ببر در زنجیر-2

اسب را به جلو راندم . به چهره های آنها که یا به سمت آسمان و یا به زمین دوخته شده بود ، کردم . بعضی از آنها هم از بالای صلیب نگا هی به من می کردند و دوباره سرشان روی سینه شان می افتاد . چهره هایی بی تفاوت و یا پر نفرت . به آخرین ردیف رسیدم . مدتی صبر کردم و سپس به کنار محافظین و فرمانده نگهبانان برگشتم . نگهبانان هم مانند مجرمان در سرما و گرما در کنار صلیب ها می ماندند . آنها هم مجازات می شدند .
پرسیدم : اینها چند وقته مصلوب شدن ؟
فرمانده : بعضی 2 هفته ، بعضی 1 هفته و تعدادی 3 تا 4 روز.
- بهشون آب و غذا هم می دین ؟
: فقط برای اینکه مدت بیشتری زنده بمونن ، و بیشتر آب ، به مقدار خیس شدن لبهاشون.
- خودتون چی ؟
: وضع ما بهتره ، هر چند ما هم مثل اینها جزو فراموش شدگانیم ، در گرمای روز و سرمای شب ، باید مراقب باشیم کسی اونا رو فراری نده ، وقتی یاد ما می افتن که یا مصلوب تازه ایی میارن و یا جسدی رو از صلیب پایین می یاریم .
نگاهی به اطرافم کردم و گفتم: در بهترین نقطه یه سایبون بزنین و یه آبشخور برای اسبها ، دستور می دم ، براتون آذوقه غذایی و پتو گرم می فرستم ، به اینها هم رسیدگی کنین ، برای کاری بهشون احتیاج دارم .
فرمانده : متشکرم عالیجناب .
گفتم : دوباره بهتون سر می زنم .
فرمان حرکت دادم .
شهر از ورود من آگاه شده بود . همه منتظر عکس العمل اشراف ، و مارکوس و اینکه من چه روشی را برای اداره این سرزمین و برخورد با مارکوس در پیش می گیرم بودند . ماریا در بازار شهر در حال گشت زدن بود . فروشنده ها و بسیاری از مردم او را می شناختند . ماریا یکی از دختران مارکوس اویلود و ازخانوادهای پر نفوذ سینستا بود . سربازان به او نزدیک نمی شدند ، مردم و اطرافیانش بر این باور بودند که آنها از او و پدرش می ترسند و حاضر به درگیری نیستند . ماریا بی توجه به گشتن و دیدن کالاهایی که فروشندگان با دیدن او تبلیغ می کردند ، ادامه می داد . از انتهای بازار گروهی سوار پدیدار شدند .
میرداس به همراه چندین سرباز به بازار آمده بود . با دیدن ماریا توقف کرد و گفت : امروز حکمران جدید وارد سینستا شده ، به پدرت بگو مواظب خودش باشه .
ماریا با خنده گفت : خوش به حال تو و بد به حال اون ، اگه با تو بخواد پدرمو دستگیر کنه ، بدجوری تحقیر می شه ! یه بار شکست خوردی ،بَست نبود ؟
میرداس : دختره گستاخ ، درسی بهت می دم که فراموش نکنی .
شلاق را از کنار زین اسب برداشت و آنرا به سمت ماریا حرکت داد . او به سرعت ساعد دستش را مقابل بدنش گرفت ، شلاق با ضرب به ساعد او خورد و دور دستش پیچید . ماریا تسمه شلاق را گرفت و به سمت خودش کشید . میرداس مقاومت کرد . مردم برای تماشای آنها ایستادند . میرداس نهیبی به اسبش زد . اسب شیهه ایی کشید و به حرکت در آمد . ماریا از جایش کنده شد ، ولی به سرعت تعادلش را بدست آورد و شروع به دویدن کرد .
یکی از خدمتکاران فریاد زد : بانوی من !
ماریا یه لحظه گوشه زین را توانست بگیرد و خودش را به بالای پشت اسب رساند ، دستش را دور گردن میرداس حلقه کرد و گلویش را فشار داد . او افسار اسب را کشید ، بر اثر بلند شدن اسب ، هر دوی آنها روی زمین افتادند . ماریا شلاق را از دور دستش آزاد کرد . سربازان خودشان را به آنها رساندند و او را محاصره کردند . میرداس از جایش بلند شد و به چشمان خشمگین ماریا نگاه کرد و گفت : رهاش کنین ! الان وقتش نیست !
او سوار اسبش شد و همراه سربازان به راهش ادامه داد . مردم ماریا را تشویق کردند . او به رد شلاق و خونی که دستش را فرا گرفته بود نگاه کرد . خدمتکارانش خود را به او رساندند و یکی از آنها با پارچه زخم او را بست .
نینا : بانوی من ، بهتره بریم نباید با میرداس درگیر بشین ، اگه دستگیرتون می کرد ، ما چه کاری می تونستیم بکنیم .
ماریا : پدرم نمی ذاره ، و گرنه اون الان زنده نبود ، در مورد این حاکم جدید باید تحقیق کنم ، به زودی اون و پدرم با هم روبرو می شن ، برای تثبیت حکومتش سعی می کنه از دست پدرم خلاص بشه ، سیداس حقش بود
نینا: این حرف رو ممکنه به گوشش برسونن .
ماریا : بریم .
مارکوس به همراه همسرش آتنا در ایوان مشغول تماشای تمرین و مبارزه گلادیاتورها بودند که ماریا هم به آنها پیوست .
آتنا با دیدن او لبخند زد : بازار چطور بود ، چیزی خریدی ؟
- مثل همیشه ، اینبار چیزی نظرم رو جلب نکرد .
مارکوس : چند وقت دیگه مسابقات شروع می شه .
ماریا : شنیدین که حاکم جدید امروز وارد سینستا شد.
مارکوس : پس بالاخره براش یه جانشین فرستادن ، امیدوارم بهتر از سیداس باشه !
ماریا : ولی برای شما خوب نیست ، به خاطر مرگ سیداس ، حتما برای دستگیریتون اقدام می کنه .
- براش آماده ام ، میرداس و سربازاش دستشون به ما نمی رسه ، اگه این دفعه بیاد ، هم درس خوبی به اون و هم ارباب جدیدش می دم .
- بذارین ، خودم شکارش می کنم .
آتنا متوجه باند روی دست او شد و گفت : چه اتفاقی افتاده ؟! این چیه ؟!
- یه ملاقات با میرداس داشتم .
مارکوس دست ماریا را گرفت و گفت : بهت صدمه زد ، دیگه خیلی گستاخ شده !
ماریا : فقط بذارین من شکارش کنم .
مارکوس سر تکان داد . آنها به اتفاق هم به تماشای مبارزه گلادیاتورها که خواهرش اِمیل هم در میانشان بود پرداختند . امیل به عنوان فردی آزاد در مسابقات شرکت می کرد. مردان و زنانی هم مانند او بودند که در مسابقات برای شهرت و ثروت می جنگیدند . مربی آموزش گلادیاتورها، مرد سیاه پوستی به اسم ریحان بود . او در تمرینات با اِمیل همانند دیگر گلادیاتورها رفتار می کرد . و حتی گاهی او را با کارهای سخت ، مانند حمل دو سطل بزرگ پر از آب یا سنگ و که از دسته چوبی آویزان می شدند . و یا کشیدن تنه سنگین درختان تنبیه می کرد . پس از پایان تمرین ، او با تعظیمی از امیل جدا شد . امیل سطل آب را بر روی سرش خالی کرد . خدمتکاران برایش حوله آوردند تا صورتش را خشک کند ، او پس از تعویض لباس ، به پدر و مادر و خواهرش برای خوردن نهار پیوست .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

عاطفه حجابی دخت ایمن ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,ابوالحسن اکبری ,حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/5/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (11/5/1396),ابوالحسن اکبری (11/5/1396),ابوالحسن اکبری (12/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (14/5/1396),کوثر علیزاده (16/5/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 مرداد 1396 - 22:51

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود خدمت جناب استاد ناصرالملکی نویسند توانا و همیشه فعال سایت . احسن به این اراده و پشتکارت .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 مرداد 1396 - 11:13

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب ناصرالملکی داستانتون عالی و زیبا بود.موفق باشید.@};- @};- @};- @};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.