ببر در زنجیر - 12


بعد از آن بود که به او گفتم : باید در 100 مسابقه پیروز بشی ، تا آزادت کنم .
او در روزی که می خواست آخرین مسابقه اش را بدهد ، در چشمانش درخشش خاصی دیده می شد . وقتی دروازه بالا رفت ، او با قدمهایی بسیار مطمئن و محکم وارد میدان شد . در گوشه دروازه ایستادم ، مبارزه شروع شد ، حرکاتش بسیار سریعتر و نرم تر از همیشه بود ، با چرخشی سریع خودش را به پشت حریفش رساند و با شمشیر پشت پای حریفش را هدف قرار داد و ضربه را وارد کرد ، او روی زانوهایش به زمین افتاد که او با ضربه دوم پشتش را از هم درید . حرفش در خاک آرام گرفت . او شمیر خون آلودش را به نشانه پیروزی بالا برد . جمعیت فریادشان بلند و او را تشویق کردند . او سپس به سمت من آمد ، شروع به دست زدن کردم ف با حرکتی بسیار سریع شمشیر را در دستانش چرخاند ، من و محافظان ، فرصت عکس العمل پیدا نکردیم ، او با چرخشی دیگر دسته شمشیر را به سمتم گرفت و سرش را خم کرد و گفت : این نشانه پیروزی من در صدمین مبارزه .
طوماری را به دستش دادم و گفتم : این هم جایزه صدمین مبارزه .
او بعد از خواندن سند آزادی اش زانو زد و گفت : متشکرم ، سر قولی که داده بودین ، موندین و بهش عمل کردین .
گفتم : از این لحظه تو ، میرنه ، در بند هیچکس نیستی و مثل یه انسان آزاد می تونی زندگی کنی ، موفق باشی .
او راترک کردم .
شب به آسمان نگاه کردم ، ماه به کوچکترین حالتش رسیده بود و وقتی فردا آسمان را ترک می کرد ، من در نبودش آتشی را روشن می کردم ، برای آخرین بار و جداگانه با میرداس ، هریس و فرماندهان داخل اردوگاه ، همه چی را مرور کردم .
وقتی در سالن و روی تخت حکمرانی تنها شدم ؛ احساس ناخوشایندی به سراغم آمد ، 5000 نفر برای دستگیری و کشتن چند نفر؟ خیلی باشند ، 50 نفر ! مشکلی که باید هر طور شده حل می شد ، دلیلش اصلا مهم نبود ، فردا شب به این ماجرای مسخره پایان می دادم .

با تاریک شدن هوا و آمدن هریس ، آماده رفتن شدم ، هریس نگاهی به من کرد ، اما بلافاصله نگاهش را دزید و به سمت در رفت .
گفتم : چیزی می خواستی بگی ؟
هریس : جسارته ، ولی انگار چیزی اذیتتون می کنه ؟
گفتم : فقط می خوام امشب ، همه چی تموم بشه .
هریس با شجاعت بیشتری گفت : واقعا این همه نیرو لازمه ، برای گرفتن چند نفر ؟!
نگاهی به او کردم .
هریس : گستاخی منو ببخشین ، احساس و نظرم را گفتم .
گفتم : دقیقا همین احساس تو رو دارم ، این مسخره ترین کاریه که دارم انجامش می دم . هریس ، وقتی حمله رو شروع کردی ، می خوام زنده یا مرده مارکوس جلوی چشم باشه، با اون دژکوب ها ، تموم درها رو بشکنین ، از در و دیوارها به سرشون بریزین ، هرکس مقاومت کرد ، بکشینش .
هریس : لبخند رو به لبتون ی یارم ، عالیجناب .
سر تکان دادم و همراه او از قصر خارج شدم . نیروها آماده فرمان بودند .
گفتم : تا جلوی در خونه مارکوس ، بی سر و صدا می رین ، یه گروه هم یه حلقه بزرگتر دور گروه حمله کننده اصلی درست می کنه ، که هیچ کسی نتونه مزاحم نیروها بشه ، در قسمت دیگه ، نیروهای میرداس مستقر هستن، آماده باشین ، هروقت در خواست کمک کرد و یا مشکلی پیش اومد ، کمکش کنین ، حرکت می کنیم .
در بین راه ، سربازی به ما نزدیک شد .
هریس : همونجا بمون ! کی هستی ؟
سرباز : از طرف فرمانده میرداس ، پیغامی برای شخص عالیجناب کاتو دارم .
طوماری را بیرون آورد و ادامه داد : عالیجناب جواب نامه رو بدین ، ممنون می شم !
اشاره کردم جلوتر بیاید . او نامه را به دستم داد . از سربازی خواستم مشعلش را نزدیک تر بیاورد .
شروع به خواندن آن کردم .
اگر به من اجازه بدهید ، می خواهم در شکار امشب سهم داشته باشم ، عالیجناب ، شکارتان را زنده می خواهید یا مرده ، آنها را دست بسته تقدیمتان می کنم .
میرنه .
نگاهی به او کردم و گفتم : ببر ، مرده و زنده اش باشکوه ، اولویت در زنده بودنشه ، و گرنه پوستش هم برای زیر پا انداختن غنیمته !
نامه را به او برگرداندم و ادامه دادم : با موفقیت ، کار رو تموم کنین .
میرنه : از لطف عالیجناب ممنونم .
اسبش را هِی کرد .
در دلم گفتم : این دختر همیشه غافلگیرم می کنه .
وقتی به خانه مارکوس رسیدیم . هریس دستور داد خانه را کاملا محاصره و همزمان تمام مشعلها را روشن کنند . پارچه های روی قفس سگها کنار زده شد و آنها را بیرون آوردند . دژکوبهای چرخ دار را مقابل درها بردند ، سربازان با قلابهای آماده ، در طول دیوارها صف کشیدند و منتظر فرمان شدند .
هریس : عالیجناب ؟
گفتم : شروع کنین .
قلابها به سمت لبه دیوارها پرتاپ شدند . با اولین ضربه های دژکوبها ، آرامش بهم ریخت .
امیل ، مارکوس و بقیه از ساختمانها بیرون آمدند .
ریحان : این طوفانیه که منتظرش بودیم .
یکی از محافظین به بالای دیوار اشاره کردو گفت : اونجا روی دیوار !
همه به آن سمت نگاه کردند . سربازان روی لبه دیوار بودند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پریناز.ک ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پریناز.ک (30/7/1396),شهره کبودوندپور (1/8/1396),پریناز.ک (2/8/1396),فاطمه سادات حيدري (4/8/1396),شهره کبودوندپور (8/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/8/1396),محمد علی ناصرالملکی (8/8/1396),

نقطه نظرات

نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 مهر 1396 - 06:53

نمایش مشخصات پریناز.ک in dastane seriyalito0on az un yeki zibatare


@پریناز.ک توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 5 آبان 1396 - 18:10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ممنون که آمدین ،
ممنون که خواندین
ممنون که نظر دادین
از کدوم یکی زیباتره؟
موفق باشید و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.