خاکستر-4


آنی پرسید : متعلق به کجایی؟ پایگاتون همین نزدیکیاست؟
کاترینا جوابی نداد .
آنی از داخل آینه نگاهی کرد و گفت : کاترینا ؟! فرانک .
فرانک تکانش داد ، و سپس دستش را مقابل صورت او به حرکت در آورد . کاترینا عکس العملی نشان نداد .
فرانک : باید از کار افتاده باشه ، اصلا با انسانها مو نمی زنه ! اگه دستش قطع نشده بود ، هرگز نمی فهمیدیم یه رباته .
لئونا : یه چیزی خیلی جالبه ، اون می دونه یه رباته و انسان نیست ، منکر ربات بودنش نشد !
فرانک ، دست قطع شده او را از کنار پایش باز کرد ، سنگینی قابل توجهی داشت . سپس به سراغ لمس کردن موها و صورتش رفت .
آنی : چیکار می کنی ؟ بهش دست نزن !
فرانک : چیه ؟ چرا داغ می کنی ؟ اون که زن نیس ، یه رباته! الانم که از کار افتاده و چیزی نمی فهمه !
آنی : به هر حال بهش دست نزن !
فرانک متوجه چیزی داخل جیب روی سینه کاترینا شد.، آن را بیرون آورد ، یه کاغذ تا شده ، بازش کرد و گفت : نقشه و عکس بدنشه ، اندام زنانه نداره ! و اسم اصلیش یه کُده ( ایکس - کا - 2250) تو پرانتز نوشته کاترینا.
لئونا : باخودت چی فکر کردی اون یه ربات جنگیه ، نه یه ربات همدم ، البته اونام می تونن اسلحه دستشون بگیرن.
جک : برات متأسفم فرانک ، شانس نداری ، آنی و لئونا هم محلت نمی ذارن .
آنی : می بریمش پایگاه خودمون .
جک : خطرناکه ، اگه دوستاش دنبالش باشن چی ؟ ممکنه به ما حمله کنن!
آنی : باید شارژ بشه و بهوش بیاد ، تا بفهمیم مال کجاست . زیر اون عکس ، آرم یا نشونی حک نشده ؟
فرانک : نه .

روی موبایلم پیغامی از کاترینا ظاهر شد : به یه گروه برخوردم ، دو زن و دو مرد ، شبه نظامی هستن . یه پرنده رو نابود کردیم ، من الان داخل یه جیپ همراه اونا به پایگاشون می رم ، اسمشون ، آنی ، جک ، لئونا و فرانکه . نیروم کاملا تخیله شده ، وقتی رسیدیم و فهمیدم کجام ، بهت خبر می دم .
مگان هم آماده حرکت بود ، با کامپیوتر ماشینش ارتباط برقرار کردم ، تصویر مگان روی گوشی پدیدار شد ، گفتم : قبل از رفتن بیا اتاق تعمیرات .
- حتما .
او وارد اتاق تعمیرات شد . مگان دومی را سر هم و سپس فعالش کردم . رو به مگان گفتم : آخرین اطلاعات رو به مگان منتقل کن . نمی خوام کسی بفهمه اینجا نیستی ، هر کس ازت پرسید : بگو برای گشت زنی می ری و برمی گردی . کاترینا بعد در گیری با یه پرنده ، به یه گروه برخورده ، نیروش تموم شده و همراه اونا ، می ره به پایگاشون ، وقتی بفهمه موقعیتش کجاست ، خبر می ده . اسم افرادی که باهاشونه ، آنی و جک و لئونا و فرانکه ، تو مگان 2 اینجا منتظر می مونی، تا مگان بهت خبر بده ، اونوقت مقابل بقیه ظاهر می شی ، مگان از لباسات بهش بده تا بپوشه ، جف و بقیه رو هم از موقعیت کاترینا با خبر می کنم . اونا به نوعی نقش طعمه رو بازی می کنن. پرنده ها و سایبرگها حواسشون به اونا جلب می شه و تو در حاشیه امنیت خوبی قرار می گیری ، وقتی وارد منطقه خطر شدی ، تموم وسایل ارتباطی رو قطع کن . هیچ سینگالی از طرف تو یا ماشینت نباید به اطراف فرستاده بشه ، وقتی خودت و مگان 2 حاضر شدین حرکت کن ، سالم برگرد .
مگان : ممنون ، مطمئن باشین .
لبخندی زدم و گفتم : مگان 2 ، تو هم خوش آمدی !
مگان 2 : متشکرم ، رئیس .
گفتم : علاوه بر اطلاعات ، احساسات و طرز حرف زدنتو هم بهش منتقل کردی . ؟!
مگان با لبخند گفت : فیلمهایی از خودم و ارتباط با شما و بقیه رو هم در حافظش ثبت کردم .
- خیلی جالبه .
از اتاق خارج شدم و به طرف محل اقامتم رفتم. نیم ساعت بعد مگان هم حرکت کرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

کوثر علیزاده ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (22/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (23/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (26/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (28/5/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.