سلنا - 9


مدت زیادی از آخرین باری که به اینجا آمده بودم، می گذشت ، خانه ، حصارها ، اصطبل ، هم در میان علفهای بلند گم شده بودند . در بچگی کنار ، دریاچه نزدیک کلبه می نشستم و درخیالم دوست داشتم به جای ماهی ، یه پری دریایی در قلابم بیافتد ، به پری دریایی نرسیدم ، ولی با موجود دیگری به اسم سلنا آشنا شدم ، او هم مانند پری دریایی، نیمی انسان و نیمی حیوان بود .
صدای جسیکا من را به خودم آورد : حواست کجاست ؟ بیا تا شب نشده ، جامون رو درست کنیم .
گفتم : باشه.
درکلبه را باز کردم . کلید را زدم و چراغ روشن شد .
جسیکا شگفت زده گفت : اینجا ، برق داره ؟! گفتم ، الان یه چراغ نفتی روشن می کنی !
گفتم : برق داره ، ولی با سلولهای خورشیدی که رو سقف نصب شده ، چون برق به صرفه نیست و گرونه ، منم که سالهاست ، اینجا نمی یام ، یه بار یکی از دوستام پیشنهاد داد ، به جای برق شهر ، ازصفحه خورشیدی استفاده کنم . هم پول نمی دم و هر وقت بخوام می تونم ازش استفاده کنم . آب گرم و اجاق برقی هم داریم .
- خیلی عالیه .
جسیکا شروع به چیدن وسایلی که می توانست جابه جایشان کُنَد کرد. من هم شروع به جارو زدن کلبه کردم ، گرد و خاک زیادی به پا شد و هردوتامون به سرفه افتادیم ، بالاخره بعد دستمال کشیدن و مرتب کردن ، روی یکی از صندلیها نشستم . واقعا خسته شده بودم ، اگر جسیکا روی پایش بود، کارها زودتر تمام می شد .
جسیکا : به نظرت ، خودشو نشون می ده ؟
- فکر کنم .
: اینجا ما تنهاییم ، فقط من و تو ، اونم شاید تنها باشه ، یا گروه و افرادش بیان سراغمون .
گفتم : آره
جسیکا : هیجان انگیزه !
- ترسناکه !
: ترسناکه ؟ بیا هیجان انگیزش کنیم ، مثل تو فیلما و قصه ها ، دو نفر تنها ، تو یه کلبه ، و بیرون یه سارق و آدم کش حرفه ایی ، اون دونفر با هاش روبرو می شن و بعد از کلی ماجرا ، اون آدم بده رو می کشن ، برای قسمت بعد زنده ام نمی شه !
گفتم : باشه ، پس فردا ، بعد صبحونه ، اولین کاری که یادت می دم ، شلیک با تفنگ شکاریه ، بعدش باید یه پرنده یا خرگوش یا گوزن بزنی ، از پسش بربیایی ، می تونی به آدم هم شلیک کنی .
جسیکا : حالا دیگه ترسناک شد .تو می تونی ترسناک باشی جیمز!
به سمت دیوار رفتم ، اسلحه دو لول روی آن را برداشتم ، لوله اش را به سمت پایین فشار دادم و از خالی بودنش مطمئن شدم . سپس آنرا به دست جسیکا دادم .
جسیکا : سنگینه .
او سپس آنرا به حالت نشانه روی گرفت . قنداق اسلحه را رو گودی شانه اش گذاشتم و گفتم : محکم به کتفت بچسبون ، تا لگدش اذیتت نکنه ، نگاهتو در مسیر شیار بین دو لوله قرار بده ، موقع شلیک ، نفستو حبس کن و بعد ماشه رو فشار بده و تا مطمئن نشدی ، شلیک نکن ، سرعتش پایینه ، و باید گلوله ها رو خودت تو لولش جا بزنی ، اما قدرت شلیکش زیاده . و حواست باشه که تو نور نباشی ، برق لوله اش جاتو لو می ده .
جسیکا : خیلی منتظرم که فردا برسه .
گفتم : اون اتاق پشتی مال تو ، پنجره اش حفاظ آهنی داره ، منم روی این تخت می خوابم .
با هم شام درست کردیم ، تمام فکرم ، مشغول این بود که اون چیه ، که اونها دنبالش هستند .
در را قفل کردم ، اسلحه را کنار تخت گذاشتم و خوابیدم .

صبح ، سارا بیدار شد و از تختخوابش بیرون آمد ، منتظر آمدن سِلنا شد.

لیندا : رو به نانسی کرد و گفت : خوبه ، اون دوتا باهم هستن، و سارا هم کنار سلناست . نمی دونم چی تو کله هر دوشونه ، اما امیدوارم ، پایان خوبی داشته باشه .!
نانسی : جیمز می خواد ، هر طور شده ، جسیکا رو وادار کنه ، رو پاهاش وایسه ، در مورد جیمز و سلنا هم دیگه نباید نگران باشی ، همراه اونا نرفته و به درخواست سارا کنارش مونده .

لیندا سری تکان داد و با لحنی متفکرانه گفت : آره ، سلنا اینجاست ؟!
صدای زنگ آیفون بلند شد . سارا در صفحه نمایشگر ، تصویر سلنا را دید و رو به لیندا کرد و گفت : من رفتم .
لیندا : مواظب خودت باش ، در نبود جیمز ، کلاسو خوب اداره کن .
سارا : حتما .
نانسی : موفق باشی .
سارا سر تکان داد و به سمت در خروجی رفت

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

محمد علی ناصرالملکی ,م.ماندگار ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (31/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (6/7/1396),م.ماندگار (15/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.