سلنا - 2

فردای آنروز با صدای در اتاق بیدار شدم . لیندا به سمت تختم آمد و رویش نشست.

لیندا : سلام ، سفر چطور بود ؟
- سلام ، خوب بود . البته آنطور ی که می خواستم نشد ، اما راضیم . قرار تصمیم بگیرن که بیان پیش ما یا نه . امیدوارم سارا هم خوشحال بشه . جسیکا بعد از اون تصادف ، ماهها روی تخت بیارستان و خونه زمینگیر بود ، دکترا تونستن حسو به پا هاش برگردونن ، ولی راه رفتن ، هنوز ممکن نیست ؛ دکترش می گفت : یه جورایی جسی نمی خواد راه بره ، البته شکایت هم نمی کنه و با هم سن و سالاش رابطه خوبی داره ، دکتر عقیده داره : این معلولیت حس خوبی به او داده ، حس توجه و مهربونی بیشتر اطرافیاش ، جسی هم انگار اینو می خواسته و حالا بهش رسیده !
لیندا : تو می خوای چیکار کنی ؟ وادارش کنی راه بره و این حسو فراموش کنه ؟!
گفتم:خب ، اگه دوباره راه بره ، چرا که نه ؟! ولی اینکه وادارش کنم نه ! هم دکتر و هم مادرش و هم روانشناسش عقیده داشتن هرچه بیشتر برای این کار بهش فشار وارد بشه ، ممکنه ذهنش کاری کنه که برای همیشه نتونه راه بره ، مثل خیلی ها که خودشون رو تسلیم وضعیتی که براشون پیش اومده کردن و گذاشتن بر اونها پیروز بشه .
لیندا : صبحونه حاضره ، بیا پایین منتظرتیم.
- باشه حاضر شدم ، می یام .
لیندا از اتاق خارج شد . از جایم بلند شدم . در آینه دستشویی نگاهی به خودم کردم . امیدوار بودم جسیکا راضی بشه و بیاد اینجا پیش ما بمونه.
به طبقه پایین رفتم ، سارا و لیندا ، آماده صبحانه خوردن بودند .

سارا با دیدن من گفت : سلام ، صبح بخیر.
- سلام ، صبح بخیر.
من هم پشت میز نشستم ، تا باهم صبحانه بخوریم.
سارا دبیرستان را تازه تمام کرده و تنها فرزند ما بود. من و لیندا به دلایل کاری و شخصی نمی خواستیم بچه دار بشیم ، ولی با این حال به یک فرزند رضایت دادیم و سارا متولد شد . لیندا برایش هم مادر و هم خواهر بود. و با اینکه تمام سعی مان را می کردیم تا تنهایی را حس نکند و با همسن و سالهایش بیشتر وقت بگذارند ، ولی نبود خواهر یا برادر اذیتش می کرد . گاهی هیچکدام از ما دو نفر نمی توانستیم با او باشیم . ساراتقریبا هم سن و سال جسی بود . با نانسی مادر جسیکا صحبت کردم ، تا او را برای تعطیلات که حجم کاری ماخیلی کمتره ، پیش ما بفرسته و حتی خودش هم بیاد . او به طور ضمنی موافق ، ولی جسیکا مردد بود.
بعد از خوردن صبحانه گفتم : من می رم آموزشگاه ، اگه نانسی زنگ زد ، به من خبر بدین.
به سمت ماشین رفتم . خواستم حرکت کنم که سارا خودش را به من رساند. شیشه را پایین آوردم .
سارا : از مامان شنیدم که یه دختر به اسم جسیکا قراره بیاد اینجا و ممکنه یه مدت طولانی اینجا بمونه .
گفتم : آره ، به خاطر تصادف ، نمی تونه راه بره ، می خوام کمکش کنم که دوباره روی پای خودش بایسته ؛ چیزی شده ؟! از این موضوع ناراحتی که می یاد .
- ناراحت نیستم ، ولی این کار رو به خاطر من می کنین یا موضوع دیگه ایی هم هست.
: جسی ، دختر خوبیه ، با نشاط و ورزشکار ه ، تو هم از تنهایی در می یایی ، اون می تونه یه دوست خوب و حتی یه خواهر خوب باشه ، حتما نباید رابطه خونی بین دو نفر باشه ، تا این احساسو داشته باشن. البته معلوم نیس که میاد یا نه . قراره مادرش به من یا مادرت خبر بده ، فعلا باید برم ، دوست داشتی بیشتر باهم صحبت می کنیم .
با کنترل در خروجی را برای بیرون رفتن باز کردم ، با دیدن چیزی که پشت در ظاهر شد ، سرجایم خشکم زد . سارا بیشتر از من حیرت زده شده بود. لبخندی روی لبهایم نقش بست ، سارا کنار رفت تا من پیاده شوم ، سِلنا با دیدن من به سمتم آمد . جلو رفتم و با او دست دادم .
گفتم : خوشحالم کردی ، انتظار دیدنتو به این زودی نداشتم .
سلنا : وقتی یه موقعیت خوب گیر می اری ، نباید از دستش بدی .
- تاکسیتو با خودت نیوردی ؟
: چرا ، جای پارک نزدیک خونت نبود.
سارا به ما پیوست و گفت : ایشون کی هستن ؟!
گفتم : این سِلناست و دخترم سارا .
سلنا : از دیدنتون خوش وقتم سارا .
سارا : منم همینطور !
ادامه دادم : سلنا قراره برای ما کار کنه ، یه تاکسی خوب و راحت داره ، با تموم مجوزهای قانونی ، از همین الان اگه دوست داری ، کارت شروع می شه ، داشتم با ماشین می رفتم سر کار ؛ حالا با تو می رم ، ماهی 500 دلار بهت می دم ، قبوله ؟
دستم را دراز کردم و او هم دستم را گرفت.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/5/1396),روح انگیز ثبوتی (10/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (10/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (14/5/1396),فرزانه رازي (16/5/1396),کوثر علیزاده (18/5/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.