خاکستر-3

کاترینا نگاهی به اطرافش انداخت . نمی دانست چه مدت در پناه دیوار مانده ؟
صدایی از پرواز اشیاء پرنده به گوشش نمی رسید . بدنش را به دیوار تکیه داد و به پاهایش فشار آورد ، تا توانست روی پاهایش بایستد . دست جدا شده اش را به وسیله طنابی به ران پایش بسته بود . به نمایشگر اسلحه نگاه کرد . 40 گلوله در خشابش داشت . آهسته شروع به حرکت کرد. برای صرفه جویی در نیرو ، سیستمش را روی ذخیره ویژه قرار داد . باید به آنطرف خیابان می رفت ، به آسمان نگاه کرد . مردمک چشمانش را مانند لنز دوربین در بیشترین حالت بزرگنمایی تنظیم قرار داد و تمام زوایای ساختمانها را زیر نظر گرفت . تا پرنده ها در جایی پنهان نشده باشند . به حالت عادی بازگشت و به سمت آن طرف خیابان حرکت کرد . خورشید و ساختمانهای ویرانه ، تنها ناظران او بودند . گرمای زیاد باعث به کار افتادن سیستم خنک کننده بدنش شد . و این یعنی مصرف انرژی بیشتر ، مقداری به سرعتش افزود تا عرض خیابان را سریعتر طی کند . و در سایه دیوار و ساختمانها کمی خنک شود . حرکت هوای گرم را از سطح خیابان به خوبی می دید .
ناگهان صدای ضعیفی او را متوجه خودش کرد . سیستم شنوایی اش را به بالاترین حد رساند ، چیزی به سرعت به سمتش می آمد . او حالا وسط عرض خیابان بود ، سرش را چرخاند و چشمانش را به سمتی که صدا می آمد ، زوم کرد . یه وسیله نقیله بود. دوباره متوجه ساختمانهای روبرویش شد و اینبار سرعتش را بیشترکرد . ذخیره نیرو را تغییر داد و شروع به دویدن کرد . بالاخره به ساختمانها رسید و در سایه یکی از آنها پناه گرفت . اسلحه اش را آماده شلیک کرد . می توانست آنها را گروگان بگیرد و خودش را به جای مطمئنی برساند . روی زمین دراز کشید . از خشاب اسلحه به عنوان پایه و ثابت نگه داشتنش در هنگام تیراندازی روی زمین استفاده کرد .
باید آنها متوقف می کرد . اما طوریکه ماشین از کار نیافتد ، می توانست به لاستیک ها شلیک کند ، و یا سرنشینانش را بزند . نبودن یکی از دستانش کار را مشکل کرده بود . ولی او از پس رانندگی برمی آمد . ماشین بالاخره پیداش شد . یه جیپ بدون سقف که دو زن و دو مرد سوارش بودند . رانندگی را یکی زنها به عهده داشت . آماده شلیک شد . که صدای وز آرامی او را متوجه خودش کرد . از بین دو تا ساختمان آنطرف تر ، یکی از پرنده ها پدیدار شد . او درست در وسط خیابان در هوا متوقف شد . رباتهای پرنده ، مجهز به موشک و مسلسل بودند که می توانست خسارت زیادی را به بار بیاورد . فکری به ذهنش رسید ، اگر پرنده را نابود می کرد ، خیلی راحت می توانست با آنها همسفر شود ، آنها جانشان را مدیون او می شدند . از ذخیره عادی استفاده و از جایش بلند شد . پرنده متوجه حرکت او نشد . تمام حواسش به ماشین بود . سرنشینان ماشین ، متوجه حضور ربات در هوا شدند . لحظه ایی بعد صدای ترمز شدید و چرخش ماشین بلند شد . پرنده با تمام سرعت به سمتشان حرکت و شروع به شلیک کرد . کاترینا پشت سر او و در کنار ساختمانها دوید . تمام قدرت و دقت باقیمانده اش را به کار گرفت و بالهای تعادلی پرنده را هدف قرار داد . پرنده مورد اصابت قرار گرفت و از بدنه اش دود بلند شد. کاترینا خطر را به جان خریده بود ، اگر ربات پرنده تنها نیامده و پرنده دیگری به دنبال او و پشت سرش ظاهر می شد ، با شلیک راکت و مسلسل ، می توانست او را برای همیشه از کار بیاندازد . سرنشینان ماشین هم به سمت ربات صدمه دیده تیراندازی کردند و ناگهان پرنده با انفجار شدیدی منهدم و قطعاتش به اطراف پرتاپ شدند .
کاترینا ایستاد ، سیستم بدنش شروع به اخطار دادن کرد . دستش دیگر نمی توانست اسلحه را بالا نگه دارد و کنار بدنش آویزان و بی حرکت شد . با از کار افتادن دست دیگر ، او کاملا بی دفاع شده بود . به سمت ساختمانها به راه افتاد ، تا اگر خواست خاموش شود ، کنار یکی از ساختمانها باشد ، نه زیر آفتاب سوزان و کنار جاده ، که هدف تفریح و شلیک پرند ه ها و سایبرگها شود . صدای ماشین که هر لحظه به او نزدیک تر می شد را شنید .
صدایی بلند گفت : هی خانم ، صبر کنین ! صبر کنین !
ماشین به او رسید و کنارش توقف کرد . کاترینا با حرکتی آرام به سمتشان چرخید .
یکی از زنها گفت : تو یه رباتی یا سایبرگ ؟
کاترینا : اسمم کاتریناست و رباتم .
زن : اسمم ، لئوناس ، از اینکه به ما کمک کردی ممنون .
- خواهش می کنم .
لئونا : حالت خوب نیست .
- نیروم در حال تموم شدنه ، به خاطر شما و اون پرنده مجبور شدم ، همشو استفاده کنم .
جک : اینجا چیکار می کنی ؟ کجا می رفتی ؟
کاترینا سرش را به جهتی که آنها می رفتند چرخاند : به انتهای این جاده ، به مرکز ارتباطی یا یه جای امن ، برای شارژ نیرو و خلاص شدن از دست سایبرگها و اون پرنده های لعنتی !
ناگهان زانوی کاترینا به سمت زمین حرکت کرد ، ولی او به سختی روی پاهایش صاف ایستاد .
آنی : وضعیتت اصلا خوب نیس ، بهتره با ما بیایی ، ممکنه پرنده ها دوباره پیداشون بشه .
کاترینا به سمت ماشین رفت : کمکم کنین ، سوار شم ، پاهام قدرت حرکت ندارن یه دستم از کار افتاده و اون یکی هم نابود شده .
جک و لیونا به همراه فرانک او را بالا کشیدند و روی صندلی عقب گذاشتند . آنی دوباره به راه افتاد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کوثر علیزاده ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (11/5/1396),ابوالحسن اکبری (12/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (14/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (14/5/1396),کوثر علیزاده (18/5/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.