خاکستر - 11


جک : رابطه اش با آدم ها خیلی خوبه، هرچند عقیده خیلی ها نسبت به اونها منفیه .


لئونا : عده ایی موافق موندنشن و بعضی ها مخالفن ، یه عده هم واسشون فرق نمی کنه .
آنی : دوستاش دارن می یان دنبالش ، خودشم نمی دونسن کی می یان !
جک : نگفت : چطوری ، سر از اونجا در آورده ؟
دنی : فرار کرده و قبل از دیدن شما ها ، از یه جنگ جون سالم بدر برده .
لئونا : می تونست ، بعد از اینکه اون پرنده ما رو نابود کنه ؛ از ماشین استفاده کنه ، ولی خودش انتخاب کرد ، چه کاری انجام بده ، کسایی که برنامه ریزیش کردن ، دقیق و باهوش بودن ، ولی در عین حال ، آزادی بهش دادن ، و این چیزی که اون از یه ربات صرفا پیشرفته جدا می کنه .

صدای خنده و تشویق ، آنها را متوجه کاترینا کرد ، او در حال مچ انداختن با بچه ها و حتی بزرگسالان بود . همه سعی می کردند ، دست او را بخوابانند ، ولی موفق نمی شدن ، کاترینا با یه حرکت ، دست آنها می خواباند . حتی مقابل بچه های کوچک ، با جدیت مسابقه می داد ، ولی در آخر اجازه پیروز شدن به آنها را می داد . بچه ها به صورتش بوسه می زدند .
فرانک ، که در گوشه ایی آنها را تماشا می کرد ، به جمع مسابقه دهندگان با او پیوست ، به چشمانش خیره شد . انگشتانشان را در هم فرو بردند . یکی از بچه ها ، پارچه ایی را به نشانه شروع پایین آورد .
فرانک ، تمام تمرکزش را روی دستها قرار داد . پس از مدتی توانست مقداری دست کاترینا را از جایش تکان دهد . همه با هیجان مسابقه را تماشا و فرانک را تشویق می کردند . کاترینا دیگر به او اجازه ادامه حرکتش را به او نداد و دستش را نگه داشت ، پس از مدتی شروع به خواباندن دست فرانک کرد و آنرا به میز چسباند . صدای تشویق و فریاد همه بلند شد . فرانک هم پس از رهاکردن دستش ، او را تشویق کرد ، کاترینا لبخند زد . فرانک هم جوابش را با لبخند داد .
کاترینا به طرف ، جک ، لئونا و بقیه رفت و گفت : اگه مخالفتی ندارین ، می خوام یه اقامتگاه داشته باشم و در محلی که با اردوگاه فاصله داره ، قرارش بدم .
دنی : یه چادر بهت می دیم ، ولی چرا می خوای جدا از بقیه باشی ؟!
کاترینا : هم خودم راحت ترم و هم مشکلی برای شما پیش نمی یاد .
دنی : هر جور که مایلی .
کاترینا محلی را انتخاب کرد. لئونا ، جک ، آنی ، و فرانک و دنی به او کمک کردند تا چادرش را بر پا کند . پس از بر پا کردن آن ، تعدادی میز و نیمکت و صندلی آوردند ، او احتیاجی به آنها نداشت ، ولی برای اینکه ، لئونا و بقیه و جایی برای نشستن داشته باشند ، آنها را در چادر قرار دادند .
کاترینا : خیلی ممنون ، اینجا گونی دارین ، می خوام باهاش دور چادر، سنگر درست کنم .
جک : فکر کنم داریم ، برای چی می خوایی سنگر درست کنی ؟
کاترینا : هم برای محافظت از چادر و اینکه موقع شلیک راکت و مسلسلهای ربات های پرنده و سایبورگ ها ، جایی برای پناه گرفتن و شلیک متقابل به اونها رو داشته باشم و سوم : کسی به راحتی نمی تونه پشت و کنار بیاد و فقط یه راه برای اومدنش می مونه که از اردوگاه قابل دیدنه .
آنی : خیلی هوشمندانه اس ، واقعا یه جنگجوی واقعی هستی ، اینها رو تو حافظتون قرار دادن یا یاد گرفتی ؟!
کاترینا : هر دوش ، صحنه های جنگی رو نشونمون میدادن و سپس بازسازی می کردیم ، قرار بود ما خارج از مرز و در جاهای دیگه بجنگیم ، پس باید می تونستیم ، هم چریکی و هم کلاسیک به دشمن حمله کنیم .
دنی تا دستم رو تا حدودی درست کرد ، ولی صورتم ، قسمتهایی اش از بین رفته .
جک : این اذیتت می کنه ؟
- تا حدودی ، چون الان نه می تونم کامل صورت رباتیمو داشته باشم و نه صورت انسانیمو .
دنی : متأسفم ، نمی تونم برای صورتت کاری کنم ، نه لوازمشو دارم و نه موادی که بشه یه صورت دیگه برات درست کنم .
کاترینا : ما دقیقا کجا هستیم ؟
فرانک : صحرای موهاوی .
کاترینا : برای چی نزدیک شهر زندگی نمی کنین ؟
آنی : امنیت ؛ اینجا کمتر در معرض دید و رفت و آمد ، گروهها و آدمهای دیگه است ، سایبورگ ها و رباتهای پرنده بیشتر به جاهایی که آدمها بیشتر و متمرکز تر هستن حمله می کنن . هر وقت هم چیزی بخواییم ، چند گروه به لاس و گاس ، کالیفرنیا ، آریزونا ، یتا یا نوادا می رن ، و از دلالها یا گروههای دیگه جنس می خرن ، خطرناکه ، ولی چاره ایی نداریم .
لئونا : ما دیگه می ریم ، برات گونی هایی رو که خواستی می فرستم .
کاترینا : متشکرم .
پس رفتن آنها ؛ کاترینا دستگاهش را فعال کرد : صدای من می شنوی ؟

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهراجلالی (10/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (13/7/1396),سبحان بامداد (15/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.