ببر در زنجیر-3

با توضیح یکی از فرماندهان از روی نقشه ، تا حدود زیادی با موقعیت خانه و محل استقرار مارکوس ، آشنا شدم . او یکی از بهترین تربیت کنندگان گلادیاتور به شمار میرفت و زمانی خودش جزو فرماندهان رده بالا در امپراطوری بود ، تا اینکه استعفا داد و به سینِستا برگشت . حالا من باید پنجه در پنجه او می انداختم . و چند کار را مخفیانه و همزمان انجام می داد م . نامه ایی به سناتورهایی که حامی من بودند نوشتم و پیک همان روز به راه افتاد .
برای کشتن یا دستگیری مارکوس ، جایزه هایی را تعیین کردم که هیچکس نتواند آنرا رد کند . سربازان شروع به چسباندن آن در سطح شهر کردند . مردم برای خواندن یکی از آنها جمع شدند و یکی با صدای بلند شروع به خواندن اعلامیه کرد :
هر کس مارکوس را دستگیر و یا بکشد ، علاوه بر دریافت 1000 سکه طلا ، اگر کسی از نزدیکانش در زندان و یا محکوم به مرگ باشد ، از زندان آزاد و حکم مرگ به دو سال زندان تبدیل می شود و اگر برده یا خدمتکار باشد ، آزاد خواهد شد و دو ماه معاف از مالیات است .
میرداس به دیدن من آمد .
میرداس : عالیجناب ، نقشه و جایزه هوشمندانه ایی برای سر مارکوس تعیین کردین ، خیلی ها به طمع 1000 سکه طلا و نجات نزدیکانشان علیه مارکوس اقدام خواهند کرد .
گفتم : آره ، از سراسر سینستا برای دستگیری و کشتن او به اینجا هجوم خواهند آورد ، این به نفع ماست و اگه مواظب نباشیم به ضررمون تموم می شه . به نیروهات آماده باش کامل بده ، از جاسوسات و مزدورانت استفاده کن ؛ هیچکس حق تعرض به مردم ، کسب و کار و زندگیشون رو نداره ، اوضاع به هرج و مرج کشیده بشه ، تو رو مقصر می دونم و باید منتظر عواقبش باشی ، در صورت موفقیت ، ارتقا می گیری و برای دریافت پست و مقام به پایتخت معرفیت می کنم .
میرداس : تموم سعی ام رو می کنم عالیجناب .
- مارکوس ، عکس العملی به جایزه نشون نداده ؟
: خیر قربان ، ولی فکر همچین جایزه ایی رو نمی کرده ، حالا باید از نزدیک ترین افراد ، برده ها و گلادیاتورهاش و حتی از سایه خودش بترسه .
- همیشه راه حل نظامی جواب نمی ده ، گاهی سیاست لازمه ! مواظب همه چی باش فرمانده ، این مسئله باید تا قبل مسابقات آرنا تموم شده باشه.

- نا امیدتون نمی کنم

میرداس تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.

همانطور که انتظار داشتم ، تازه واردان بسیاری وارد شهر شدند و با ورود آنها کسب و کار میهمانخانه ها ، غذا خوری ها و کسبه ها رونق زیادی گرفت . باید جو را کاملا علیه مارکوس می کردم و وقتی نیمه جان می شد ، ضربه نهایی را وارد می کردم . پیک مخفیانه وارد قصر شد و جواب نامه را به من داد .
در نامه با در خواست نیروی 5000 نفری موافقت شده بود . آنها در پوشش غیر نظامی وارد شهر می شدند و همراهشان چندین قفس از سگ ها و ببرها را نیز می آوردند . به هِریس دستور دادم ، محلی را مخفیانه برای حضور آنها آماده کند . و برای این کار در بازار برده فروش ها ، دنبال برده هایی نیرومند و مرتبط با نیاز هایش برگردد.



آتنا ، پس از خواندن اعلامیه رو به مارکوس گفت : می خوایی چیکار کنی ؟ این حاکم جدید به جای مقابله مستقیم با تو ، راه فریب و توطئه رو در پیش گرفته ، می خواد کاری کنه که از سایه خودتم بترسی .
مارکوس : اون از تکرار سرنوشت سیداس برای خودش ترسیده ، میرداس که موفقیتی بدست نیورد ، پس به این راه رو آورده ، چون فکر می کنه موفقیت این کار خیلی بیشتر و بالاتر از نیروی نظامیه .
- اون جنگ رو به داخل خونمون کشیده ، چقدر می تونی ، رو برده ها و گلادیاتورات حساب کنی ، وعده آزادی ، چیز کمی نیست ، اگه خودت آزادشون کنی و ازت پیشت برن ، نیروی دفاعیت کم می شه ، و اگه وسوسه شن ، جونت به خطر میافته .
مارکوس : اگه من در ازای کشتن میرداس و این حاکم جدید بهشون قول آزادی بدم و حتی به هر کدومشون 1000 سکه طلا بدم چی ؟
آتنا : باید به قولت وفا کنی و همشون رو آزاد کنی و گلادیاتورهای حرفه ایتو از دست بدی و منتظر برده های مناسب این کار بشی .
- برای همه چی آمادگی دارم ، اما قبلش تو و دخترامون ، در امنیت و آسایش باشین ، بهتره از سینستا به شهرهای اطراف بری ، یه خونه خوب تهیه کنی و تعدادی از خدمتکاران و محافظین رو هم با خودت ببری ، این طوری خیال من راحت تره و دست اونا به تو نمی رسه !
: اما وقتی تنهات بذارم ، مردم می گن ، تو لحظات سخت همسرشو تنها گذاشت تا خودشو نجات بده ! در خوشی و ناخوشی کنارت بودم و تا آخر در کنارت می مونم .
مارکوس : همین مردم اگه اتفاقی برام بیافته و اونا تو رو دستگیر ، زندانی و شکنجت کنن ، فقط اظهار تأسف می کنن و سر تکون می دن و کاری هم ازشون برنمی آید و سر نمی زنه ، مهم اینه که من می دونم ، دوستم داری و در قلبت جایی برام هست ، دوست ندارم همراه من تو قفس و تو خیابونا نمایشت بدن . پس هرچه زودتر برو .
آتنا اشک از چشمانش سرازیر شد و دست مارکوس را گرفت : همیشه دوست دارم و در قلبم برات قصر ساختم ، همین امروز حرکت می کنم .
مارکوس سر تکان داد و لبخند زد . مدتی بعد آتنا همراه خدمتکاران و محافظانش آماده رفتن شد . امیل و ماریا هم به آنها پیوستند .
مارکوس : شما دو تا همراه مادرتون برین و مواظب و محافظش باشین .
امیل : ماریا ، تو همراه مادر برو و من کنار پدر می مونم ، من یه گلادیاتورم ، تو هم در شجاعت و مبارزه چیزی کم نداری ، ولی خونواده ما باید باقی بمونه ،
ماریا : باشه ، با مادر میرم ، ولی هر وقت لازم بدونم برمی گردم .
- قبوله !
هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتند . ماریا دست مارکوس را گرفت و بوسه ایی به گونه اش زد ، مارکوس هم او را بوسید و در آغوشش گرفت . آنها شبانه سینستا را ترک کردند .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

کوثر علیزاده ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (12/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (14/5/1396),کوثر علیزاده (18/5/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.