آوای ماه وحشی _17


جولین : از این به بعد ، هوا همش بارونی و مه گرفته و طوفانیه.
گفتم : آره ، موضوع گرگینه ها رو نمی دونم چطوری با مردم در میون بذارم ، نگم یه مشکله ، بگم یه مشکل دیگه درست می شه .
- تا وقتی که واقعا لازم نیست ، نگو ، البته اگه تِرنِر این کارو نکنه !
: باید کنترلش کنیم ، اگه پاشو فراتر از انتظارات ما گذاشت ، یه درس خوب بهش می دیم
جولین : موافقم .
گفتم : جدی ؟!
- آره !
: چه تفاهمی !
هردو خنده مان گرفت . مدتی در همان حالت به تماشای پرندگان و مناظر اطراف گذراندیم .
گفتم : امشب قراره ، بریم جایی که اونا زندگی می کنن رو ببینیم . یه گروه جستجو ،مسئول این کار هستن ، منتظرم که بیان نتیجه رو به من خبر بدن .
- کی هستن : از مردم شهرن ؟
گفتم : نه دقیقا ، ولی تو کارشون حرفه ایین .
جولین : من هستما !
- باشه ، گفتم که قبوله ؛ ولی باید به جان و میریام تیراندازی رو یاد بدی ، باشه ؟!
: این شرطته ، بهشون یاد می دم .
گفتم : چه دختر خوبی !
جولین خندید .
هنگام غروب ، کایوک به مزرعه آمد. نگاهی به ما انداخت و پارس کرد .

گفتم : عالیه .
و برای اینکه جولین هم متوجه شود ؛ ادامه دادم : اونا در منطقه برستون مستقر هستن .
نقشه را روی میز پهن کردم : تو این قسمت که داخل جنگل و کوهستانه ، تراکم خونه ها کمتر از جاهای دیگه است .
جولین : پس موقعی که تبدیل می شن ، باید هوش انسانی داشته باشن ؟!
میریام : ممکنه نداشته باشن ، ولی چون همشون تبدیل به گرگ می شن ، زبون همدیگه رو می فهمن ، مهم احساس و هدفشونه ، گرگ بودن و گرگ شدن یه جور قدرت حساب می شه ، خیلی ها از اینکه این قدرت رو دارن ، خوشحالن .
گفتم : خاص بودن ، خوشحالی می یاره .
جان : حالا که محلشون رو فهمیدی می خوایی چیکار کنی ؟
گفتم : مثل سابق به گشت زنی ادامه می دیم . ولی باید چند نکته رو بفهمیم ، اینا همون هایی هستن که تو قتل و گم شدن مردم دست دارن و از کجا به اینجا اومدن ، فعلا زیر نظرشون می گیریم ، تا به موقعش ، ضربه کاری بزنیم ، من باید برم ، نیروی کلانتری رو هم باید هرچه زودتر اضافه کنم ، من و کیت از عهده همشون بر نمی یاییم .
به سمت در خروجی رفتم . بقیه هم همراه من از خانه خارج شدند .
جولین : امشب باهات می یام .
گفتم : پس برو سوار شو ، الان منم می یام .
او به سمت ماشین رفت .
آهسته گفتم : ممکنه اینا از همون آزمایشگاهی که شما ازش اومدین ، اومده باشن . دوست داشتین ، به ما ملحق بشین ، موقع برگشت هم زودتر بیاین ، اینجا . همه جا رو هم قفل کنین .
میریام : برو دیگه ، حواسمون به همه چی هست .

گفتم : پس فعلا .
به سمت ماشین رفتم ، ابتدا چراغهای گردان و سپس ماشین را روشن کردم . و به راه افتادم .
جولین شروع به چک و مسلح کردن اسلحه ها کرد . قبل آمدن کیت ، او همیشه در مأموریت ها همراهیم می کرد .
گفتم : خوشحالم که دوباره با منی .
مقابل کلانتری ، آژیر ماشین را لحظه ای کوتاه روشن کردم .
کیت پس از مدتی خارج شد و به سمت پنجره ماشین آمد ، با جولین دست داد و رو به من گفت : چیزی شده ؟
گفتم : دیشب رو یادته ؟ اونا جاشونو پیدا کردن ، می خوام یه گشتی اونطرف بزنیم .
کیت : باشه بزار وسایل رو بردارم .
سر تکان دادم ، در صندوق عقب را باز کردم و از ماشین پیاده شدم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.