سِلنا - 8


گفتم : برای دیدن کسی به اون سمت اومده بودم ، وقتی دیدمت که چند نفر تو رو به داخل یه ماشین می برند ، از تعجب خشکم زد ! اول خیال کردم اشتباهی دیدم ، خوشبحتانه اسلحه ام همراه بود ، تو اون جاده جنگلی به لاستیکای عقب شلیک کردم ، می ترسیدم ، من یا اونها به تو صدمه بزنیم، وقتی مجبور به توقف شدن ، تو هم خوب از دستشون فرار کردی !
جسیکا لبخند زد و گفت : ورزش و شجاعت این موقعها به کار می یان!
با خنده گفتم : آره ! تو دختر شجاعی هستی ، حالا با این نامه و تهدید چیکار کنیم ؟ نانسی چقدر از این ماجرا ها خبر داره ؟!
- من حرفی بهش نزدم ، بابامم ، فکر نمی کنم چیزی گفته باشه
گفتم : بیا یه مدت بریم به خونه جنگلی ، تا این ما جرا حل بشه ، هر کی هست ، حتما مارو زیر نظر داره ، اگه اینجا نباشیم ، برای بقیه مشکلی پیش نمی یاد .
جسیکا : خب ، باشه ! ولی به چه بهانه ایی ؟!
- راستش نمی دونم ! ولی باید هر چه زودتر بریم اونجا
جسیکا : اونجا ماهی داره ، میشه حیونایی مثل گوزن و آهو وگرگ رو دید ؟
- آره می شه ! یه مدت من و تو تنها می ریم .
جسیکا : سلنا با ما می یاد؟
گفتم : چرا که نه ! البته باید یه چیزهایی رو بهش بگم ، دوست ندارم ترکمون کنه !
جسیکا خنده ایی کرد و گفت : بهش علاقه پیدا کردی ؟ لیندا بفهمه ، چه شود !
گفتم : تو شیطون تر از این حرفایی ، ولی سلنا جای لیندا رو نمی گیره !
- باشه ، اینی که تو می گی ! پس فردا صبح بریم برای ماهیگیری ، من و تو و سلنا !
با سلنا در گوشه ایی صحبت و تا حدودی ماجرا را برایش باز کردم ، او با دقت به حرفهایم گوش داد . در آخر هم این را اضافه کردم ، اگه می خواد تا مدتی که ما برمی گردیم ، به سر کار قبلی خودش برگرده ، صحبت با نانسی را هم به جسیکا سپردم .

در اتاقم مشغول جمع کردن وسایل ماهیگیری و اقامت در کلبه بودم که صدای در بلند شد .
گفتم : بیا تو .
سارا وارد اتاق شد . با دیدن قیافه من گفت : منتظر کس دیگه ایی بودی ؟!
- فکر کردم مادرته ، حالا بیا تو و در رو پشت سرت ببند .
سارا : تو و جسیکا ، دارین می رین برای ماهیگیری و تفریح به کلبه جنگلی ؟!
- آره ! اونجا می تونه ، تمرین کنه که رو پاهاش وایسه
: آها ! تنهایی می خواین برین و اگه بگم منم می یام ؟!
گفتم : نمی تونی ، یعنی نمی شه ، یه چیزایی هست که باید جسیکا و من حلشون کنیم . خیلی دوست دارم بیایی ، ولی متأسفم سارا .
سارا : نمی دونی وقتی کنار ساحل منو بغل کردی ، چه حسی داشتم ، بعد مدتها حس کردم ، بچه شدم و بابامو دوباره پیدا کردم ، تو رو ، ولی انگار یه رویای زودگذر و شیرین بود . سلنا چی ؟ اون باهاتون می یاد ؟
گفتم : معلوم نیست ، اون برای کار در اینجا حقوق می گیره ، زندگی خودشو داره .
سارا : اگه نخواست باهاتون بیاد ، من می خوامش !
نگاهی به سارا کردم و گفتم : من مشکلی ندارم ، باهاش حرف بزن ، ولی حقوقشو باید خودت بدی !
سارا : باشه !
به طرفش رفتم و گونه اش را بوسیدم : من وقتی تو بغلم بودی ، دنیا برام یه جور دیگه شده بود ، خیلی دوست دارم و تو رو با هیچی عوض نمی کنم ، اینو مطمئن باش.
او را به طرف خودم کشیدم و محکم در آغوشش گرفتم ، و شروع به نوازش موهایش کردم .
فردای آنروز همراه جسیکا به سمت کلبه جنگلی به راه افتادیم

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

محمد علی ناصرالملکی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (20/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (21/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (22/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),م.ماندگار (15/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.