ببر در زنجیر - 11


فرمانده : تعدادی از برده ها مدت مجازاتشون تموم شده ، طبق دستورتون ، هر کس به درخواستتون جواب مثبت بده ، آزاد می شه ، با اونها چیکار کنیم ؟
گفتم : بیاریدشون پایین ، یه گزارش در مورد جرم ، اسم و مشخصات کامل برده و مدت محکومیتشو می نویسین ، یکی رو به مرکز و دومی رو در اینجا بایگانی می کنین . یه مورد جدید که از امروز اجراش می کنین ، اینکه اگه اونها نخواستن پیش ارباب قبلی شون برگردن ، یه حکم آزادی که اونها رو برده عمومی دولتی می کنه و کسی حق خرید و فروش اونو نداره صادر می کنین ، یا اگه خواست استخدام می شه و در ازای کارش حقوق می گیره ، استفاده جنسی از اونها برای سربازا و کارمندان دولتی در هر مقامی ممنوعه هرکس تخطی کنه ،به شدت باهاش برخورد می کنم ، این یه دستوره و از این لحظه قابل اجراست ، بعدا نامه رسمی شو هم براتون می فرستم .
همراه آزادشدگان و میرداس به قصر برگشتم . همان شب مخفیانه به اردوگاه رفتم و با فرماندهان نیروی پشتیبانی دیدار کردم .
زمان حمله ، اولین شبی که ماه در آسمان نبود ، تعیین شد . در مورد سگها ، مربیانشان اطمینان دادند که موقع حمله ، پارس نمی کنند و حملاتشان بی صداست .
گفتم : حرفتون رو می پذیرم ، ولی محض اطمینان تا رسیدن به محل از پوزه بند استفاده کنین ، آنجا معلوم می شود که می تونن این کار رو انجام بدن یا نه
به میرداس مأموریت دادم که تمام راههای منتهی به خانه مارکوس را تحت مراقبت نامحسوس قرار دهد و آماده مقابله با هر نیرویی که برای پشتیبانی مارکوس وارد صحنه می شود و یا از فرار مارکوس و خانواده و افرادش جلوگیری کند . هیچکس نباید از سد افرادش بگذرد .

اِمیل ،کنار تخت میلا نشسته بود . با کمک داروها و غذاها ، توانایی میلا به آرامی در حال برگشتن و تنفسش قوی تر و منظم تر شده بود .
به محض اینکه میلا چشمانش را باز کرده بود ، ریحان ، امیل را خبرکرد ، و او کنار تختش حاضر شد . میلا با دیدن او اشک در چشمانش جمع شد و رو گونه هایش ریخت . امیل لبخندی زد و سر تکان داد . میلا هم در جواب او لبخند زد .
امیل : خوشحالم که برگشتی ، هیچی نگو ! باید خوب استراحت کنی و دوباره در کنارم باشی .
ریحان : در طول این سالهایی که به پدر و خونواده شما خدمت کردم ، هیچگاه احساسی که اغلب برده ها با آن روبرو می شن ، روبرو نشدم . این که بپذیرین به عنوان یه گلادیاتور و بدون هیچ امتیازی نسبت به دیگران ، از فرمانهای من اطاعت کنین ، در هیج جا نمی شه نظیرشو پیدا کرد. احساس شما نسبت به میلا و این خنده و گریه همزمانش ، نشان از خوشبختی ما به عنوان یه برده است . و من در این لحظات تا آخرین لحظه در کنارتان هستم و تا زمانی که زنده ام ، نمی ذارم هیچ آسیبی به شما و پدرتون برسه .
امیل : متشکرم ریحان . بهتره دیگه بریم و یه گشتی دور قصر بزنیم. بعد از اون حادثه و تموم شدن زمان جایزه ، همه چی آروم شده ، تا برگزاری مسابقات آرنا چیزی نموده ، این دوره برای حاکم جدید خیلی مهمه ، هم اولین حضور رسمی اش جلوی چشم مردمه و هم به خاطر مقاماتی که هر سال دعوت می شن ، باید ماجرای پدرم رو خاتمه بده ، و گرنه اعتبارشو از دست می ده .
ریحان : و این اوضاع رو خطرناک تر می کنه . حتما دنبال یه کار بزرگه .
ریحان و امیل تا نیمه های شب بر روی دیوارها و اطراف خانه گشت زدند .
در گوشه ایی تاریک ، چشمانی مانند گربه ، به تماشای آنها مشغول بود . میرنه به کسانی که کنارش بودند ، امیل و ریحان را نشان داد ، و پس از مدتی در میان تاریکی ناپدید شدند.
هِریس به دفترم آمد و گفت : دو شب دیگه ، ماه در آسمون نیست .
گفتم : خوبه ! هریس ، به دقت همه چی رو زیر نظر بگیر و آماده حوادث قابل و غیر قابل پیشبینی باش . نباید شکست بخوریم . زنده مارکوس رو ترجیح می دم ، تا تو آرنا و مراسم افتاحیه ، بازدن سرش و ریختن خونش ، مسابقات رو شروع کنم . اما اگه دیدی هیج جوری نمی شه ، در کشتنش تردید نکن ،؛ من کاتو ام ، نه سیرداس !
هریس : مطمئن باشین .
گفتم : همیشه کلماتت به من آرامش می ده ، تموم سعیتو می کنی و اهمالی در کارات ندیدم، این بارفقط پیروزی می خوام .
هریس : حتما !
تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد .
در اتاقم روی تخت دراز کشیدم و امیدواربودم میرنه در خواب بالای سرم ظاهر نشود ! او چندبار این کار را کرده بود ، که یکبار به شدت باعث ترسیدن و از خواب پریدنم شد . همانجا دستهایش را به پایه سقف تختم بستم و با شلاق زدمش ، اما او به این کارش ادامه داد . به او گفتم : دفعه بعد تو اتاق کناری یا جای دیگه بمون ، دفعه بعد زندانیت می کنم و یا چند روز بالای صلیب می ری ، هوا خوری .
این عادتش چندبار جان من را هنگامی که می خواستند در خواب بکشنم ، نجات داده بود ، من هم دیگه مثل سابق حساسیت نشان ندادم ، او را در حالیکه پایین تختم و روی زمین خوابیده بود ، می دیدمش .
خیلی ها با مبلغ های کلان ، پیشنهاد خریدن او را می دادند ، اما من ، منتظر شنیدم مبلغی بالاتر از قبلی بودم .وقتی دیگه پیشنهاد بالاتری از مبلغ قبلی به دستم نرسید ، وسوسه شدم ، به میرینه گفتم : که از فردا ، ارباب جدیدی داری ، یه نفر رو می فرستم که هم تو رو ببره و پول رو بگیره ، میرنه خنجرش را اززیر لباسش بیرون آورد و تهدید کرد خودش را می کشد و حاضر نیست به ارباب دیگری خدمت کند . اول به نظرم یه شوخی برای به دست آوردن دل من آمد . وقتی که یکی از خدمتکاران را صدا زدم و به او گفتم : فردا میرنه رو پیش ارباب جدیدش می بری و تا پول رو نگرفتی ، او را نمی دهی ،
ناگهان ، میرینه ، مچ دستش را برید ، خون مثل چشمه بیرون زد و او پس از مدتی روی زمین افتاد . وحشت زده ، در جایم خشک شدم ، او واقعا خودکشی کرده بود . به سرعت پزشک را خبر کردند و او توانست نجاتش بدهد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,سبحان بامداد ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مصطفی زمانی (14/7/1396),سارینامعالی (14/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (15/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (15/7/1396),سبحان بامداد (15/7/1396),پریناز.ک (25/7/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.