ببر در زنجیر-8


وقتی آنها وارد اتاق شدند ، مارکوس روی تختی که برایش آورده بودند ، قرار داشت .
او نگاهی به امیل و دو نفری که دستگیر کرده بودند کرد و گفت : بالاخره موفق شدی ؟
امیل : آره ، تو ساختمون مرگ گیرشون انداختم .
مارکوس : باید به اون زخمت برسی ، ممکنه عفونت کنه . با اینها می خوای چیکار کنی ؟
- چیزهایی تو ذهنم هست . اما هرچی شما بگین .
: چند نفر از افرادمون رو زخمی کردن و کشتن ، و همچنین میلا که قربانی شد . همون کار رو باهاشون انجام بده ، با چاقو و تیر خودشون زخمیشون کن ، و مثل پرنده ایی که تو تله هوایی گیرافتاده ، به نمایش بزار .
امیل : حتما .
آنها از اتاق خارج شدند . پس مدتی مردم در مقابل دروازه اصلی به تماشای چند نفر که از پا و دو نفرشان با دستهای از پشت بسته شده ، در هوا معلق بودند ، پرداختند ، و هرکس چیزی می گفت .
امیل بعد از داغ گذاشتن و بستن زخمش ، به سمت انبار جایی که میلا رفته بود ، رفت . تا بالاخره او را در گوشه ایی از انبار پشت قفسه ها پیدا کرد . میلا ، دختری بود که مادرش به مناسبت روز تولدش از بازار برده ها خریده و به او هدیه داده بود . میلا دختر زرنگ و باهوشی بود و از همان روزهای اول سعی در خشنود کردن و به دست آوردن دل اربابش کرد . دیدن امیل در لباس گلادیاتورها و مبارزه و تمرین کردنش ، با همان شرایط و پیروی اش از دستورات یه برده سیاهپوست ، برایش جالب بود . او از صمیم قلب بانویش را دوست داشت . امیل هم با او خوش برخورد و خوش اخلاق بود ، و از او توقع داشت که وظایفی را محول می کند ، درست و به موقع انجام شوند .
امیل کنارش زانو زد . آرام او را برگرداند ، خون قسمت پهلو، لباس و زمین را رنگ کرده بود . دستهایش را زیر بدن و پاهای میلا برد و او را از زمین بلند کرد . دردِ بازویش او را متوقف کرد . مدتی صبر کرد تا درد آرام شود . از انبار بیرون آمد و به سمت ساختمان اصلی به راه افتاد. تا برای مراسم خاکسپاری اش آماده شود . سرش را نزدیک صورت او برد تا چیزی بگوید ، که هوای گرمی به صورتش خورد . سرجایش ایستاد ، و گونه اش را کاملا به بینی او نزدیک کرد ، او هنوز زنده بود . به سمت ساختمان دوید و ریحان و خدمتکارانش را صدا زد . ریحان چندین بار امتحان کرد ، تا مطمئن شود ، امیل به خاطر احساسی که به میلا دارد ، اشتباه نکرده باشد . ولی حق با او بود ، دختر خیلی ضعیف نفس می کشید . ریحان دستور درست کردن داروهایی را به خدمتکاران داد و خودش هم مشغول مداوای میلا شد .
ریحان : بانوی من ،این یه معجزه است که این دختر زنده مونده ، خطر هنوز خیلی بالاست ، ولی تموم سعی ام رو می کنم که به زندگی برگرده ؛ من احساس شما رو درک می کنم ، ولی ... !
امیل : باشه ! هر وقت ، وضعیتش تغییر کرد ، به من خبر بده .
- حتما ، متأسفم بانوی من .
امیل سری تکان داد و از اتاق خارج شد .

خبر کشته و دستگیر شدن مهاجمین و اینکه آنها را در مقابل دروازه به نمایش گذاشتند ، به سرعت در شهر پیچید .
هِریس و میرداس به دفتر کارم آمدند ، تا بدانند که چه باید بکنند .
میرداس : عالیجناب ! قاتلها هم نتونستن از پس مارکوس و افرادش بربیان ! و به این سرنوشت دچار شدند . ما فرصت زیادی نداریم و مسابقات آرنا ، هرلحظه نزدیکتر می شه ، مقامات زیادیطبق روال همیشگی به این مراسم دعوت می شن و مهمتر از همه اینه که اولین حضور رسمی و علنی شما در بین مردم شهره ،ممکنه مارکوس بخواد امنیت مراسم رو به هم بزنه .
گفتم : نشون دادن که نباید دستکمشون گرفت . حق با توئه فرمانده، شنیدم که مارکوس ، تو کار تربیت گلادیاتورهاست و بیشتر اسم و رسمش هم به خاطر این کار و پیروزی های زیادیه که تو مسابقات آرنا بدست آورده ، این که بخواد امنیت مسابقاتی که اونو به اینجا رسونده ، به هم بزنه بعید می دونم ، با این حال مواظب همه چی باشین . و اگه مسئله قتل سیرداس حل نشه ، باید منتظر انواع سرزنش و طعنه به خصوص از طرف آونهایی که در رقابت برای سینستا از من شکست خوردن باشم .
هریس : می تونیم زمان و مبلغ جایزه رو چندین برار کنیم و همزمان با آدمکشها ، ما هم به مارکوس حمله کنیم ، حتما صدمات زیادی دیده !
میرداس : این بهترین موقعیته ، عالیجناب ، با فرمانده هریس موافقم .
مدتی سکوت کردم و سپس گفتم : اون آدمکشهایی که به خونه مارکوس رفته بودن؛ همشون مُردن؟
میرداس: همشون غیر دونفر که با دستهای بسته شده و زن هستن ،
گفتم : فرماند هریس ، همراه یه عده برین و اونها رو چه زنده و چه مرده بیارین ، اون دوتا رو هم اگه زنده بودند ، به صلیب بکشین . برای مارکوس و خونواده اش هم غذا و دارو ببرین، هیچ کدوم از سربازا حق ورود ، درگیری و توهین نداره ! رو یه پرچم صفید بزرگ بنویسید که برای بردن اجساد اومدین و قصد در گیری ندارین .
هِریس : بله ، ولی می تونم بپرسم ،چرا باید دارو و غذا ببریم و بهشون حمله نکنیم .
گفتم : خودت که می دونی ، هنوز شرایطش فراهم نیست و تازه از این بازی خوشم اومده ، می خوام ببینم مارکوس تا کی می تونه ادامه بده ، و بالاخره کسی پیدا می شه ، زحمت مارو کم کنه ، منتظر لحظه ایی هستم که خودش با پای خودش بیاد و تسلیم بشه .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (26/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.