مرگ برای زندگی -3


او در خیابان به راه افتاد ، اطرافش پر از خانه هایی ساخته از حلبی ، چوب ، چادر و بعضی جاها کانکس بود . بعضی ها که او را می شناختند ، برایش دست بلند می کردند .
هنری با دیدنش گفت: بالاخره اومدی بیرون ، چیکار می کنی؟
- سلام ، هیچی ! کاری برام نداری ؟ یا کسی که بخواد ؟
: اگه پیدا کردی ، منم خبر کن ، همه چی برای از ما بهترونه .
- باشه، ممنون.
: خواهش می کنم .
او همچنان به راهش ادامه داد .
صدای مردی توجه اش را جلب کرد .
او گفت : تس ، می خوایی بیای اینجا ، پول خوبی در می یاری ، به چند نفر سواری بدی ، برای یه هفته تأمینی !
- نه ! کسای دیگه هستن .
: خود دانی ، خواستم کمکت کنم ، اینطرفا برات کار نیست . عقیده ات عوض شد ، بیا .
تس سرتکان داد . به چند جای دیگر هم سر زد ، ولی جواب ، نه بود . دوباره گرسنگی به سراغش آمد .
زنی به اسم باربارا به او نزدیک شد و گفت : همرام بیا .
او را به یکی از غذاخوری ها برد و برایش استیک سفارش داد . تس ، وقتی غذا را جلویش گذاشتند ، به سرعت شروع به خوردن کرد .
باربارا گفت : معلومه ، چند روزه غذا نخوردی ، آروم تر بخور ، خواستی بازم سفارش می دم .
تس گفت : برای جوئل می خوام .
او استیک دیگری را سفارش داد . تس بالاخره غذایش را تمام کرد ، نوشابه را یه نفس سر کشید و گفت : ممنونم ، خیلی گشنم بود .
- خواهش می کنم . میدونی کار هست ، اما همه می ترسن ، به خاطر هری و امیل ، بفهمن به شما کار دادن یا شما کجا هستین ، هم سراغ شما و هم اونا می رن ، کسایی دیگه ایی هم هستن ، اما هیچکدوم به اندازه این دو نفر قدرت و نفوذ و بازار بزرگی در اختیارشون نیست . تو و جوئل ، اشتباه کردین ، اون محموله رو دزدیدین .
تس گفت : ما محموله ناتی رو دزدیدیم ، به تلافی اون دفعه ، بعدا فهمیدیم برای هری بوده ، کار گیر بیارم ، پول غذا رو بهت برمی گردونم .
- مهم نیست . مهمون منی ، یه کار هست ، باید یه عده رو از اینجا به سیاتل ببری ، بابتش 50 هزارتا گیرت می یاد .
- قاچاقن ؟ غیر من و جوئل محافظی هم همراهمونه ، یا فقط ما دوتاییم ؟
: با راننده و محافظ کنارش ، خودتون انجامش بدین خیلی بهتره ، به هر کدومتون 25 تا می رسه ، افراد بیشتر می خوایین استخدام کنین ، هزینش با خودتونه ، شما دوتا حرفه ایی هستین ، از پسش بر می یایین .
تِس گفت : کی و کجا تحویلشون می گیریم و کجا باید تحویلشون بدیم .
- فردا ساعت 6 صبح ، فقط تا یه نقطه مشخص تو سیاتل همراهیشون می کنین ، که اتفاقی نیافته ، از یه جا به بعد ، دیگه مسئولیتی ندارین ، همون جا پولتون رو می گیرین .
: ما به اون پول نیاز داریم ، نصفشو الان و اول بهم بده .
باربارا ، کیفی را روی میز گذاشت و از داخلش دو بسته 100 تایی 100 دلاری و بقیه را هم از یه دسته جدا کرد .
- این نصفش ، مواظب باش ازت نزنن ،
تس آنها را به داخل لباسش انداخت و گفت : پس فردا ساعت 6 صبح . بابت غذا ، دوباره ممنون .
او غذا را برداشت و از باربارا جدا شد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (25/10/1396),کوثر علیزاده (29/10/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.