خاکستر - 7


هرچه نزدیکتر می شدند ، صدای تیراندازی و فریاد و واضح تر می شد. ماشینها را در گوشه ایی متوقف کردن ، سلاحهایشان را برداشتند و ماشینها را با تورهای مخصوص استتار در صحرا پوشاندند . صدای انفجار بلند شد .منطقه جای چندانی برای پنهان شدن نداشت . همگی با سرعت می دویدند . آنها ، می توانستند افراد مسلح ، سایبرگ ها و پرنده ها را که با هم در گیر بودند را کاملا ببینند .
سونیا : بهشون حمله کنیم ؟
جیک : همه نظامی هستن ، غیر نظامی بینشون نیست ،
ناگهان یکی از پرنده ها به سمت حرکت و همزمان شروع به شلیک کرد .
جف : جوابتو گرفتی ؟
سونیا : آره !
آنها هم شروع به تیراندازی کردن . آلیس موشک انداز را به سمتش نشانه گرفت و شلیک کرد . پرنده منفجر شد .انفجار در جایی دورتر از محل درگیری ، توجه ، سایبرگها ، رباتهای پرنده و شبه نظامی ها را به خودش جلب کرد.
تعدادی از پرنده ها و سایبرگ ها به سمتشان تغییر جهت دادند . جف و بقیه با سلاحهای نیمه سنگین آنها را به گلوله بستند . آلیس هم همچنان به شکار پرنده ها ادامه می داد .
سونیا : جف ، عقب تر از ما بایست ، ما می تونیم سپر تو باشیم .زود باش!
جف ، خودش را عقب کشید . و دوباره به تیراندازی پرداخت .
سایبرگها هم با شلیک گلوله ، به آنها صدمه وارد کردند .
لباس و پوستشان بر اثر گلوله ها پارگی پیدا کرد بود .
جف : بچه ها مواظب باشین ، هر وقت دیدین که دیگه نمی تونینادامه بدین ، عقب نشینی کنین ، این یه دستوره ! آلیس ، از اون سایبرگ ها پذیرایی کن .
آلیس ، موشک انداز را به سمت آنها برگرداند و شلیک کرد . همزمان با شلیک او، انفجاری هم در نزدیکشان رخ داد . جف ، مدتی بعد به هوش آمد . محیط هنوز پر از گرد و غبار بود و اطراف به خوبی دیده نمی شد . خودش را از زیر توده خاکی که او را در خودش فرو برده بود ، بیرون کشید . به سرعت به اطراف نگاه کرد . خبری از بقیه نبود . تعدادی سایبرگ ، به سمتشان می آمدند ، که چندین انفجار ناشی از نارنجک ، آنها را متوقف کرد . جف به دنبال اسلحه اش گشت . و همزمان قریاد زد : سونیا ، جیک ، بچه ها ، شما ها خوبین .
پس از فرو نشستن گرد و خاک ، او با بدنهای بی حرکت رباتها مواجه شد .
آرام گفت : خدای من ! لعنتی !
یکی از پرنده ها به سمت آنها آمد و در هوا ثابت ماند . جف چشمش به موشک انداز که روی خاک بود ، افتاد . دردی را حس نمی کرد . آماده خیز برداشتن به سمت موشک انداز شد . ربات به سمتش چرخید و آماده شلیک شد شد ، که ناگهان مورد اصابت قرار گرفت . جف نا خودآگاه دستش را جلوی صورتش گرفت . پس از مدتی ، در زیر سایه دستش به اطراف نگاه کرد . آلیس با صورت رباتی اش لبخند زد . بقیه هم کم کم به حرکت در آمدند . آنها صورت سایبرگها را که کند شده بودن را به گلوله بستند و آن را متلاشی کردند . جف هم نارنجکهای دور کمرش را به سمت آنها پرتاپ کرد. ، شبه نظامی هم از پشت به سایبرگها و پرنده های باقی مانده یورش بردند و بالاخره نبرد به پایان رسید .
جف به طرف بقیه رفت . آنها اگر انسان بودند ، زنده ماندشان غیر ممکن بود .انفجار و گلوله ها ، پوست سلیکونی روی صورت و دستهای آنها را از بین برده و به اسکلت و دستگاههای حیاتی آنها صدمه جدی نزده بود .
جف لبخندی زد و گفت : خیلی خوشگل تر شدین !
آنها نگاهی به هم انداختند و لبخند زدند . آلیس و کِلی ، کمترین صدمه را متحمل شده بودند . به سمت اردو گاه حرکت کردند . تعداد زیادی جسد ، زن و مرد روی زمین دیده می شد . جف یکی از آنها برگرداند .
سونیا : نبرد، سختی بود ، جان سخت تر از قبل شدن . چرا به اینها حمله کردند ؟
آلیس : شاید ، تو مسیرشون بودن !
جیک : اونا ، هر جا ، انسان پیدا می کنن ، سعی می کنن نابودشون کنن .
چند نفر به سمتشان می آمدند . آنها آماده مقابله شدند .
مردی که لباس نظامی به تن داشت ، گفت : اومدیم ، ازتون تشکر کنیم ، وجود شما باعث شد که بتونیم حمله اونها رو دفع کنیم و تلفات کمتری بدیم !
جف ، نگاه معنی داری به اجساد روی زمین و سپس به مرد کرد .
مرد : نسبت به دفعه قبل ! رباتهایی که علیه سایبرگها و رباتهای دیگه می جنگن ! من دیوید پتراس هستم .
جف : قابلی نداشت ، اونها دشمن ما هم هستن . برای دفاع از غیر نظامی ها به این سمت اومدیم .
دیوید : که این طور! فکر نمی کنم ما بتونیم کاری برای شما ها انجام بدیم ، هیچکدوم متخصص رباتها نیستیم ، اون هم از نوع شما !
جف : من یه انسانم و متخصص ربات ، مشکلی نداریم ، ما رو دعوت نمی کنین به چادر تون ؟ از من که می تونین پذیرایی کنین!
دیوید : البته بفرمائید !
آنها به دنبال دیوید و افرادش حرکت کردند .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (20/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (21/6/1396),مرتضِِِي مسافر (21/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (22/6/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),مهشید سلیمی نبی (26/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.