سلنا-15


گفتم : منتظر شنیدن ، موضوع مهمی که گفتی ، نمی تونی تلفنی بگی و تا اینجا اومدی، هستم .
سلنا ، پاکت را به دستم داد و گفت : در نبودنت ، اون شخص به سراغم اومد و این رو تو تاکسی ام گذاشت . البته نفهمیدم کی بود ؛ خودشو نشون نداد .
شروع به خواندن نامه و سپس دیدن عکسها کردم. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم . قبل از اینکه جسیکا حرفی بزند ، نامه و عکسها را به طرفش گرفتم .
او بعد از خواندن و دیدن ، نامه و عکسها ، با ناراحتی گفت : خدای من ! بابام چیکار کرده ، مامانم مظنون شماره یکه ، بابام منو رو این ویلچر نشوند ، و ما این همه راه رو بیخودی اومدیم ؟!
سلنا : جیمز، از کارها و بدهی های نیکلا خبر داشتی ؟
سر تکان دادم .
جسیکا : چرا به من یا مادرم نگفتی ؟!
گفتم : بهش قول داده بودم ، برای اینکه بدهی هاش تأثیری تو زندگی تو و مادرت نذاره ، هزینه زندگیتون رو به عهده گرفتم ، تا اون بتونه ، بدهی هاشو تسویه کنه . بلند پروازی و شکست غیر منتظره ، همه چی رو خراب کرد . می خواست کارشو توسعه بده، یه جای بزرگتر بگیره ، برای کارهای هنری و مجسمه سازی، مکانی بزرگ و گران قیمت اجاره کرد . وقتی در آمدش اونقدری که انتظار داشت ، نرسید ، می خواست با برنده شدن در کازینو جبران کنه ، ولی اونا تا حدی اجازه برنده شدن رو به مشتریهاشون می دن . بعد هم قضیه همکاری با یه گروه رو مطرح کرد و گفت : اگه موفق بشه ، همه چی سر جای خودش بر می گرده . من نمی تونستم هم بدهی هاشو بدم و هم هزینه هزینه زندگی شما رو ، متأسفم !
جسیکا به طرفم آمد و سارا در کنارم نشست .
جسیگا : جور پدرم و خرابکاریهاشو ، تو کشیدی و یه بار هم حرف نزدی ؟!
گفتم: نیکلا ، یکی از دوستای صمیمی من، موقع یاد گیری نقاشی بود . استعداد خوبی داشت .
سلنا : حالا باید چیکار کنیم ؟ نانسی ، فرد شماره یک و کلید ماجرا ست . که می تونه در نبودن مجسمه ها تو ماشین همسرش ، در روزی که او تصادف کرده ، دخالت داشته و یا در جریان فرستادن مجسمه های بدلی.
جسیکا : مادرم ، این کار رو نکرده! هر چی می خوان تو اون نامه لعنتی بنویسن !
سلنا : منم امیدوارم که مادرت ، تو این جریان دست نداشته باشه ، ولی اونها به من مهلت دادن که هر طور شده ، موضوع رو حل کنم و مجسمه ها رو برگردونم، مادرت در خطره و ممکنه همون اتفاقی که برای تو افتاد و الن رو ویلچری ، برای مادرت بیافته و مطمئنا ، دیگه اشتباه قبلی شون رو تکرار نمی کنن ، که کسی بتونه طعمشون رو از چنگشون در بیاره.
جسیکا ، سرش را به پشتی صندلی اش تکیه داد، چشمانش را بست و مدتی بعد اشک در چشمانش حلقه زد و روی صورتش سرازیر شد . سارا سرش را روی شانه ام گذاشت ، سلنا هم در جایش ماند ، تا جسیکا کمی آرام شود .
گفتم : جسیکا ، با هم این مسئله رو حلش می کنیم ، سارا و سلنا هم هستن ، برای مادرت هم نمی ذاریم ، اتفاقی بیافته ، مثل همیشه قوی باش ،
سلنا به سمتش رفت و دستش را روی شانه اش گذاشت ، جسیکا ، دستش را روی دست او گذاشت ، نگاهش کرد و تلخندی زد .
سلنا : تا آخر باهاتیم .
سارا برای اینکه جو را عوض کند گفت : بیرون رو که نتونستیم ببینیم ، سلنا این همه راه رو ا اینجا اومده و خسته است ، از ما پذیرایی نمی کنین ؟! کجا باید بخوابیم ؟
جسیکا : چرا ، خیلی خوشحالم که اومدین .
او به سمت آشپزخاه رفت ، تا برای سارا و سلنا و خودمون ، چیزی آماده کند ؛ ما هم به او پیوستیم ، تا کمی از ناراحتیش را کم کنیم .
صبح ، سارا و جسیکا ، برای دیدن مناظر اطراف کلبه و دریاچه بیرون رفتند .
سلنا رو به من گفت : برای پیدا کردن ، مجسمه ها ، فکری داری ؟ شاید باید از نانسی بپرسیم ؟

گفتم : فعلا هیچی ! نیکلا با این کاراش ، هم منو به درد سر انداخت و هم دل این دختر رو شکست ، از نانسی جلوی جسیکا نمی تونیم سئوال کنیم ، ممکنه برخوردی پیش بیاد و باعث ناراحتی و عکس العملش بشه .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (21/9/1396),محمد علی ناصرالملکی (23/9/1396),زهرابادره (آنا) (23/9/1396),حسین خسروجردی خسرو (24/9/1396),شهره کبودوندپور (26/9/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 آذر 1396 - 12:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود آقای ناصرالملکی عزیز
سلنا با قلم قدرتمند شما برایم بسیار جذاب و لذتبخش هست و کماکان دارم از داخل تلگرام هم می خوانم برای تان آرزوی موفقیت روزافزون دارم
شاد و موفق باشید
یک باغچه گل تقدیم شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.