مرگ برای زندگی - 4


باربارا یک فنجان نسکافه سفارش داد ، پس از مدتی مردی به سمتش آمد ، او اشاره کرد که بنشیند .
مرد پرسید : تس نبود که رفت؟
باربارا سر تکان داد .
- به هری تحویلش می دادی ، پاداش خوبی گیرت می اومد .
: الان نه ! بهش احتیاج دارم ، می خوام یه محموله رو تا سیاتل ببره.
-آها!خبری از لارا و آنیسا نیست ، بعضیا می گن گیر هری یا امیل افتادن .
باربارا با خونسردی گفت : گیر امیل افتادن .
- تو از کجا می دونی ؟!
: شاهد اسیر شدنشون بودم .
-دیدیشون و هیچ کاری نکردی ؟ ممکنه الان مرده باشن ! بارب ما با اونا رابطه داریم ، بفهمن همه چی خراب می شه .
: من الان تو این منطقه ام ، فلاک ها خطرناک ترن یا هری و امیل ، امیل سایَشون رو با تیر می زنه ، اونا می خوان با پیدا کردن درمان برای آلوده شده ها ، دنیا رو نجات بدن ، ولی تا حالا تعداد زیادی آدم مردن یا شدن موش آزمایشگاهی .
- تا روی انسان آزمایش نکنن ، که چیزی درست نمی شه ! خودتم یه زمانی جزو اونا بودی ؟ حالا عذاب وجدان گرفتی ؟
: همه چی عوض می شه ، منم مستثنی نیستم . حالا خب گوش بده ، اگه می خوایی با من کار کنی به حرفا و دستورام ، بدون غر زدن و چون و چرا عمل می کنی ، من وجدان لازم ندارم ، اطاعت و فرمانبرداری می خوام ، نمی تونی ؟ برو پی کارت ! وقتی تس و جوئل از سیاتل به سمت اینجا برمی گردن ، به درک خبر بده .
- باشه ، تو رئیسی .
- غیر از این هم نیست !
تس دستش را روی بسته های پول که زیر پیراهن و تاپش قرار داشت ، گذاشت و کمی به آنها فشار آورد تا با پوستش آنرا حس کند ، حالا دیگر می توانست برای خودش و جوئل لباس نو بخرد ، یخچالی که 2 ماه خالی و خاموش در گوشه خانه ، آینه دِق شده بود را پُر و روشن کند. برای خانه لوازم نو می خرید . از این افکار لبخندی روی لبهایش نقش بست . ناگهان از یکی از کوچه های فرعی ، چندین دختر وپسر در مقابلش ظاهر شدند و راهش را سد کردند. تس خواست بدون درگیری از بینشان رد شود . که یکی از پسرها دستش را بالا آورد و مقابلش نگه داشت . با دست دیگر اشاره کرد که هر چه دارد را به آنها بدهد .
تس با دستش بازوی او را گرفت و به سمت پایین هل داد . ضربه ایی به سینه اش زد و راهش را باز کرد و به آن ادامه داد . آنها نگاهی به هم کردند . چاقوهای ضامن دار را در دستشان گرفتند و به دنبال تس به راه افتادند . ناگهان تس با یه حرکت سریع چرخشی به بدنش داد و با پا توی صورت و گردن پسری که از همه به او نزدیک تر بود ، ضربه زد . او محکم به زمین خورد و بقیه را غافلگیر کرد . تس به اطرافش نگاه کرد ، غذا را داخل یه فرو رفتگی و روی سکو گذاشت . رو در روی آنها ایتاد و اشاره کرد که به او حمله کنند !
پسر از جایش بلند شد . همگی باهم به ام هجوم آوردند ، تس با حرکات سریع دست و پایش به آنها ضربه می زد . ولی آنها به خاطر در گیری با آدم های مختلف با تجربه بودند. دخترها و پسر ها او را داخل یه دایره محاصر کردند. تس به آنها حمله کرد تا بتواند خودش را به دیوار برساند که دیگر کسی نتواند از پشت به او ضربه بزند. به سمت دختری که نزدیک دیوار بود یورش برد و با مشت تو صورتش گذاشت . و وقتی از سر راهش کنار رفت ، پشتش را به دیوار چسباند . صورت دختر با خون بینی اش رنگ شد. با این کار یکی از پسرها به سمتش حمله کرد ، حرکات چاقوش سریع و ماهرانه بود . تس تمام سعی را به کار بست تا از تیغه چاقویش دور بماند . پسر توانست روی دستش زخمی را ایجاد کند . خون جاری شد و پسر لبخند زد . تس، ناگهان چیزی به صورتش خورد . درد شدیدی وجودش را پر کرد . یکی از آنها با سنگ او را زده بود . لحظه ایی بعد ضربه و فشاری را روی شکمش احساس کرد . پسر چاقو را در بدنش فرو برده بود . ولی هیچ صدمه ایی به او نزده بود . تیغه چاقو با دسته اسکناسها برخورد کرده بود . پسر با حیرت به تس نگاه کرد . او از فرصت استفاده کرد ، مچ دستی که چاقو در آن بود را گرفت و با حرکتی که به آن داد ، پسر را وادار به چرخش کرد و چاقو را زیر گلویش گذاشت و به بقیه نگاه کرد . سپس با شدت او را به جلو هل داد و اسلحه را از پشت و کمرش بیرون آورد و به سمت آنها گرفت . با دیدن اسلحه ، همگی فرار کردند. تس دستش را روی صورت زخمی و درناکش کشید . فکش را کمی حرکت داد و با یک ضربه جا انداخت ، از درد به خودش پیچید و خون داخل دهانش را تف کرد . غذا را برداشت و خودش را به خانه رساند .
جوئل با دیدنش رو ی تخت نشست و با دیدن زخم روی دست و صورتش پرسید : چی شده ؟ بشین رو صندلی تا تمیزش کنم .
- خوبم ، مزاحمم شده بودند ، می خواستن ازم دزدی کنن . بیا برات غذا گرفتم .
سپس پولها را از زیر لباسش خارج کرد و روی میز گذاشت و ادامه داد : این 25 هزارتا پیش پرداخته ، فردا ساعت 6 صبح باید یه محموله انسانی رو تا سیاتل ببریم .
- صاحب کار کیه ؟
: باربارا اوُنِر .
- تو قلمرو ، هری و امیل ، خوب دووم آورده ، بشین رو صندلی .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (7/11/1396),محمد علی ناصرالملکی (7/11/1396),زهرابادره (آنا) (9/11/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.