما هم تجربه کردید،جهت نداشتن حرکت رو سخت میکنه،ولی سعی میکنیم هرچی زود تر تکلیفمون با خودمون روشن شه تا همشهری نازنینمون رو ناامید نشه....
این شمایل:D که شما برا داستان انتخاب کردید کلن نظرتون رو درباره لو داد;) و بزارید این اعترافم بکنم که این داستان مال وقتی که شما هنوز تو اجمن بهار نارج فرود نیومده بودید:D و اون جمله ماندگار :چیزهای مهم تری هم هست که بخوایم درباره ش بنویسیم رو نفرموده بودید:-s و منم تو فکر نرفته بودم!و اینکه برای همینه شما یه همچین حالتی دراومدید.
و تشکر بابت پیشنهاد و این ژست شیک تون که بهتونم میاد و کاربلدید!
و در اخر بزارید دعوتتون کنم با موس تون دوبار بزنید تو سر این بچه اخمو پروفایلمون و داستان (؟)مارو هم بخونید ه که در زمان نگارشش پرت تر هر زمانی بودیم،،،البته اگر وقت برای تلف کردن گیر اوردید:"> :">
پر حرفی من رو ببخشید،بابت چهار شنبه!فقط همین رو بگم که از وقتی همیدم جانباز زاده و شهید زاده هاو بسیجی ه و برادران و خواهران چهل درصد سهمیه در کنکور دارن ،حتی ارزوی خواب خوش به دلمون موند چه برسه به خود خواب خوش..اما از این به بعد میام..امیدواریم که روی شمارو هم (دل بقیه آب)بار دیگه ببینیم
اینو داشته باشید:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@سارینا معالی توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 19 مرداد 1394 - 15:36

نمایش مشخصات ک جعفری واااااییییی سارینا ..... این عالیه که تو این شکلی ( :-/ ) هستی ، باور کن یه چیزی بیشتر از عالیه.......

راستش خود منم تو خیلی چیزها این شکلی :-/ میشم بعدشم قطب نمام ، دچار طوفان میشه وسرآخر هم جهت ها رو گم می کنم ... ولی این خوبه .. همین خوبه!!!

اینکه میگم از خودت بنویس ، یعنی همین !! چرا همین علامت سوالهای ذهنت رو داستان نمی کنی؟؟؟ !!! چرا آشفتگی جهت نما هاتو داستان نمی کنی ؟؟!!!

حتما بهش فکر کن ! چیزهای مبهم بهترین ایده برای نوشتنه !! وگرنه موارد روشن وآشکار رو که همه میدونن و قبلا هم به وفور در موردشون نوشته شده ویه جورایی کلیشه هم شدن !!

سارینا ، از خودت بنویس !
از پرسشهای ذهنت بنویس ! در آینده ، سالهای بعد وقتی به داستانهای امروزت نگاه می کنی ، می فهمی که از کجا به کجا رسیدی؟! اصلا حرکتی داشتی ؟ یا در جا زدی؟ می فهمی چی میخام بگم؟ داستانهای امروزت میشه مقیاس رشد فکری تو ....



راستی ، درود درود و درود بر ذهن پرسشگرت


@};-


@ ک جعفری توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 09:33

نمایش مشخصات سارینا معالی درودی دوباره...

واقعا این ذهن و عملکرد عجیب غریب ما از این کمکهام ازش بر میاد و من خبر ندارم؟؟؟

«همه بد بختی بشر از انجاست که انسانهای احمق اطمینان دارند و انسان های عاقل شک!»
راسل

عاشق این جمله م.تاحالام چند بار نوشتمش!
از نظر خودم ادم باید یه بار دیگه همه چی رو،همه چی رو نگاه بندازه و گلچینش کنه و باور کنه!!!نه که تو نوزادی وقتی شیر بلد نیستیم بخوریم تو گوشمون باور ها بچپونن و بگن اصلا نپرس از چرا و چطوری...یه مثلی هست که میگه آدم هرچی جهلش بیشتر خداش بزرگ تره!!!البته من منکر چیزی نیستم!
و اینکه خیلی خوشحال شدم که واس بادنمای ما درود میفرستید:x رود بر قطب نمای شما:*
ممنون که دوبار اومدید و چشم!من حرفهای شما رو قبول دارم و براش ارزش زیادی قایلم:*


نام: سیدصالح علوی   ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 09:38

سلام
بعضی فکر می کنن زندگی روزمره و مسائل اون بار ادبی بالایی ندارن
و نمیشه داستان زیبایی از اونها دراورد
ولی آنتوان چخوف از قدیم و ایوان کلیما از نسل نو عکس اینو ثابت کردن
و داستان های کوتاه و بلند زیبایی از زندگی مردم عادی
نوشتن

شماهم دست کمی نداشتی

خوشحالم داستان شمارو خوندم


@سیدصالح علوی توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 09:47

نمایش مشخصات سارینا معالی درود بر شما

از اشناییون خوشحالم!خوش اومدید به صفحه من...

بدن شک ایده های مردم میتونه ایده های جالبی در اختیارمون بزاره...این از لطف شماست که ایرادات داستان رو ندید میگیرید!

روزتون خوش
فازتون نول


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 09:48

نمایش مشخصات سارینا معالی ایده های مردم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 20:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام سارینای عزیزم
روز دختر برماهدخت سرزمینم مبارک@};-
بافتن کار شاهدختهای سرزمین من است...
بافتن قالی...
گیسو و
عشق (شهره ..ک )


@شهره کبودوندپور توسط سارینا معالی Members  ارسال در پنجشنبه 29 مرداد 1394 - 20:27

نمایش مشخصات سارینا معالی ســــــــــــــلام بانوی عزیزم...

ممنونم از شما،البته من وهامو میبافم،ولی قالی ،تو خونم نیست.استیکر:خجالت

دوستون دارم


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 11:21

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام سارینا
نت نداری آباجی نه ؟
...
مسلمان نشنود کافر نبیند


@اذرمهرصداقت توسط سارینا معالی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 13:34

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوم

خوب درک میکنی اجی !
اینجوریه دیگه!

قربونت برم...بازم که همین عکسهرو گذاشتی و من تو همون حکایتم!


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 21:04

سلام

ببخش که دیر جواب میدم

راستش نمیخواستم صفحه ی جناب روحانی به خاطر بداهه ی بی سر و ته من شلوغ شه..سر همین اینجا جواب میدم...

هنرمند که ما نیستیم...:D

آدم بافهم باشه..اما سواد نداشته باشه..هیچ اشکالی نداره:D :D

میگم این یا سومی بود یا چهارمی تو این یکی دو هفته که مدیر تایید نکرد...امروز دیگه از اعصاب خوردی کامنت کردم زیر داستان جناب روحانی...

و الان پشیمونم به خاطر دلایلی[-(


خب دیگه...زیاد باهات حرف نمیزنم...

انگار یه جا بهم فحش دادی من یادم نیست:D اگه نمیومدی من نمی دونستم:D حالا که خودت لو دادی منم سواستفاده میکنم باهات قهر میکنم:D :D



نام: م.آنزان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 12:02

نمایش مشخصات م.آنزان به جز توصیف اول داستان که تو قبرستون بود. بقیش چرت بود طرح داستان هم که تکراری و مزخرف بود.باید خیلی بیشتر بنویسی و تلاش کنی


@م.آنزان توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 17:01

نمایش مشخصات سارینا معالی سپاس از حضورتان.

بین کامنت ها هم اشاره شده که دلیل انتشار داستان چیه و برای همین هیچ وسواسی سرش خرج نشده.
البته بهونه اوردن درست نیست...حق با شماست
اصول نقد کردن رو یاد بگیرید و خیرخواهانه و دوستانه ایرادات رو گوشزد کنید و ضعف های داستان رو با مصداق بگید برای داستان نویس بی تجربه ای مثل من نیاز که بفهمم کدوم اشتباه داستان رو سمت مزخرف بودن کشونده!
و رعایت تواضع و احترام که سودش سر آخر به خودمان بر میگرده!

خوش امدید به صفحه من...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.