سِلنا-4

بعد از کلاس همراه هنرجوهایم بیرون آمدم . سلنا کنار خیابان منتظرم بود . آنها با دیدن او به سمتش رفتند . و سلنا با گرمی آنها پذیرفت .
گفتم : این سلناست و اینها هنرجویان کلاسم هستن .
یکی از بچه ها گفت : اگه شما اجازه بدین و سلنا قبول کنه ، مدل طراحیمون بشه و باهاش عکس بندازیم .
- خوبه ،
سلنا : باشه .
همه با خوشحالی دست زدند و سپس از ما جدا شدند . به طرف خانه حرکت کردیم .
بین راه گفتم : می خوام یه پیشنهاد بدم ، با نوشیدنی و قدم زدن کنار ساحل چطوری ؟!
سلنا لبخندی زد و گفت : داری باهام قرار می ذاری ؟ بریم .
- جلوتر یه مغازه هست ، نوشیدنی های خوبی داره ، چیز خاصی دوست داری ؟ چیپس یا ساندویچ هم می تونیم بگیریم ، البته نه اونقدر که سیر بشیم ، و گرنه لیندا بفهمه ، کارم تمومه !
بعد از خرید به کنار ساحل رفتیم . او تاکسی را از خودش جدا کرد . با هم به تماشای اقیانوس و مرغان دریایی ایستادیم . شیطنتم گل کرد مقداری در آب جلو رفتم و کف دستهایم را پر از آب کردم و به طرفش پاشیدم . سلنا ناگهان به سمتم هجوم آورد و من را به داخل آب هل داد . تمام لباسها و کفشهایم خیس شدند .
گفتم : لیندا منو می کشه !
سلنا : مشکل خودته ! من شروع نکردم !
آب از سرم گذشته بود . با هردو دست شروع به پاشیدن آب به صورت و بدن سلنا کردم . او دباره به سمتم آمد که شروع به دویدن کردم . او خیلی راحت به من رسید . مواظب بودم که دوباره هلم ندهد با هم در قسمت کم عمق آب شروع به دویدن کردیم . نگاهی به ساعت انداختم . وقت زیادی نداشتم . برای نوشیدنی و خوراکی ها به سمت تاکسی رفتم . در مرز بین اقیانوس و ساحل نشستیم و شروع به خوردن و نوشیدن کردیم . بطری های خالی و پاکت ها را داخل پلاستیک گذاشتم ، تا بعدا آنها آنها در سطل زباله بیاندازم . پیراهن و جورابهایم را در آوردم . کیف جیبی و پولهایم هم خیس شده بودند .
گفتم : با اینا چیکار کنم . همشون خیس شدن .
پیراهن را چلا ندم تا مقداری باقی مانده آب از آن خارج شود .
سپس گفتم : یه ربع به 2 ، دیگه باید بریم ، دیرمون شد.
سلنا : می رسیم .
در حالیکه سلنا خودش را آماده حرکت می کرد ، چند بار لباسم را در هوا تکان دادم .
دنبال سنگ و هر چیزی که بشه روی اسکانسها بذارم تا باد آنها را نبرد ، گشتم . بیشتر با پول نقد خرید می کردم تا کارت اعتباری .
سلنا : بریم .
سوار شدم و به راه افتادیم . او در خیابانهای خلوت با بیشترین سرعتی که می توانست حرکت می کرد . بخت با ما یار بود و چراغهای راهنمایی در طول مسیر سبز بودند . تلفن همراهم زنگ خورد . به صفحه اش نگاه کردم ، لیندا بود .
تماس را برقرار کردم و گفتم : سلام .
لیندا : الان کجایی ؟
- دارم می یام خونه !
: نانسی، زنگ زد و گفت ؛ تا نیم ساعت دیگه هواپیماشون تو فرودگاه می شینه .
با تعجب پرسیدم : قبول کردن ؟ این خیلی خوبه ، شماره پروازشون چنده ؟
-1247
: ممنون ، پس می رم فرودگاه .
- بعدا می بینمت .
تماس را قطع کردم و نفس راحتی کشیدم و گفتم : شانس آوردم ، نانسی زنگ زد ، که دارن می یان اینجا ، بریم فرودگاه . لباس و شلوارم تا اون موقع خشک می شن .
سلنا لبخندی زد و به سمت فرودگاه تغییر مسیر داد . با رضایت به صندلی تکیه دادم و سرم را روش گذاشتم و به لباسم که از ستون آویزان بود ، نگاه کردم . با نزدیک شدن به فرودگاه پیراهنم را پوشیدم ، پس از پرداخت عوارض پارکینگ ، وارد شدیم .در نزدیک ترین جا به در ورودی ، پیاده شدم و رو به سلنا گفتم : نمی دونم چقدر طول می کشه یه جای پارک پیدا کن ، اونها رو که پیدا کردم و خواستیم بیاییم ، بهت زنگ می زنم .
سلنا : باشه .
به سمت ترمینال رفتم . سالن مثل همیشه پر ازدحام بود . نگاهی به تابلوی پرواز های ورودی کردم . هواپیما تا 10 دقیقه دیگه می نشست . از دکه گل فروشی یه دسته گل کوچک گرفتم و روی صندلی انتظار نشستم .
از آمدن جسیکا خوشحال بودم . اما اینکه می توانست و یا می خواست روی پاهایش بایستد . مسئله دیگری بود . مدتی بعد گوینده سالن ، پروازهای ورودی را اعلام کرد . در مقابل دالان ورودی ایستادم تا آنها را زودتر پیدا کنم . آمدنشان من را از یه گرفتاری بزرگ نجات داده بود .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (18/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (19/5/1396),مهشید سلیمی نبی (21/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (21/5/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 مرداد 1396 - 02:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت فراوان
آقای ناصرالملکی گرامی :)

داستان سلنا از اون داستان هایی هست که نمیشه حدس زد قراره چه اتفاقی بیفته :D ولی من سعی و تلاش خودم میکنم که مثل همیشه اشتباه حدس بزنم :D :D
نکته خیلی مثبتی که توی داستان هست و مخصوصا توی قسمت قبلی توجه ام رو جلب کرد .. این بود که خیلی راحت شخصیت های داستان رو وارد مرحله یا گفتگویی میکنید که بدون اینکه خواننده متوجه بشه سوالهای ابتدایی داستان که برای خواننده پیش میاد رو باز میکنن و این کار نه تنها به سوالهای ذهنی خواننده جواب میده بلکه شخیت های داستان رو بهتر معرفی میکنه تا توی ذهنت مجسم شون کنی
مثلا .. اون قسمت قبلی که سلنا گفت از کجا اومده و چطوری وارد شهر شده و چطوری شغل تاکسی بودن رو انتخاب کرده
یه ایراد بنی اسرائیلی هم بگیرم :) شخصبت آقای داستان که در اصل راوی هم هست .. هر دفعه که یه نفر رو وارد زندگی خانواده گیش میکنه منت میذاره به سر سارا :D :D قرار شد جسیکا بیاد باهاشون زندگی کنه برای اینکه دوست سارا باشه و یه جایی دوباره به سلنا میگه هدف اصلیم از انتخاب تو این بوده که تو میتونی دوست خوبی برای سارا باشی .... عی بابا :D
من جای سارا بودم از خونه فرار میکردم :D :D
داستان سلنا رو خیلی دوست دارم ولی چون میدونم با گفتن این حرف یا انتقاد ناراحت نمیشید و توی ذوقتون نمیخوره .. یه چیز دیگه هم میگم :"> :) به نظرم داستان خیلی کند پیش میره .. یه اتفاق یا یه گره بزرگ در ابتداش لازمه که اون کشش و علاقه رو برای خوندن ادامه داستان به وجود بیاره .. البته میدونم که من کم صبرم و مقدمه چینی برای شروع داستان لازمه :)
بی نهایت سپاس بابت نوشتن این همه داستان رنگارنگ و زحماتی که میکشید و این که هستید :)

دم قلمتون همچنان گرم گرم @};- @};- @};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.