ببر در زنجیر - 9


میرداس : مارکوس حاضره بمیره ، اما این کار رو نکنه ! اجازه بدین ، من هم همراه فرمانده هریس به اونجا برم .
گفتم : بودن تو یه جور اعلام جنگ و سوءتفاهم رو القا می کنه ، نمی خوام حادثه بازار تکرار بشه ، زودتر اقدام کن فرمانده ؛ میرداس تو هم آماده باش ، به موقعش می خوام جهنم رو به مارکوس نشون بدم ، اینبار شکست بخوری ، خودتو باید بالای صلیب تصور کنی .
میرداس : اینبار شکست نخواهم خورد ! مطمئن باشین .
هردوی آنها از سالن خارج شدند .
گفتم : بیا بیرون .
زن جوانی از گوشه سالن و پشت پرده بیرون آمد و تعظیم کرد .
لبخندی زدم و گفتم : کسی از اومدنت ، مطلع نشد ؟
میرِنه : هیچکس ، حتی هریس .
گفتم : از اینکه دوباره می بینمت، خوشحالم . تو یکی از کسانی هستی که واقعا برای من مهم هستن . با اینکه آزادیتو بدست آوردی، ولی باز هم ماندن در کنار من رو انتخاب کردی ، وفاداریت ستودنیه .
میرِنه : تو میدون مبارزه گلادیاتوری ، وقتی که نیزه سه شاخه می خواست بدنم را بدرد ، از مرگ نجات دادین ، آموزشم دادین ، باهام خوب رفتار کردین و سرقولتون برای آزادی من ، بعد از پیروزی درچندین مبارزه و خدمت کردن به شما ، موندین ، مدتی برای خودم زندگی کردم ، ولی نتونستم ، شاید به زندگی بردگی و زیر سایه یه ارباب بودن عادت کردم ، و خدمت به شما رو به عنوان یه فرد آزاد انتخاب کردم.
گفتم : وقتی اون گلایاتور با تیر بیهوشی روی زمین افتاد ، سربازان وفادارم ، به سرعت تیر و تو رو ازصحنه خارج کردند. حالا گوش کن ! می خوام از زیبایی ، مهارت ، سنگلدیت ، هوش و خونسردیت استفاده کنی ، یه ارتش در سایه ، از مییان برده ها چه مرد و چه زن ، از فاحشه ها و فاحشه خانه ها ، خدمتکاری برای پذیرایی و کار در قصر انتخاب کنی ، ازاونها خدمتکار، قاتل و جاسوس بسازی، البته اونهایی که تو قصر کار می کنن ، نباید مشکل اخلاقی داشته باشن ، آدمهای فاسد سیستم رو فاسد می کنن ، نمی خوام رسوایی ، رابطه بین زن و مرد و همجنسگرایی ، پیش بیاد . بیرون تو فاحشه خونه ها ، آزادی هر کاری بکنی ، ولی همه چی باید کنترل شده و ایزوله باشه ، اینها برای تحت نظر گرفتن مردم نیستن ، هِریس کارشو خوب بلده ، تو باید مواظب مردا و زنای ، زیاده خواه ، فاسد ، طمع کار ،اشراف و سیاستمدار باشی ، من همیشه مجبورم در مقابلشون دیپلماسی لبخند رو اجرا کنم ، هریس هم محدویتهای خودشو داره ، اما تو و افرادت مثل باد آزادین ، نباید گیر نیروهای هریس یا هرکس دیگه ایی بیافتین . هر جا لازم شد ، تو به عنوان پنجه زیر دستکش مخملی و خنجر پنهان شده در دستم عمل می کنی ، چون تا زمان مسابقه آرنا زمان زیادی نمونده ، توقع چندانی ازت ندارم ، تا اون موقع ، هیچکس حتی هریس نباید وجود و حضورت رو احساس کنه . اون جعبه ، توش ده کیه طلاست ، هروقت آمادگی نسبی پیدا کردی ، به من خبر بده ، برای شروع بد نیس یه سری به خونه مارکوس بزنی ، برای شروع بد نیست .
میرِنه ، جعبه را برداشت ، تعظیمی کرد و از پنجره اتاق خارج شد .

هِریس ، همراه نیروها و گاریها حمل اجساد و زندانیها ، هر لحظه به خانه مارکوس نزدیکتر می شد . مردم با دیدن آنها و نوشته روی پرچم ، کنجکاو شده و به همراه آنها به سمت خانه مارکوس به راه افتادند . صدای هم همه ، امیل و بقیه را به ایوان قصر کشاند .
امیل : این بار خودشون اومدن ، ازموفقیت قاتلها ناامید شدن !
مارکوس : شاید ، ولی اون پرچم سفید و جمعیتی که همراهشونه ، نشانه ایی از جنگ نداره ، ریحان ، برو نوشته رو ی اون پرچم رو بخون و ببین فرماندشون کیه .
ریحان به همراه چند نفر به سرعت از طریق پشت بامها خودشان را به بالای دروازه رساندند .
هریس متوجه حضور آنها بر روی دیوار شد ، به افسر کناری اش گفت : به همه اعلام کن که هیچ حرکت اضافه ایی نکنن ، دستور عالیجناب مشخصه ؛ اونها رو از اون بالا ، پایین می یاریم و برمی گردیم.
ریحان ، پیش مارکوس و امیل برگشت و گفت : میرداس باهاشون نیس ، روی اون پرچم هم نوشته برای بردن مهاجمین اومدن و قصد در گیری ندارن .
امیل : چیکار کنیم، حقه ایی در کار نباشه ؟!
مارکوس : فکر نمی کنم ، با اون پرچم و این طور آمدن ، حرکتی خلافش انجام نمی دن ، صبر می کنیم ،
هریس ، وقتی عکس العملی از آنها ندید ، دستور حرکت داد .
گاریها ، کنار دیوارها رفتند ، سربازان به سرعت خودشان را به بالای دیوار رساندند و شروع به باز کردن طنابها و پایین آوردن آنها کردند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (31/6/1396),شهره کبودوندپور (5/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.