مرگ برای زندگی-2


گفتم : نمی دونم، کی هستی ، ولی باید برای امیل خیلی مهم باشی که دارت زد ! اون زنو می شناسی؟ او سکوت کرد . به سمت امیل رفتم .
: این کیه ؟
او خندید و گفت : برو به جهنم هَری.
- الان اونی که داره می ره توئی ، وقتی رسیدی یه جا برای منم نگه دار. جسدت زیر این بارون می مونه و ممکنه طعمه حیوونای وحشی بشه ، حیف که گرگها لاشخور نیستن .
اسلحه را به سمتش گرفتم و شلیک کردم. او در حالیکه به من خیره شده بود بی حرکت شد .
درک رو به من گفت : با اینا چیکار کنیم.
رو به زن اعدامی گفتم : امیل جواب نداد ، الان دیگه خوابیده ، تو چی ؟ خیلی بدردم می خوری ، هم ورزیده ایی و هم به نظر با تجربه می یایی ، شاید یه روز بکشمت ، اگه بفهمم واقعا کی هستی ؟ ولی فعلا می تونیم با هم کار کنیم !
- اسمم لاراست .
خندیدم و گفتم: شروع خوبیه، او رو می شناسی ؟
به علامت نفی سر تکان داد .
رو به زن کردم و پرسیدم : اسمت چیه ؟
- آنیسا
: نه انگار بارون کار خودشو کرد . سوار ماشین بشین ، از اینجا و این وضع خوشم نمی یاد .
برای آخرین بار به چشمان باز و خیره امیل نگاه کردم ، پس از مدتی به راه افتادیم . بعد از جنگ اتمی بسیاری از جاها تبدیل به ویرانه یا با خاک یکسان شده بود. شانسی که آوردم در طول مدت درگیری و انفجار من در قسمت انتهایی و غرب در حال معامله بودم . بعد از اون بیماریهای عجیب و غریب ، دنیایی رو که می شناختم تبدیل به چیزی شده بود که در کتاب مقدس و عتیق وعده داده شده بود ، دوزخ به تمام معنی .
هیچوقت نفهمیدم ، امیل جزو کدوم فرقه است ، همه چی بزک شده و تقلبی شده بود .
جوئل به همراه دوست دخترش تِس ، در یکی از معامله ها ، سلاحهای من را از دلالی به اسم ناتی دزیده و فروخته بودند . پایگاهم را در یک نیروگاه برق بنا کرده ، و مرز هایش را به مرور زمان گسترش داده بودم .وقتی وارد شدیم ، از خیابا نهایی که بوسیله ساختن خانه هایی با حلبی و چوب بوجود آمده بودند . به سمت ساختمانی که حالا در گوشه نیروگاه قرار گرفته بود رفتیم و در مقابلش توقف کردیم .
گفتم : به خونه من خوش اومدین ،
وارد ساختمان شدیم ، آنیسا با دست سالمش، دست شکسته اش را نگه داشته بود تا حرکت نکند و درد عذابش ندهد . به بیمارستان پایگاه خبر دادم
پس از مدتی تیم پزشکی به دنبال آنیسا آمدند و او را به بیمارستان بردند.
+++
جوئل در اتاق روی تخت نشسته بود . تس از روی میز تیغ جراحی را برداشت و به سمتش آمد . روی پوست بازو و محل اصابت گلوله آرام فشار آورد .
پرسید : چیزی حس می کنی ؟
- خیلی کم .
تس سر تکان داد ، او دستهای جوئل را محکم با پارچه به بدنش بسته بود تا او نتواند دستش را تکان دهد . تیغ را روی بدنش به حرکت در آورد و آنرا برید . خون جاری شد. او وقتی از اندازه و عمق شکاف مطمئن شد. با پنس به سراغ گلوله رفت و پس از مدتی آنرا بیرون کشید و داخل ظرفی فلزی انداخت . بعد از پانسمان و بخیه ،دستهای او را باز کرد .
دستهایش را شست و گفت: شانس آوردیم ، اگه گیر امیل یا هری افتاده بودیم ، الان معلوم نبود چه بلایی سرمون می اومد .
- خدا میدونه! ولی یه پذیرایی حسابی در انتظارمون بود ، شوک الکتریکی ، کتک ، شلاق و آویزون شدن از سقف !
تس خندید و گفت : ذهن لطیفی داری ، آره یه پذیرایی مفصل ، ولی باید دوباره یه کار پیدا کنیم ، هر چی باشه ، به پول و غذا احتیاج داریم .
سپس نگاهی به پیراهن و شلوار جینش که در بعضی نقاط پاره شده بودند و او آنها را وصله زده بود ، کرد و ادامه داد : هر کس من می بینه ، یا میگه چه دلخوشی داری ، یا یه گدا و یه زن خیابونی تصورم می کنن، بهم پیشنهاد باهاشون بودن رو در ازای پول و غذا می دن . به خاطر درگیری و فرار به این روز افتادم .
جوئل سر تا پای او را ورانداز کرد و گفت : تو تا گلو تو همه چی فرو رفتی ؟ این یه کار رو هم امتحان کن !
- من تن فروشی نمی کنم ، حتی اگه بمیرم ، تازه تو چیکاره ایی ؟!
: خیلی ها این حرفو زدن .
- جوئل ، مواظب باش چی می گی ، یه کار پیدا می کنیم، یه معامله خوب ، از قاچاق انسان گرفته تا هر چی که ازمون بخوان ، تن فروشی آخری و به اجبار!
: خب حالا ! با دوستات حرف بزن ، ببین چی برامون هست .
ناگهان تس دستش را روی شکمش گذاشت و خم شد و ناله کرد.
جوئل به سمتش رفت ، که او با دست اشاره کرد : خوبم !
- چند روزه چیزی نخوردی؟ چیزی برای خوردن داری؟
تس، پلاستیکی را از قفسه بیرون برداشت و دو نان باگت را از آن بیرون آورد و یکی را به دست جوئل داد. او امتحانش کرد ، قابل خوردن بود .
تس: این آخریش بود ، پولمون هم ته کشید.
جوئل، قسمتی از نان را گاز زد. تس هم آنرا به دندان کشید.
جوئل پس مدتی گفت : خیلی خوشمزه است ! مزه همبرگر ، کاهو و سس هزار جزیره ، عالیه .
هردو خندیدند . پس از آن تس از خانه خارج شد.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (14/10/1396),محمد علی ناصرالملکی (15/10/1396),زهرابادره (آنا) (15/10/1396),فاطمه رنجبر (19/10/1396),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 23:47

سلام


بازم روی نثر کار کنید.
روون تر از این باید بشه

آفرین خوب بود.


@مریم مقدسی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 01:05

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ممنون ، چشم


@مریم مقدسی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 11:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر مریم بانوی عزیزم
داستان آقای ناصرالملکی خواندم لذت بردم
اما دیدن دوباره شما برایم لذت آن را چند برابر کرد ،امیدوارم همیشه باشید
دوست نازنینم
گلهای عالم تقدیم شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.