سلنا - 5

بالاخره جسیکا و نانسی را دیدم و برایشان دست تکان دادم . آنها هم من را دیدند . به طرفشان رفتم ، جسیکا روی ویلچر برقی نشسته بود و نانسی در کنارش حرکت می کرد .
گفتم : سلام ، خیلی خوشحالم که قبول کردین ، به خصوص تو جیسکا ، این گلها برای توئه .
نانسی: راضی کردنش خیلی سخت بود . ولی بالاخره موفق شدم .
گفتم : تو دختر سرسخت و در عین حال با اراده و قوی هستی ،امیدوارم که از این ویلچر خلاص بشی .
جسیکا : زیادم بد نیس ! وسیله مجهزیه و تندتر از پاهام راه می ره ، و خستم نمی شم .
- با این حال امیدوارم تصمیمت عوض شه ، خیلی دوست دارم ، روی پای خودت بایستی ، اما اینو به خودت واگذار می کنم ، و امیدوارم تا مدتی که اینجا هستی ، بهت خوش بگذره .
نانسی : چمدونامون الان باید بیان .
کنار نقاله ایستادیم ، تا ساک و چمدان را برداریم .
نانسی : تنها اومدی ؟
گفتم : سارا و لیندا خونن . از آموزشگاه به خونه می رفتم ، که لیندا زنگ زد که شما رسیدین . جسیکا، بهت بدهکارم ، منو نجات دادی .
جسیکا : نجات دادم ؟ از چی ؟
- از دست لیندا .

با سلنا تماس گرفتم ، سپس همراه آنها به سمت خروجی ترمینال و پارکینگ رفتیم .
گفتم : این هم ماشین ما !
سلنا در مقابل ما توقف کرد . نانسی و جسیکا ، نگاهی به هم و سپس به من و سلنا کردند . جسیکا به طرف سلنا رفت و با تعجب به او نگاه کرد .
گفتم : این خانم اسمش سلناست و این بانوی جوان، جسیکا و ایشون نانسی مادر جسیکا .
سلنا : از دیدنتون خوشوقتم ، خانم .
نانسی : من هم همینطور .
جسیکا پرسید : میشه بدنتو لمس کنم ؟!
من و نانسی نگاهی به هم کردیم و برای سلنا شانه هایم را به علامت اینکه تصمیم با خودته ، بالا انداختم .
سلنا : آره می تونی .
جسیکا آرام دستش را دراز کرد و روی نیمه اسب سلنا حرکت داد . پوستی نرم و در عین حال عضلانی .
جسیکا : احساس خوبی به آدم دست میده .
گفتم : بهتره بریم ، بقیه دارن ما رو تماشا می کنن .
جیسکا : باشه ، ممنون سِلنا .
- خواهش می کنم .
بعد از قرار دادن ویلچر در قسمت عقب تاکسی ، جسیکا با کمک نانسی سوار شدند . و همگی به سمت خانه حرکت کردیم .
نانسی : خیلی کنجکاوم که بدونم ، تو و سلنا چطوری باهم آشنا شدین ؟
گفتم : وقتی از پیش شما برگشتم ، بعد از پیاده شدن از هواپیما ، به دنبال تاکسی بودم ، که چشمم به تابلویی که روش نوشته بود تاکسی خورد ، من هم اول مثل شما متعجب بودم و نمیدونستم چیکار کنم ، ولی تصمیممو گرفتم ، از سلنا خواستم که برام کار کنه ، او هم قبول کرد . با باز شدن درب ورودی ، سارا و سپس لیندا به استقبالمان آمدند. سلنا وارد محوطه جلوی خانه شد . بعد از پیاده شدن ، لیندا و سارا با آنها احوال پرسی کردند.
سا را : خوش آمدی جسیکا ، امیدوارم بهت خوش بگذره .
جسیکا : ممنون ، خوش به حالت که کسی مثل سلنا براتون کار می کنه .
سارا : یه کم عجیبه ، ولی با حاله .
جسیکا : آره، با حاله!
گفتم : خوبه ، شما ها می تونین دوستان خیلی خوبی برای هم بشین . جسیکا یه کم استراحت کن ، نهار هم که حاضره ، سِلنا حالا حالا پیش ما ست .
جسیکا : با دیدن سلنا ، می خوام پیشش بمونم ، حتی ناهار رو باهم بخوریم .
من و لیندا و نانسی ، به همراه وسایل سفر به داخل ساختمان رفتیم . لیندا به همراه نانسی رفتند تا اتاقش را نشان بدهد . من هم برای عوض کردن لباسهایم به اتاقم رفتم. از پنجره به حیاط نگاه کردم . هر سه باهم حرف می زدند و گاهی می خندیدند . سلنا تاکسی اش را به گوشه ایی برد و آنرا از خودش جدا کرد . صدای در زدن بلند شد .
با اجازه من، لیندا وارد اتاق شد و کنار و من و پنجره آمد ، به بیرون نگاه کرد و گفت : یه دختر که رو ویلچر نشسته ، یه موجود دو رگه انسان - حیوان ، بعضی وقتا کارای عجیبی می کنی ، مطمئنی که این کارت جواب می ده ؟ با اینکه جسیکا و سلنا کنار سارا هستن ، اما نقطه اتکاء اون توئی، جیمز ؛ سلنا دختر خوبیه ، ولی مواظب باش ، رابطه بین شما دو تا ، بین تو و خونوادت ، به خصوص تو سارا فاصله نندازه ، ما خونواده خوبی هستیم ، سارا با وجود تنهایی ، یه فرد اجتماعی و متکی به خودشه . تو نگاه تو و سلنا ، چیزی هست که اگه مواظب نباشی ، می تونه تو رو از من و دخترت جدا کنه .
گفتم : این اتفاق نمی افته ! من ، تو و سارا رو با هیچکی عوض نمی کنم ، سِلنا هم برای سارا و هم جسیکا ، یه دوست ، یه همراه و حتی می تونه یه خواهر برای سارا باشه . دوست دارم جسیکا سارا شاد باشه ، جسیکا از این حالت بیرون بیاد ، اون شب ، تقصیر من بود ، بارون سختی می اومد ، و برای رسیدن ، سرعت بالایی داشتم . یه لحظه کنترل ماشین از دستم در رفت و منحرف شد ، اون ضربه با درخت و اون پستی و بلندی ، باعث ضربه به پا و عصبهای حرکتی شد ، می خوام از زیر این بار بیرون بیام .
- سلنا ، یه فرد جدید تو زندگی و دنیای توئه ، یه فرد معمولی نیست و ممکنه تو رو سر دو راهی قرار بده ، بیا ناهار حاضره .
خواست از اتاق خارج بشه ، که دستش را گرفتم و به چشمانش خیره شدم ، شک ، دو دلی و اینکه نسبت به آینده زیاد مطمئنی نیست ، را از چشمانش خواندم .
خواستم حرفی بزنم ، ولی کلمات فراری بودند ، بوسه ایی به پیشانی اش زدم . دستش را از دستم بیرون آورد و از اتاق خارج شد . دوباره نگاهی به بیرون کردم ، آنها در حال چیدن میزی که در گوشه حیاط قرار داشت ، بودند . از حس قوی زنانه ، به خصوص حسی که لیندا به رابطه بین من و سلنا داشت ، هم شگفت زده و هم ناراحت بودم . پس از مدتی به آنها ملحق شدم ، دخترها در حیاط و ما در اتاق ناهار خوری ، غذا خوردیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (3/6/1396),ابوالحسن اکبری (3/6/1396),محمد علی ناصرالملکی (3/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/6/1396),شايسته دولتخواه (5/6/1396),ن.م (20/6/1396),م.ماندگار (15/7/1396),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 10:30

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
بر شما
جناب ناصرالملکی عزیز
این همه نوشتن و دنباله دار بودن قصه ها .... حوصله و مهارت خاصی می خواهد که به خوبی از پس آن بر آمده اید .
درودها@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 22:39

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام و متشکرم ،


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 12:11

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد ناصرالملکی که همیشه حضوری فعال در سایت دارید.درود ها نثارتان باد.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 22:41

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، جناب اکبری عزیز ، ممنون از لطف شما ، داستانکهایتان را در کانالتان دنبال می کنم موفق باشید و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.