خاکستر- 6

لیون و بقیه تصویر فضای پشت سرشان را تا حداکثر ممکن درشت نمایی کردند و به جستجویشان پرداختند.
جیک : تو دید نیستن .
آلیس : نباید آماده مقابله باهاشون بشیم ؟!
به مسلسل سنگین پشت ماشین اشاره کرد . جف نگاهش کرد و با سر به او اجازه داد . آلیس به عقب ماشین رفت و شروع به مسلح کردن آن کرد. بقیه هم آماده مقابله شدند .
ماشینها به حالت نفربر، اما با سقف باز طراحی شده بودند . در کناره های ماشین ، سپرهای کرکره مانندی تعبیه شده بود که در صورت لزوم مانند حفاظ ، وظیفه محافظت از افراد داخل ماشین را بر عهده می گرفتند .
کِلی دوباره تماس گرفت و گفت : تعدادشون زیاده ! بیشتر به نظر می یاد دارن به جایی یا چیزی حمله می کنن !
سوفیا : از نیروهای ما اونجا نیستن ، پس باید ... !
لیون : یه گروه از انسانها رو پیدا کرده باشند .
جیک : باید حسابشون رو برسیم !
رُز : جِف ، بریم اونجا ؟
جف حرفی نزد .
سونیا : جف؟!
جف ، ناگهان فرمان را به آن سمت گرداند . همگی از شادی و هیجان فریاد کشیدند . جیک دستش را روی شانه جف گذاشت و او لبخند ی به لب آورد .
هر لحظه نقاط متحرک روی صفحه رادار ، پر رنگ و واضح تر می شدند . با چرخش ماشین اول ، کِلی هم ماشین پیشتیبانی را به آن سمت هدایت کرد . ماشین دوم ، بیشتر وظیفه دریافت اطلاعات و نگهداری آذوقه را بر عهده داشت . هر چند بی دفاع هم نبود . سیستم های دفاعی و موشکی خودکار رویش نصب شده بود . برای مقابله با سایبورگ ها ، رباتهای پرنده ، شبه نظامی ها و مردمی که به هر دلیلی به نیروهای من حمله می کردند . دستور طراحی ماشینهایی با کابردهای چندگانه را داده بودم .
ناگهان مانتیور شروع به بوق زدن کرد.
سونیا : مگان ! آلیس !
سوفیا و سونیا و رُز در کنار هم و مقابل دوربین مانیتور قرار گرفتند ، تا مگان نتواند پشت سر آنها را ببیند .
جف : بله مگان ؟
- مسیرتون رو عوض کردین ؟ چرا ؟
جف: به یه گروه از پرنده ها بر خوردیم ، می خوایم بریم سراغشون .
- ولی دستور ، پیدا کردن کاتریناست ، نه موضوعهای دیگه .
: می دونم ! جون یه عده ایی در خطره ، می تونیم یه ضربه جدی هم بهشون بزنیم !
مگان : دستور واضحه ! جِف ، من مسئول عملیاتم و دوست ندارم مسئولیتم با شکست و دردسر مواجه بشه .
سونیا : ببخشید ، ولی مگان ، خواهش می کنم ، اجازه بده ! اونها به انسانها حمله کردن ، می تونیم تلافی کاری که با هلگا کردن رو سرشون در بیاریم .
مگان : انسانها ! اگه شبه نظامی بودن ؟
سونیا : اگه افراد بی دفاع بودن ؟
رُز : نمی ذاریم هیچ اتفاقی برای مأموریت بیافته ، هنوزم که جای کاترینا معلوم نیست .
مگان چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت : اگه باعث شکست و یا وقفه در عملیات نشه ، نادیده می گیرم .
جف : ممنون.
مگان : مسئولیت همه چی با توئه ، توی دردسر بزرگی هستی ، بیشترش نکن و درست عمل کن . ارتباط تمام .
جف : تمام .
آنها دوباره به سرجای خودشان برگشتند و نفس راحتی کشیدند .
جیک : به خیر گذشت ، مگان مواظب همه چی هست ، چشم از ما برنمی داره .
جف : کارش همینه ! اون بعد رئیس ، یکی از مقامات بلند پایه شرکته ! تو تموم مراحل تولید و برنامه ریزیش ، خود رئیس تمام وقت حضور داشت . حتی من ، خیلی از اطلاعات و نوع برنامه ریزی مگان رو در اختیار ندارم .
کلی روی صفحه ظاهر شد : آماده باشین ، تعدادشون بیشتر از او چیزی که فکرشو می کردیم .
جف : حالا که اومدیم ، نا امیدم نکنین!
همگی سر تکان دادند .




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (8/6/1396),کوثر علیزاده (8/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/6/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 شهريور 1396 - 22:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت
آقای ناصر الملکی گرامی:)

من اینطوری فکر میکنم که این داستان جدا از داستان های قبلی شما شروع شده و داره پیش میره ..نمیدونم چرا حس میکنم تم جدید تری داره نسبت به بقیه اگرچه که نوع نوشتن و روایت داستان مثل همیشه هست
فکر میکنم به خاطر اینه که کلا با ربات جماعت مشکل دارم :"> :D :D و چیز جالبی که توی این داستان نظرم رو جلب کرد خلق احساسات برای شخصیت های ربات داستان هست .. معمولا اینطوری توی ذهنم هست که ربات ها یه ماشین های هوشمندی هستن که برای راحتی ما ساخته شدن .. البته قبلنا این ربات ها فقط تخیل آدم ها بودن الان دیگه دارن به واقعیت تبدیل میشن و ربات های انسان نما خیلی عادی و راحت وارد زندگی مردم شدن
در عین حال ربات بودن و احساسات داشتن و مثل آدم ها رفتار کردن توی داستان خیلی عادی جلوه داده شده و این به نظر من خیلی خوبه ..
هنوز اسامی شخصیت های این داستان رو نتونستم توی ذهنم نگه دارم .. و یادم بمونه چی به چیه :"> :"> از اسم داستان هم نمیشه حدس زد قراره چه اتفاقی بیفته :-/
فکر کنم حدسیاتم رو باید بذارم برای چند تا قسمت دیگه :D :D
و دیگه اینکه
همچنان دنبال کننده داستان خاکسترم
سپاس از اینکه هستید و با پشتکار مینویسید :) @};- @};- @};-
دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 11:26

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
خاکستر رو همزمان با داستانهای دیگه شروع کردم، این که این داستان تمش یا موضوعش ، به نظرتان جدید و قدری متفاوت می رسه ، باعث امیدواری منه ، در تمام این داستانها سعی ام بر اینه که با وجود اشتراکاتی که در داستانهام هست ، هر داستان در کل برای خودش مستقل باشد ، و هرچه جلوتر می روم ، متن را از ساده بودن ، به راحتی حدس زدن ، بیرون بیاورم ، و اینکه شخصیتها ، هرچند در ظاهر عجیب و غریب ، ( کارها و قدرتهایی که دارند یا بدست می آورند) در ذهن خواننده بنشیند و باور پذیر شود و همراهی او را جلب کند.
ممنون که آمدین و خواندین
موفق باشید و شاد
@};- @};- @};- @};- :">



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.