سلنا-13


سارا: چه برنامه ایی داری ؟ چیکار باید بکنیم .
سلنا : اول باید با پدرت حرفم بزنیم ، که بفهمیم از بدهی و کارهای نیکلا خبر داشته یا نه ؟
دوم : باید بریم به خونه جسیکا ، دفتر و اتاق کار پدرشو بگردیم ، که دقیقا سر از نوع معامله وکسانی که باهاشون طرفیم ، در بیاریم . سارا مواظب باش حرفی نزنی ، باید به یه جای خوب و محکم برسیم .
سارا : بهت قول می دم .
آنها به در خانه رسیدند و پس از مدتی داخل شدند . سارا پیش مادرش رفت .
لیندا : امروز ، دیر کردین ؟
سارا: برای سِلنا مشکلی پیش اومده بود ، دیر اومد دنبالم .
- الان مشکلی ندارین ؟
: نه !
لیندا : امروز با پدرت صحبت کردم ، در مورد اردو هم بهش گفتم ؛ خوشحال شد که تو می خوای این کار رو کنی ، ولی گفت : محل برگزاری اردو ، برای بازسازی مدتی تعطیله ، راه اندازی شد ، با همدیگه میرین اونجا .
سارا : حیف شد ! بهمون خوش می گذشت .
لیندا : نگران نباش ؛ سارا ؟ اتفاقی برات نیافتاده ، جدیدا زیاد تو فکری ؟
سارا خنده ایی کرد و گفت : چیز مهمی نیست ، منم دوست داشتم با اونها می رفتم ، ولی نشد . خیلی دوست داشتم ، یه مدت اونجا و پیش بابا باشم ، اونطوری که تعریف می کرد ، باید جای قشنگی باشه .
لیندا : آره؛ جای قشنگیه ، یه دریاچه که دورتادورش پر از درخته ، یه جای ساکت و دنج ، و از هیاهوی شهری خبری نیست . اونجا برای یکی از دوستای پدرت بود ، یه روز گفت : می خواد کلبه رو بفروشه ، پدرت پیشنهاد خرید رو داد و او هم استقبال کرد . هر طور بود من و پدرت پولشو جور کردیم و اونجا رو خریدیم ، از وقتی که تو به دنیا اومدی ، دیگه نتونستیم اونجا بریم ، حالا به خاطر جسیکا ؛ پدرت بعد مدتها به اونجا رفته .
نانسی به آنها پیوست و گفت : سلام سارا .
- سلام .
نانسی : در مورد چی حرف می زدین ؟
لیندا : کلبه جنگلی ، سارا دلش می خواد بره اونجا .
نانسی : خب ، چند روز آموزشگاه رو تعطیل کن و برو ، هم به خودت و هم به هنرجوها یه استراحت بده ، از این حال و هوا هم در می یایی .
سارا لبخندی زد گفت : فکر خیلی خوبیه ؛ مامان موافقی ؟!
لیندا : بدم نیست ، با پدرت صحبت کن ، به هنجوهام بگو کلاس یه مدت تعطیله .
سارا : بابا با من .
لیندا : حالا برو میز رو آماده کن ، امروز دیر کردین ، من خیلی گشنمه .
سارا با خوشحالی ، چندین بشقاب و قاشق را برداشت و به سمت حیاط رفت .
نانسی : خوبه که باهاش موافقت کردی .
لیندا : آره ، ولی یه چیزی اذیتش می کنه ، اما حرفی نمی زنه ، منتظرم خودش بگه ، چون فکر نمی کنم ، اگه ازش بپرسم ، جواب درست و حسابی بده .
بعد از ناهار ، سلنا با من تماس گرفت.
گفتم : سلام ، سلنا ، چی شده به من زنگ زدی ؟
- سلام جیمز ، باید باهات حرف بزنم ، یه موضوع مهمی پیش اومده .
با تعجب پرسیدم : اتفاقی افتاده ؟! برای تو ، سارا و بقیه ، مشکلی پیش اومده ؟!
سلنا : نه ! همه حالشون خوبه ؛ من دارم می یام اونجا ، تلفنی نمی تونم بگم ، یه چیزی هست که باید نشونت بدم .
گفتم : خب ، باشه ، ولی نگفتی ؛ موضوع در مورد چیه ؟
سلنا : در مورد نیکلا ، پدر جسیکا .
مدتی سکوت کردم و پرسیدم : کس دیگه ایی هم خبر داره ؟!
- اونهایی که نباید بدونن ، چیزی نمی دونن .
: خوبه ، پس منتظرت هستم . آدرس رو گوشیت می فرستم .
سلنا : پس می بینمت . خداحافظ.
- خداحافظ .
ارتباط رو قطع کردم ، خیلی دوست داشتم بدونم ، سلنا از کجا اسم پدر جسیکا رو می دونه ، شاید نانسی بهش گفته ، فهمیدن اسم پدر جسیکا ، کار چندان مشکل و محرمانه ایی نبود . ولی لحن سلنا ، خبر از چیزی بیشتر از فهمیدن یه اسم داشت .
جسیکا به سمتم آمد و پرسید : کی زنگ زد ؟
گفتم : سلنا بود ، داره می یاد اینجا .
- می یاد اینجا ؟ برای چی ؟
: یه چیزی در مورد پدرت می خواد بگه .
جسیکا : پدرم ، در مورد اون چی می دونه ؟ تو باهاش حرف زدی ؟
گفتم : نه ! ولی اون اسم پدرتو می دونه ، به زودی همه چی معلوم می شه .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,شهره کبودوندپور ,ابوالحسن اکبری ,رجبعلی باقری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (16/8/1396),رجبعلی باقری (16/8/1396),شايسته دولتخواه (16/8/1396),محمد علی ناصرالملکی (16/8/1396),ابوالحسن اکبری (16/8/1396),مجتبی صمدیار (17/8/1396),م.ماندگار (17/8/1396),

نقطه نظرات

نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 آبان 1396 - 22:37

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود و عرض احترام@};-


@شايسته دولتخواه توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 16 آبان 1396 - 22:54

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام خوش آمدید@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.