سِلنا - 16



سلنا : می دونم ، سخته ، ولی هرچه زودتر حلش کنیم ، به خودمون کمک بزرگی کردیم .
در این هنگام سارا با عجله و خوشحالی به کنار ما آمد .
سارا : یه خبر خوب براتون دارم ، جسیکا تصمیم گرفته ، روی پاهاش بایسته .
ما نگاهی به هم کردیم .
با خوشحالی گفتم : خیلی خوبه ، یه نگرانی ام کم می شه .
سلنا : باید کمکش کنیم که سر تصمیمش بمونه و موفق بشه .
همگی پیش جسیکا که کنار دریاچه بود رفتیم .
گفتم : از این که این تصمیم رو گرفتی ، خوشحالم ، کمکت می کنیم ، راه بری.
جسیکا : می خوام همه جا با شما باشم و زودتر اون مجسمه ها رو پیدا کنیم ، ولی یه شرط دارم ، وقتی رو پاهام ایستادم ، مادرم نفهمه که می تونم راه برم . می خوام وقتی همه چی معلوم شد و نقش مادرم رو فهمیدم ، اونوقت بهش بگم .
گفتم : به خواستت عمل می کنم . اول باید با یه مسیر کوتاه شروع کنی ، ابتدا و انتهای مسیر رو علامت می زنیم ، ما اینجا میله هایی برای گرفتن و حرکت بین اونها نداریم ، عصا هم نیست . اما اگه سلنا موافق باشه ، می تونه به خاطر قدرت بدنیش ، تکیه گاه خوبی برات باشه . رو پشت سلنا ، یه زین اسب قرار می دم . تو قسمت جلویی زین رو می گیری ، همراه سلنا مسیر رو چند بار می ری و می یایی . همینطور مسیر رو طولانی تر و اتکاء تو رو به سلنا کمتر می شه ، تا تو بدون کمک کسی بتونی راه بری .
سلنا : برای کمک به جسیکا حاضرم این کار رو بکنم!
از محل نگهداری لوازم اسبها ، همراه سارا، یه زین تمام چرم و پارچه را آوردیم ، پارچه و زین را پشت سلنا گذاشتیم و سارا ، آنرا محکم کرد . با دو میله ابتدا و انتهای مسیر 6 متری را علامت گذاری کردم . جسیکا در نزدیکترین نقطه به سلنا و زین قرار گرفت . یک لحظه خودش را از ویلچر جدا کرد و توانست زین را بگیرد . من ویلچر را به کناری بردم . سارا در انتهای مسیر ایستاده بود .
گفتم : فقط به سارا نگاه کن و قدم بردار.
جسیکا شروع به راه رفتن کرد ، گاهی پاهایش خم می شدند و می خواستند تعادلش را برهم بزنند ، که سلنا با بدنش مانع افتادن او می شد . بالاخره به سارا رسیدند .
گفتم : حالا برگرد ، یالا دختر ، موفق می شی.
او دوباره مسیر را باهمراهی سلنا برگشت . ویلچر را آوردم تا رویش بنشیند .
سارا : تبریک می گم .
سلنا : تلاش خوبی بود .
لبخند زدم سر تکان دادم . سارا زین را از پشت سلنا برداشت . در طول یک هفته ، بالاخره جسیکا بدون کمک توانست روی پاهایش راه برود . همگی او را تشویق کردیم .
جسیکا : حالا که می تونم راه برم ، وقتی روی این ویلچر می شینم ، یه حس متفاوتی دارم .
گفتم : یکی از غصه ها مو کم کردی ، واقعا خیلی خوبه که روی پاهت راه می ری ، می تونم ، اون شب و بیمارستان رو فراموش کنم .
جسیکا من را بغل کرد و گفت : ازت ممنونم .
- خواهش می کنم ، اما در مورد مجسمه ها ، ما باید به خونه نیکلا بریم ، اون باید تو اتاق یا محل کارش ، سندی یا چیزی ، ازاین که می خواسته ، مجسمه ها رو به کی و چطوری بفروشه ، پیدا کنیم ، هرچیزی از دست نوشته گرفته تا ایمیل و شماره تلفن . برای اینکه بتونیم سلنا رو هم با خودمون ببریم ، یه هواپیمای سی -130 اجاره میکنیم ، که علاوه بر سلنا ، ماشین و تاکسی رو هم می تونیم داشته باشیم ، شاید لازم باشه همزمان چندین نقطه رو بگردیم .
سارا : مامان و نانسی رو چیکار کنیم ، اونا به ما شک می کنن.
گفتم : اون اردو رو پوشش قرار می دیم ، من و جسیکا هم برمی گردیم، مسئول اردوگاه با من و نیکلا ، همکلاسی بود ، همه چی رو باهاش هماهنگ می کنم ، حالا که جسیکا می تونه رو پاهاش بایسته ، می تونین تو دریاچه شنا کنین . تا من و سلنا هم به کارهامون برسیم ، سارا ، تو اتاق پشتی ، تو کمد ، دو تا لباش شنای یه تکه زنونه پاچه دار و حوله هم هست .
هردو به طرف اتاق رفتند و پس از مدتی در دریاچه مشغول شنا کردن شدند .
رو به سلنا گفتم : در مورد نانسی ، تو اداره پلیس آشنا داری ، شاید بشه بوسیله اونها ، نانسی رو وادار به حرف زدن کنیم .
سلنا : پای پلیس رو می خوایی وسط بکشی؟! فکر بدیه ، اگه بخوایی از نانسی به دور از چشم ، لیندا ، سارا و جسیکا ، حرف بکشیم ، کارآگاه های خصوصی خیلی بهترن ، همه چی مخفیانه و بدون سر و صدا انجام می شه ، رد پایی ازمن و تو هم پیدا نیست ؛ اونها وانمود می کنن که از افراد کسانی هستن که دنبال اون مجسمه ها می گردن .
گفتم : نظر خوبیه ، ولی باید کاری کنیم ، نانسی حتی به لیندا هم حرفی نزنه ، چون به گوش جسیکا برسه ، سریع همه چی رو می فهمه ، نمی خوام مقابل هم قرار بگیریم ، چه مادرش گناه کار باشه ، چه نباشه .
سلنا : به دقت همه چی رو در نظر می گیرم .
پس از مدتی سارا و جسیکا در حالیکه حوله را به دور خودشان پیچیده بودند وارد شدند ، پس ازمدتی ناهار هم آماده شد.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (12/10/1396),سانازرضایی (14/10/1396),محمد علی ناصرالملکی (18/10/1396),لیلا حسن زاده (19/10/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 دي 1396 - 11:25

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ناصرالملکی عزیز
بازهم قسمتی دیگر از سلنای را خواندم و لدت بردم
داستان های شما همچنان جز علائق من هست و امیدوارم وقت پیدا کنم و دنباله اش را در تلگرام بخوانم ، متاسفانه این روزها گرفتاری ام هر روز به نوعی عود می کند و وقتم را از من می دزدد .
دست مریزادی صمیمانه و موفقیتی روزافزون برای شما آرزومی کنم


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 00:53

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، ممنون
باعث افتخاره



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.