سِلنا

هواپیما در حال نشستن در فرودگاه بود . به ساعت نگاه کردم ، 3 صبح را نشان می داد . وقتی از در خروجی هواپیما پایم را روی اولین پله گذاشتم ، باران شروع به باریدن کرد. قدمهایم را به سمت ترمینال تندتر کردم . کنار ریل بازرسی منتظر رسیدن چمدانم شدم . با دیدنش آنرا برداشتم و از ترمینال خارج شدم. باران تندتر شده بود . در کنار خیابان ایستادم تا تاکسی بگیرم . کمی پایین تر چشمم به تابلوی کوچکی که رویش نوشته بود تاکسی خورد . کمی جلو رفتم . ماشین نبود و بیشتر به کالاسکه می خورد . دسته ساک را باز کردم و آنرا روی چرخهایش به دنبالم کشیدم . راننده اش یه سانتور بود . خواستم برگردم که او گفت : تا هرجا بخواین می رسونمتون .
گفتم : فکر کردم یه تاکسیه ، ببخشید.
- خب ، اینم یه تاکسیه ، تابلوی روی سقف اینو نشون می ده !
: بله درسته ، منظورم یه ماشین بود ، نه یه ... .
- یه کالاسکه ، که رانندش یه نیمه انسان – اسب باشه ، درسته ؟
حس کردم ناراحتش کردم . خودم هم در وضع بدی گیر کرده بودم. ساعت 3 صبح بود و من هم خسته بودم. او هرچه قدر هم که تند می رفت ، به سرعت ماشین نمی رسید و امنیت ماشین بیشتر بود ، و اینکه چطور می توانستم به او اعتماد کنم .
انگار افکار من را خوانده باشد . از کیفی که به پهلویش بسته بود . دو کارت بیرون آورد و گفت : شاید کمکتان کند و اگه نخواستین ، اصرار نمی کنم .
یه کارت شناسایی به اسم سلنا ، که توسط مهر و امضاء پلیس و اتحادیه تاکسیرانی مورد تایید قرار گرفته بود و دومی کارت خودش بود که شماره تماسش را در آن نوشته بود. کارت شناسایی اش را برگرداندم و کارت ویزیت را نگه داشتم .
گفتم : بسیار خب خانم ، سوار می شم . می خوام برم خیابون 20 شرقی بعد پل منهتن .
از پله هایی که تا نزدیکی سطح زمین می رسید بالا رفتم . در جلوی صندلی یه سکوی چوبی قرار داشت که زیرش چمدانم را گذاشتم . روی صندلی نشستم ، خیلی راحت بود.
سِلنا:زیر بارون خیس شدین . کنار صندلی یه جعبه هست که توش یه کاوره ، می تونین ازش استفاده کنین . درجعبه را باز کردم و آن را بیرون آوردم و دور خودم پیچیدم . سلنا لبخندی زد و حرکت کرد . صدای چرخهای کالاسکه و پاهایش که به زمین می خورد ، آرامش خاصی به من می داد. کالسکه هیچ صدایی نداشت و به نرمی ماشین حرکت می کرد .نگاهی به سلنا کردم . بارانی سفید رنگ کلاهداری به تن داشت و روی نیمه اسبش ، کاوری بلند که تا زانوهایش می رسید و فقط دمش از آن بیرون بود انداخته بود . کم کم چشمانم سنگین شد و به خواب رفتم . وقتی بیدار شدم به خیابان20 شرقی رسیده بودیم .
گفتم : اگه ممکنه ، اولین کوچه رو برو داخل ، پلاک 7 .
او هم من را تا آنجا برد. کاور را از رویم برداشتم و تا کردم .
سلنا : همونجا بذارین ، خودم بعدا می زارم سر جاش . چمدانم را برداشتم و پیاده شدم .
گفتم : یکدفعه چه بارونی شد . خیلی ممنون ، کرایه تا اینجا چقدر ه ؟
- 10 دلار
کرایه را به او دادم و گفتم : خیلی راحت و خوب بود . فکرشو هم نمی کردم . اولش مردد بودم . امیدوارم که ناراحت نشده باشی .
- خوشحالم ، نه ! ناراحت نشدم ! هنوز خیلی ها ما رو باور نکردن ، ماشینها خیلی سریعتر از ما حرکت می کنن . وقتی تصمیم به این کار گرفتم و این کالسکه رو سفارش دادم . فکر می کردم ، سخت باشه ، اما نه اینقدر . شما یکی از معدود مشتریهای امروز من بودین .
گفتم : امیدوارم موفق بشی و مشتریهای انسان بیشتری به دست بیاری.
نگاهی به کارتش کردم و ادامه دادم : اگه بخوام برام کار کنی ، قبول می کنی ؟
سلنا : یعنی برای شخص شما؟ رانندتون بشم ؟!
- یه جورایی بله! البته سر حقوق با هم به توافق می رسیم .
: به خاطر چیزی که هستم ، می خواین منو در اختیار بگیرین ؟!
گفتم : این هم دخالت داره ، یا بهتر بگم : بله !
سِلنا : باید روُش فکر کنم.
کارتم را به دستش دادم.
- اگه خواستی و نظرت عوض شد ، اینجا می تونی منو پیدا کنی .
سلنا به راه افتاد. با نگاه تا وقتی که در سر خیابان ناپدید شد ، دنبالش کردم. در را باز کردم و آرام وارد خانه شدم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,کوثر علیزاده ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/5/1396),ابوالحسن اکبری (6/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/5/1396),روح انگیز ثبوتی (9/5/1396), ناصرباران دوست (11/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (14/5/1396),کوثر علیزاده (16/5/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 مرداد 1396 - 10:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب
آقای ناصر الملکی گرامی :)

مرداد ماه رو با دست خیلی خیلی پر شروع کردید :D خوشحالم از این بابت :)
باز هم با یه داستان هیجان انگیزو تخیلی دیگه .. کلا برای آدمی که تخیلیش خیلی ضعیفه خوندن داستان های اینطوری خیلی جذابیت داره :)
شروع داستان خیلی خوب بود .. فضا سازی های داستان هاتون همیشه عالیه .. و با وجود اینکه قسمت اول داستان بود شخصیت پردازی خوبی داره

طبق معمول همیشه باید بگم منتظر ادامه داستان می مونم :)
دم قلمتون همچنان گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 8 مرداد 1396 - 11:49

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با وجود اینکه قسمت اول داستان بود شخصیت پردازی خوبی داره ،
این مایه امیدواریه ، که بالاخره تونستم از همون اول داستان ، شخصیت هامو ، به خواننده معرفی می کنم ،


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 مرداد 1396 - 11:02

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب ناصرالملکی.درود برش ما@};- .مثل همیشه عالییییییی بود و لذت بردم@};- @};- @};-


@کوثر علیزاده توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 16 مرداد 1396 - 12:56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام، متشکر
موفق باشید و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.