ببر در زنجیر - 4

هِریس ،ساخت اردوگاه را با استفاده از برده ها و زندانیها ادامه می داد. نگهبانان همگی از افرادی بودند که همراه من به سینستا آمده بودند. تا هیچکس از این موضوع با خبر نشود. به هِریس دستور داده بودم که با برده ها و زندانیها خشن برخورد نکند ، و افراد مسن و ضعیف را هم به کار نگیرد ، تجربه و دیدارم از مکانهایی که از برده ها و زندانیها ، در آن بکار گرفته می شدند، و مأمورین بدون هیچ ترحمی از آنها کار می کشیدند ، باعث این کار شده بود ، او با آنها محکم ، اما با نرمش به موقع برخورد می کرد .
آرنا ، هم کم کم برای مسابقه و مبارزه آماده می شد ، یک ماه و نیم فرصت داشتم تا مسئله مارکوس را حل کنم ،این اولین و مهم ترین دوره برای من بود ، می خواستم سناتورهای حامی ام را دعوت و زمین آرنا را از خون مارکوس و افرادش رنگ کنم .
شبانه و با لباس مبدل به اردوگاه رفتم . برده ها و زندانیها در گوشه ایی در حال استراحت بودند .
نگهبان در ورودی جلویم را گرفت . کلاه ردایم را عقب بردم ، تا صورتم را ببیند ، او مشعل را کمی جلو آورد ، با شناختن من تعظیمی کرد و گفت : ببخشید عالیجناب .
گفتم : وظیفتو خوب انجام دادی ، فرمانده هریس کجاست ؟
- داخل اون چادر ، الان حضورتون رو اعلام می کنم .
- نه ! همینطوری خوبه ، می خوام ناشناس بمونم و گشتی اطراف اینجا بزنم ، جلوی برده ها و زندانیها ، تشریفات رو رعایت نکن .
پس از گشت زدن ، به سمت چادر فرمانده رفتم .
هِریس با دیدنم از جایش بلند شد و گفت : غافلگیرم کردین ، بفرمایید.
روی صندلی نشستم.
گفتم : اینطور که معلومه ، اردوگاه در حال تکمیل شدنه ؛ یه ماه و نیم تا مسابقه در آرنا مونده، این سربازایی که می یان ، باید در بهترین شرایط ممکن قرار بگیرن ، سناتورها به در خواست من جواب مثبت دادن ، برای حل مسئله مارکوس و امنیت مسابقه به اینها احتیاج دارم ، میر داس به نظر فردی وفادار می یاد ، اما تا نتیجه نهایی صبر می کنم.
هِریس : چند نفر ، رفت و آمداشو زیر نظر گرفتن ، چند روز پیش با یه دختر جوان درگیر شده ، البته دختر از طبقه اشراف بوده و در جنگیدن و مبارزه ، مهارت داشته ؛ می گن ، اون دختر مارکوسه و اسمش ماریا ست .
- پس کلا ، خانوادگی جنگجو و مبارزن ، پس همینه که میرداس جلوشون موفقیتی نداشته و سیداس هم کشته شده ! باید مواظب باشیم هر لحظه ممکنه به ما حمله کنن ، دشمن ، شب و روز نمی شناسه ، و از یه لحظه غفلت و خواب بودن حریف استفاده می کنه ، برده ها و زندانیها ، مشکلی درست نکردن ؟
هِریس : مورد خاصی پیش نیومد ، طبق دستور شما باهاشون مدارا کردیم ، دنبال کسانی که در حرفه هایی که لازم داشتیم گشتم . تعداد لازم بینشون نبود ، خیلی هاشون تو این رشته ها سر رشته ندارن و این باعث کندی کار ، دوباره کاری و گاهی صدمه زدن به خودشون و افراد ما شد .
گفتم : شرایط بدیه ! میرداس، اگه از پس مارکوس بر اومده بود و اونو می کشت و یا زندانی می کرد ، این کارا لازم نبود . از کجا معلوم که جاده صاف کن مارکوس نبوده ؟ نه اینکه با هاش هم دست باشه ، ولی کارهای لازم رو انجام نداده و از قصد مارکوس خبر دار شده و موقعی که لازم بوده ، حضور داشته باشه ، غیبت می کنه و افراد مارکوس به هدفشون می رسن ، حالا چند تا سرباز هم قربانی بشن، مهم نیست ، و چون نمی تونسته جای سیرداس رو بگیره ، ترجیح داده در سایه حاکم جدید ، حکمرانی اش رو ادامه بده ، نیروی کمکی برسه ، کار شما هم آسون تر می شه ، اونا همراشون سگ دارن و نزدیک شدن دشمن رو می فهمنن ، دیگه بهتره برم .
از جایم بلند شدم و همراه هریس و محافظانم از چادر خارج شدم . به زنان و مردان برده و زندانی نگاه کردم و رو به هریس گفتم : این زنها می تونن مثل مردا کار کنن؟
- مجبورن ! البته کارهایی که احتیاج به قدرت بدنی کمتری رو داره بهشون می دیم ، اما آنها هم برده هستن و هم زندانی ، تفاوتی با مردها ندارن ، و لازم باشه باید کنده های درخت و سنگ های بزرگ رو جابجا کنن.
به سمتشان رفتم ، با اشاره دست ، هریس و دیگران را از انجام هر کاری منع کردم ، رو به آنها گفتم : تا اینجا کارتون خوب بود ، شما زندانیها به خاطر این کار در شرایط و مدت زندانتون تجدید نظر می شه ، و اما برده ها ، حاکم ، ارباب شما و شما متعلق به او هستین ، هر کس شایستگی بیشتری نشون بده به درجه بالاتری می رسه. اینو یادتون باشه .
هنگام خروج از اردوگاه ، مدتی صبر کردم ، تا نگهبانان امنیت محیط را تایید کنند ، سوار اسب شدم و به سرعت راه قصر را در پیش گرفتم و وقتی به قصر رسیدم ، نفس راحتی کشیدم .

با طلوع خورشید ، و بیرون آمدن مردم از میهمانخانه خارج شد . کلاه ردایش را روی سرش کشید ، با پرداخت رشوه توانسته بود جای زندگی مارکوس را بفهمد ، شهر به دو دسته موافق و مخالف مارکوس تقسیم شده بود ، او احتیاط لازم را کرده بود تا با موافقین مارکوس روبرو نشود ، چون هم ممکن بود، هم رشوه را بگیرند و هم او را به مارکوس بفروشند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (18/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (19/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (19/5/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.