خاکستر-1


وارد اتاق کنترل شدم . اپراتورها مشغول رد یابی و هدایت عملیات ها بودند . به سمت آخرین اپراتور که در انتهای سالن قرار داشت رفتم .
نگاهی به صفحه مانتیور کردم و پرسید : خبری نشد ؟!
اِدی : نه ! هیچ ردی ازش نیست ، نمی تونیم پیداش کنیم .
- یعنی چی ؟ پس این همه ماهواره و این لوازم واسه چیه ؟
: رئیس ، واضح بگم ، نمی خواد پیداش کنیم ! تموم چیزهایی رو که می شد ردیابیش کنیم ، از کار انداخته !
- خدای من ! نباید می ذاشتم بره ! بلند شو ، کمی استراحت کن ، یا هر جا خواستی برو ، خودم دنبالش می گردم .
ادی : بله رئیس .
پشت مانتیور نشستم . به نقاط چشمک زن روی نقشه نگاه کردم . وارد برنامه امنیتی مخصوص خودم شدم ، وقتی برنامه آمادگی اش را اعلام کرد ؛ با صفحه کیبورد تایپ کردم :
نمی خوایی برگردی ؟ نمی خوای دیده بشی ؟ من همه چی رو به صف کردم ، از ماهواره ، انسانها و رُز و کِلی ، سوفیا ، سونیا ، جیک و لیون ، می دونم که پیغامم رو دریافت می کنی ، این دستگاهی که خودم شخصا درون بدنت کار گذاشتم. و هر کاری کنی نمی تونی پیداش کنی ! فقط بهم بگو چرا رفتی ؟ کشور تبدیل به خاکستر شده، تامسون ، سایبرگ ساخت و من شماها رو ، هردو برای قدرت و پیروزی در جنگ ، اما اون با دست ساخته هاش مردم خودمون و خیلی جاهای دیگه رو به نابودی کشوند ، من اینو نمی خواستم ! خودت می دونی که از شماها علیه مردم استفاده نکردم . ولی حالا باید بکشیم تا زنده بمونیم ،با من حرف بزن .
دست از تایپ کردن برداشتم و به خط چشمک زن انتهای نوشته خیره شدم .
پس از مدتی خط به سطر بعدی رفت : من هر کاری کنم از دست تو نمی تونم خلاص بشم !
با دیدن این جمله لبخندی روی لبهایم پدیدار شد . او ادامه داد : دقیقا نمی تونم بهت بگم کجام ، سیستمهام صدمه دیدن و یه دستم رو از دست دادم . با سایبرگ ها و شبه نظامی ها در گیری سختی داشتم ، از دستت ناراحت و عصبانی بودم ، و الانم نمی خواستم جوابتو بدم ، سلاحهای پرنده زیادی این اطراف پرسه می زنن.
نوشتم : خوشحالم که زنده ایی ، کاترینا ! بعدا با هم مشکلمون رو حل می کنیم ، چقدر صدمه دیدی ؟
- یه بدن نو و کاملا به روز و بدون این وسیله جاسوسی می خوام ، به جف بگو: ازش بخاطر اینکه منو از دست تو نجات داد ممنونم ، ولی از اینکه نتونست دستگاه مخفی تو رو پیدا کنه ، حسابشو می رسم !
گفتم : حساب جف رو می رسم ، اون شریک جرمته ، این جور که برنامه نشون می ده ، تو یه جایی تو غرب آمریکا هستی ، ولی نمی تونه مکان دقیق رو پیدا کنه .
کاترینا : اگه تو بتونی با ماهواره منو پیدا کنی ، اونام می تونن ، من توی یه ساختمونم که تجهیزات الکترونیکی داره ، راستی این دستگاه چطوری کار می کنه ، همینی که داخلم کار گذاشتی ، صدای منو می شونی ؟
- صداتو، نه ! این که می تونی حرف منو بفهمی به خاطر اینکه این دستگاه متن رو تبدیل به صوت و صوت رو می تونه به متن تبدیل کنه ، حرفای تو رو به صورت تایپی رو صفحه نشون می ده .
: خیلی جالبه !
- اگه می خوای کمکت کنم ، اول باید پیدات کنم ، چون ممکنه همزمان با من سایبرگ ها و پرنده ها هم دنبالت باشن ، دنبال یه مرکز ارتباطی مطمئن برگرد ، به وسیله همین دستگاه می تونی با من تماس بگیری ، و هیچکس غیر من جوابتو نمی ده ، اول اسم رباتیتو ( ایکس - کا -22 ) بگو دستگاه فعال می شه ، حتی در ذهنت هم می تونی اینو تکرار کنی . من این دستگاه رو داخل اشخاص خاصی مثل تو جاسازی کردم ، راستی چقدر برات نیرو باقی مونده ؟
کاترینا : هنوز توان حرکت دارم ، ولی نسبت به قبل کند تر شدم ، نگران من نباش ! قصد خاموش شدن ندارم ! هنوز نه .
- می دونم ! تو سرسخت تر از اینا هستی ، من بچه ها رو به همراه جف آماده نگه می دارم . به محض تماس بعدیت ، می یان دنبالت ، مواظب خودت باش ، و نیروتو ذخیره کن ، ارتباط تمام .
: باشه .
از برنامه خارج شدم ، پس از خروج برنامه خودش را پنهان کرد ، از جایم بلند شدم و به یکی از مأموران امنیتی دستور دادم ، جف و گروه جستجو رو بیاره به دفتر من . اِد به سر کارش برگشت . من هم به دفترم .
پس از مدتی صدای در بلند شد ، با اجازه من ، جف ، سوفیا ، سونیا ، رُز ، کِلی ، جیک و لیون وارد اتاق شدند .
به همه آنها نگاه کردم و به طرف جف رفتم : به خاطر کمک به فرار کاترینا باید زندانیت کنم . تو مسئول ، سرپرست ، مراقب ، پرستار ، دکتر و هه چی رباتهایی مثل ، کاترینا و سوفیا و بقیه هستی ، من اختیاراتمو به تو واگذار کردم ، اون وقت به فرارشون کمک می کنی ، مگه اینجا زندانه ؟! یا من اینها رو زندانی کردم ؟ البته که نمی تونن سرخود در امور نظامی و بعضی از مسائل عمل کنن ، این مقررات باید رعایت بشه ، حتی من هم به این قوانین باید احترام بذارم و عمل کنم . کاترینا رو پیدا کردم ، جایی تو غرب کشوره .
آنها نگاهی به هم کردند و لبخند زدند .
ادامه دادم : اما به لطف جنابعالی که بهش یاد دادی ، تموم دستگاههای ارتباطیشو از بدنش خارج کرده ، یا تو همینجا این کار رو انجام دادی ، که بعدا به خاطر این کار محاکمت می کنم ، بدنش صدمه دیده و یه دستشو هم از دست داده . نیروی حرکتیش رو به اتمامه ، حرکتش کندتر شده ، ولی هنوز می تونه راه بره . ازت خواسته یه بدن نو و کاملا به روز براش ببری ، سایبرگها و رباتهای پرنده دنبالشن ، یعنی وقتی ما بتونم پیداش کنیم ، اونها هم می تونن شما و اونو پیدا کنن . هر طور شده باید کاترینا رو در بهترین وضعیت ممکن پیداش کنی ، هم به خاطر خودت و هم به خاطر اون .
جف : حتما ،رئیس ! من از قصدش خبر نداشتم . ازم خواست که بهش کمک کنم ، دستگاههایی که تو بدنش هستن و سایبرگ ها و شبکه های ماهواره ایی می تونن پیداش کنن رو از بدنش خارج کنه ، اون نگران بود که اتفاقی که برای هِلگا افتاد ، و سایبرگها تونستن ردیابی و دستگیر و سپس تیکه تیکه اش کنن ، برای خودش نیافته ، من یه نقشه کامل از ساختار بدنش رو بهش دادم و در اتاق تعمیرات بهش یاد دادم که چطوری تا جایی که ممکنه خودشو تعمیر کنه ! چطوری پیداش کردین ، تموم ماهواره ها و بچه ها نتونستن ؟!
گفتم : برای همین به من می گن رئیس ، من بقیه رو هم هر وقت بخوام پیدا می کنم ، حالا آماده شین و به سمت غرب حرکت کنین ، بی صدا و مخفیانه ، با تجهیزات کامل برین .
صدای در بلند شد.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (31/4/1396),ابوالحسن اکبری (31/4/1396),کوثر علیزاده (1/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (1/5/1396), ناصرباران دوست (11/5/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 31 تير 1396 - 20:51

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود جناب ناصرالملکی .@};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 31 تير 1396 - 23:00

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 مرداد 1396 - 15:09

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب ناصرالملکی .تبریک می گم بهتون بابت داستان بسیار زیباتون.موفق باشید.@};- @};- @};- :)


@کوثر علیزاده توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 1 مرداد 1396 - 16:12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، خوش آمدید
ممنون:"> :"> @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.