مرگ برای زندگی-1



در اتاق و پشت میزم ، به عکسهایی که در دستم بود ، نگاه کردم ، یک مرد به اسم جوئل و حدودا 45 ساله، و زنی جوان تر و 35 ساله به اسم تِس . افرادم را به خاطر دزدی که از من کرده بودند ،به دنبالشان فرستادم ، ولی آنها توانسته بودند فرار کنند . با صدای در ،عکسها را روی میز پرت کردم .
گفتم : بیا تو .
دِرک وارد اتاق شد و گفت : جوئل و تس رو پیدا کردیم ، اونها با افراد امیل درگیر شدن ، و جوئل هم به ضرب گلوله زخمی شده ، الان باید تو دست اونها باشن . یه اردوگاه متعلق به او رو هم تو جنگل پیدا کردیم ، مطمئنم که جوئل و تس رو می تونیم اونجا گیر بیاریم .
گفتم : افراد امیل گیرش آوردن و شماها نتونستین ؟ واقعا که ! آماده شین همین الان می ریم اونجا ، لازم باشه ، اونها رو به زور از چنگ امیل در می یارم ، اسلحه های منو باید پس بدن ، بعدش دیگه می ذارم ، امیل هر کاری خواست باهاشون انجام بده .
از ساختمان خارج شدم ، آسمان آماده باریدن بود . به سمت جنگل حرکت کردیم . برقی که آسما ن را روشن را کرد ، توجهم را جلب کرد .
از بین درختان ، به آسمان تیره و تار نگاه کردم . چندین برق آسمان را روشن کرد و سپس غرید . رگبار شدیدی شروع شد، و شیشه های ماشین را در خودش غرق کرد . ماشینها در نزدیکی اردوگاه توقف و تمام چراغهایشان را خاموش کردند ، تا توجه امیل و افرادش و حیوانات وحشی را به خودشان جلب نکنند و در تاریکی جنگل خودشان را پنهان کنند
رو به دِرک گفتم : مطمئنی که اینجا می تونیم گیرش بیاریم ؟
- بله ! بچه ها کُلی وقت گذاشتن تا اینجا رو پیدان کردن .
یکی از افرادم به ماشین نزدیک شد . شیشه را پایین آوردم .
- یکی رو گرفتن دارن می یارنش .
از ماشین پیاده شدم . باران قطراتش را به شدت به سر و بدنم می کوبید .
با دید در شب به اردوگاه نگاه کردم . دو نفر که بارانی پوشیده بودند . زنی را در حالیکه از دستش از پشت بسته شده بود و آنها بازوهایش را گرفته و روی زمین می کشیدند. او را به سمت فردی که در گوشه ایی منتظر بود ، بردند و جلوی پایش روی زمین انداختند. او کمی حرکت کرد . ناگهان طناب دار را دور گردنش انداختند و او را بالا کشیدند . او شروع به تقلا کرد و پاهایش به شدت تکان می خوردند . پس از مدتی سعی کرد تا با جمع کردن پاهایش به سمت بالا کمی از فشار طناب کم کند . یکی از آنها پاهایش را گرفت و کنده ایی را زیر پایش قرار دادند ، او با نوک پنجه های پایش رو کنده ایستاد .
گفتم : این که جوئل نیست؟!
دِرک : شاید فرار کرده .
او عکسی را به من نشان داد و در ادامه گفت : این حرف ما رو ثابت می کنه ، جوئل با اونا در گیر شده .
- ولی الان اون لعنتی اینجا نیست .
یکی دیگه از افرادم گفت : یکی دیگه رو هم آوردن.
نگاه کردم ، یه زن دیگه ؟ او نمی توانست به راحتی راه برود . دونفر همراهش بازوهایش را گرفته بودند و وقتی جلوی امیل رسیدند ، وادارش کردند روی زانویش بایستد .
امیل به سمتش رفت و با دست چانه اش را گرفت و صورتش را بالا آورد و گفت : بقیه کجان ؟
زن به صورتش تف کرد. امیل صاف ایستاد و گفت : بالهاشو بشکنین ، بقیه رو به موقعش صید می کنم .
آنها با زور او را به روی زمین خواباندند ، زن سعی داشت هر طور شده خودش را خلاص کند ، که اولین ضربه چکش فرود آمد و او فریاد کشید ، چندین ضربه دیگر استخوان و گوشت را در هم شکست .
.گفتم : امیلی ، دیوونه ترین آدم دنیاست . دِرک کارشو تموم کن .
- امیلی رو بکشیم ؟!
: آره هم اون و هم افرادی که باهاشن.
-چرا ؟
: چرا؟ چون نتونست ، اون جوئل لعنتی رو بگیره ، چرا ؟ چون اون لعنتی ، سلاحهای من دزدید ، اون دختره تِس لعنتی هم فرار کرد . من باید حساب تو رو هم برسم ، تا یه گلوله تو مغزت خالی نکردم ، برو
درک : الان می رم .
به چند نفر اشاره کرد ، آنها شروع به دویدن کردند. دوباره نگاه کردم ، دختر اعدامی هنوز سعی در نگه داشتن خودش داشت . ناگهان یکی از افرادی که زن دومی را روی زمین نگه داشته بود ، روی زمین افتاد . زن بالافاصله چکش را با دست سالمش برداشت و محکم تو صورت مرد دوم کوبید و او را به زمین انداخت . امیل به سمتی که شلیک انجام شده بود ، شلیک کرد. که خودش هم مورد اصابت قرار گرفت.
اسلحه کمری ام را در دست گرفتم و به طرف اردوگاه راه افتادم ، وقتی رسیدم ، زن مجروح خودش را به سمتی کشیده بود و دختری اعدامی ، پاهایش را دو گردن امیل حلقه کرده بود ، و امیل تقلا می کرد تا خودش را آزاد کند.
اسلحه را به طرف زن گرفتم و گفتم : ولش کن گرنه یه گلوله تو شکمت خالی می کنم تا هردون باهم برین .
او امیل را رها کرد . امیل روی زمین افتاد . زن هم که دوباره در هوا معلق شده بود ، شروع به پا زدن کرد. با پا امیل را برگرداندم .
با خشم گفتم : از آدمهای بی عرضه بدم می یاد !
پایم را روی دستش گذاشتم و فشار دادم .
دست دیگرش را به سمتم درازکرد و گفت: نجاتم بده .
- برای چی ؟جوئل کجاست ؟ تس کو؟
- فرار کردن ، افراد خودتم نتونستن بگیرنش ، افرادتم بی عرضن .
نگاهی به دِرک کردم ، امیل خنده ایی همراه با درد کرد . انگشتانش را جمع و دستش را عقب کشید .
به زن اعدامی نگاه کردم ، هنوز زنده بود .
گفتم : خیلی جون سختی! قصد مردن نداری؟ بیارینش پایین .
دِرک با چاقو طناب را پاره کرد و او با صورت روی زمین افتاد. براندازش کردم و به سمتش رفتم و نگاهی به بدن ورزیده و تنومندش انداختم ؛ در مقابل صورتش ایستادم و گفتم : می خوام دستاتو باز کنم . دختر خوبی باش .
او سر تکان داد . درک بند دستهایش را برید ، او حلقه طناب را از گردن باز کرد و روی پاهایش ایستاد ، او قدی بلندتر از من داشت.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

محمد علی ناصرالملکی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آفتاب (6/10/1396),محمد علی ناصرالملکی (7/10/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (7/10/1396),یعقوب یحیی (7/10/1396),مجتبی صمدیار (8/10/1396),زهرابادره (آنا) (12/10/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 دي 1396 - 01:52

به به... به به ... داستان جدید :D
چشممون روشن
قلمتون پر توان :)
سلام و عرض هزارات درود به نویسنده شکست ناپذیر داستانک
بنویسم شکست ناپذیر خوبه یا بگم با پشتکار :-/
شکست ناپذیر عرصه نویسندگی با قدرت، پرتوان با صلابت و همیشه در صحنه و با پشتکاری باور نکردنی :D :)
عالیه

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 9 دي 1396 - 13:17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، بر مهربان بانو ،
ممنون که آمدی
ممنون که خواندی
و خوشحالم که پسندید
موفق و سلامت و شاد باشی@};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه خجسته کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 دي 1396 - 10:52

نمایش مشخصات فاطمه خجسته
سلام داستان زیبایی بود لذت بردم


@فاطمه خجسته توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 10 دي 1396 - 10:56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
ممنون که امدین ،
ممنون که خواندین.
خوشحالم که پسندین
موفق باشید، شاد


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 دي 1396 - 12:03

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود آقای تهرانی عزیز
داستان های سریالی شما حال و هوای خاصی دارد و من شخصا از خواندنش لدت می برم و تا آنجایی که می توانم می خوانم
امیدوارم این قلم رشد روزافزون داشته باشد
یک بغل گل تقدیم قلم خستگی ناپذیر شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.