ببر در زنجیر-5

چرخی به دور خانه مارکوس زد . خانه ایی بسیار بزرگ که درقسمت شمالی و جنوبی به خیابان اصلی و در شرق و غربش به کوچه های فرعی ختم می شد . روز را انتخاب کرده بود ، چون در صورت شکست می توانست به سرعت درمیان مردم و مغازه ها گم شود و روی کمک کسانی که کسی را در زندان داشتند و یا برده ها حساب کند. کوچه شرقی خلوت بود ، واردش شد و بلافاصله قلاب را به سمت بالای دیوار پرتات کرد و از آن با لا رفت . بر روی دیوار نگاهی به محوطه انداخت ، کسی دیده نمی شد . با سرعت از دیوار پایین رفت و به دنبال جایی برای پنهان شدن و ورود به ساختمان گشت . صدای در بلند شد ، زن خدمتکاری وارد حیاط شد و به سمت ساختمانی در آن طرف حیاط رفت. مدتی گذشت و خبری از خدمتکار نشد . شخصی از ساختمانی که خدمتکار به داخلش رفته بود به سمت در دوید . او هم خودش را زیر نقاب و شنل کلاه دار پنهان کرده بود. حالا او یه رقیب داشت . متوجه در شد و پس رفتن او ،به سمتش دوید . در بسته نشده بود . وارد ساختمان شد . از اینکه اینقدر ساکت و خلوت بود، تعجب کرد . چاقوهایش را در میان انگشتان قرار داد و آماده پرتاپ آنها به هر کسی که جلویش سبز می شد ، شد . هرچه جلوتر می رفت ، صدای فریاد و شمشیر بلند تر می شد. با گوشها و چشمهایش به دنبال نفر دوم گشت ، اما او هم در تاریکی و سکوت گم شده بود . صدای قدمهایی در سالن پیچید و صدای زنی که میلا را صدا می زد . در تاریک و روشن نور شمها و مشعلها ، زنی جوان اما عضلانی ، مقابل او پدیدار شد که لباس گلادیاتورها بر تن داشت .
اِمیل ، بعد از اینکه میلا، پیدایش نشده بود ، زمین تمرین را ترک کرده و به دنبالش آمده بود.
امیل : میلا کجایی ؟ جواب بده !
با شمشیر و سپر آماده مقابله با هر چیزی شد . در نیمه باز توجهش را جلب کرد . نزدیک در رفت ، آنرا کمی باز تر کرد و دوباره میلا را صدا زد .
دیگر مطمئن شد که اتفاقی افتاده ؛ با صدای بلند گفت : میلا گم شده !
دو مرد به داخل ساختمان آمدند .
امیل : میلا غیبش زده ، همه جا رو بگردین .
مردها : بله بانوی من .
آنها از او جدا شدند ، مدتی بعد صدای مرد و فریادش بلند شد . او تیر خورده بود.
مرد دوم : یه قاتل ، همه مواظب باشین .
امیل به سمت آنها دوید و گفت : شما خوبین ، الان کجاست ؟
مرد با دست به نقطه ایی اشاره کرد . امیل از آنها خواست . خودشان را از معرکه بیرون ببرند و به درمان زخم تیر بپردازند . خودش هم به سمت پله ها و محل پرتاپ تیرها به راه افتاد . مارکوس ، ریحان و بقیه هم وارد ساختمان شدند .
خانه دیگر امنیت و سکوت سابق را نداشت . رقیبش ، حواسها را به خودش جلب کرده بود . فقط لازم بود در فرصتی مناسب قلب مارکوس را بزند و کار تمام می شد .
مارکوس خطاب به امیل گفت : میلا رو پیدا کردی ؟
امیل در میان پله ها جواب داد : فکر کنم از دستش دادیم .
مارکوس : متأ سفم ؛ دختر خوبی بود !
ریحان : ارباب و بانو ، مواظب باشین ، هدفشون شما هستین .
مارکوس : اون جایزه ! بازی شروع شد !
دو محافظ به امیل ملحق شدند و جلوتر از او به حرکت ادامه دادند . که پرتاپ تیرها مانع ادامه حرکتشان شد . هر دو آنها مورد اصابت قرار گرفتند و از پله ها به سمت پایین غلت زدند .
امیل ، سپرش را مقابل سینه و صورتش گرفت و سر جایش ماند . مارکوس به 3 نفر اشاره کرد ، که به سمت بیرون بروند و او را دور بزنند .
کارد هایش را محکم در میان انگشتانش گرفت و به سمت مارکوس نشانه رفت . و لحظه ایی که مارکوس از بقیه فاصله پیدا کرد و مانعی بین او هدفش وجود نداشت ، چاقو ها ، به سمتش رها شدند . چاقو ها به هدف نشسته بودند . مارکوس ناله ایی کرد . ریحان به سمتش او برگشت ، با دیدن چهره مارکوس ، نگران به سمتش دوید .
مارکوس : پشتم ، از پشت منو زد !
ریحان به پشت او نگاه کرد . دو چاقو در پشت او فرو رفته بود .
ریحان : بانوی من ! ارباب !
امیل به سرعت عقب نشینی کرد و با دیدن چاقو ها در دست ریحان ، وحشت زده به آنها و پدرش نگاه کرد . خون از زیر زره ها و لباس راهی به بیرون باز کرد . زره دو لایه ایی که مارکوس پوشیده بود ، باعث شدند که چاقو ها نتوانند عمیق در بدنش فرو بروند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (26/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (26/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (26/5/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.