ببر در زنجیر - 13


محافظ دیگری هم گفت : او نطرف هم هستند .
امیل: اون در زیاد نمی تونه مقاومت کنه ،
یکی از خدمتکاران به سمت آنها دوید و گفت : محاصره شدیم ، سربازا داخل قصرن و با افرادمون در گیر شدن.
مارکوس : تا آخرین لحظه باید بجنگیم .
ناگهان در، در هم شکست و به جای سربازان ، با تعداد زیادی سگ که به سمتشان می دویدند مواجه شدند .
امیل : خدای من !
اولین سگ به سمتشان پرید ، امیل سپرش را مقابل او قرار داد ، سگ به شدت با آن برخورد کرد . امیل هم به عقب رانده شد . سگ دوباره حمله کرد . که این بار با ضربه شمیر مواجه شد . یکی از تمرینات سخت و مرگبار گلادیاتورها مبارزه با حیوانات وحشی در آرنا بود .
ریحان : بانوی من ، این یه مبارزه واقعیه ، از پسش برمی یاین .
امیل سرتکان داد .
کمانداران روی دیوار هم شروع به تیراندازی به آنها کردند ، تا هم راه فرار و تحرکشان را ببندند و هم از کار بیاندازنشان .
میرنه و افرادش ، از سمت جنوب وارد قصر شدند . او تور و نیزه سه شاخه اش را همراهش آورده بود . رو به بقیه گفت : اون دختری رو که اون شب نشونتون دادم رو پیداش کنین ، زنده می خوامش .
پس سگها ، این بار سربازان به داخل هجوم آوردند ، درگیری هر لحظه شدید تر می شد و افراد مارکوس یکی پس از دیگری از پا در می آمدند.
میرداس باورش نمی شد ، که یکدفعه این همه نیرو سر اینجا در بیاورند !
میرنه ، در مسیر پیدا کردن اِمیل ، وارد اتاق میلا شد . او وحشت زده به آنها نگاه کرد. یکی از افرادش جلو رفت و پتوی رویش را کنار زد . او مجروح بود .
میرنه : تو برده ایی ، درسته ؟
میلا : بله
- به کی خدمت می کنی ، برده مخصوصی یا نه ؟
: به بانو امیل ، دختر عالیجناب مارکوس .
- که اینطور! مواظبش باشین ، کاری باهات نداریم ، اگه مثل یه دختر خوب ، ساکت تو جات بمونی ، و گرنه می میری .
میلا : باشه !
میرنه ، دو نفر را آنجا گذاشت و خودش به دنبال امیل رفت .
در بین راه ناگهان با حمله سگها مواجه شدند . میرنه با نیزه یکی از آنها را به گوشه ایی انداخت . سربازان پشت سر سگها آماده درگیری شدند .
میرنه : این سگها رو متوقف کنین ! ما برای عالیجناب کاتو کار می کنیم ، دنبال امیل ، دختر مارکوس هستم . عالیجناب ازم خواسته، تا جایی که ممکنه زنده دستگیرش کنم .
یکی از سربازان سگها را فراخواند .
میرنه : برای اون سگ ، متأسفم ! بریم .
تعداد افراد مارکوس هر لحظه کمتر و حلقه محاصره تنگ تر می شد .
ریحان و چند نفر باقی مانده سعی می کردند ، تا حلقه بسته نشد .
ریحان : عالیجناب ، باید به ساختمون مرگ برین ، او نجا می تونین تا مدتی از دست اینها در امان باشین . بانوی من ! پدرتون رو ببرین .
امیل به سمت مارکوس رفت . و او به ناچار به دنبالش به راه افتاد . اما اینبار راه رسیدن به ساختمان ساده نبود ، سگها و تیراندازان بسیار سریعتر از آنها بودند . و مرتب راهشان را سد می کردند .
امیل و مارکوس متوجه شده بودند که تیراندازان ، از عمد آنها نمی زنند ، حاکم، آنها را زنده می خواست .
در یکی از مسیرها ، آنها با میرنه و افرادش روبرو شدند .
میرنه : به به ! بانو امیل و عالیجناب مارکوس ، امشب شما دو نفر شکار خودم هستین !
امیل نگاهی به تور و نیزه کرد و گفت : تو کی هستی ؟ اینها برای چیه ؟
میرنه خنده ایی کرد و گفت : تور برای زنده گرفتنت و نیزه برای کشتنت ، عالیجناب دوست داره زنده دستگیر بشین ، ولی اجازه کشتنتون رو هم داده ؛ من هم مثل تو یه گلادیاتورم ، بیا شروع کنیم .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

فاطمه گودرزی ,پریناز.ک ,رجبعلی باقری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شايسته دولتخواه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (18/8/1396),پریناز.ک (19/8/1396),پریناز.ک (19/8/1396),شايسته دولتخواه (20/8/1396),فاطمه گودرزی (23/8/1396),محمد علی ناصرالملکی (25/8/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.