آوای ماه وحشی - 15


کاترین با لبخند گفت : خیلی با حاله ، یه مادر و دختر صمیمی !
گلادیس : جولین ، واقعا مثل دخترم می مونه ، از بچگی به فروشگام می یاد و این نوع آبنبات وشکلات رو خیلی دوست داره .
کاترین : آه ! متأسفم !
جولین : شما یه خبرنگاری درسته ؟
- آه ، ببخشید ، کاترین ترنر هستم ، بله خبرنگارم .
: از آشناییت خوشوقتم ، برای کار اومدی یا تفریح ؟
- هر دوش ، اگه مایل باشی ، این گفتگوی ما می تونه یه مصاحبه هم باشه .
جولین : مشکلی نیست .
کاترین : سلیک ، شهر زیبا و پیشرفته اییه و به خاطر موقعیتش یه جورایی مثل الدورادو می مونه ، اما شایعاتی در مورد این شهر در بعضی از مجله ها و روزنامه ها چاپ و منتشر شده ، که قدری این چهره زیبا را مه آلود می کنه ! اینکه مردم یه دفعه ناپدید می شن ، و یا مورد حمله موجودات ترسناک و خیالی قرار می گیرن ، و مردم این شهر علاقه ایی به زندگی تو شهرای دیگه ندارن . این شایعات چقدر درسته ؟! اینجا واقعا شهر آرومیه ، یا مسئولین و مردم شهر می خوان ، یه شهر آروم به نظر برسه ؟!
گلادیس : در مورد این چیزا می خواستی با من مصاحبه کنی ؟!
کاترین : خب ، آره !
: خدای من !
جولین : برای مردم در هر شهری ، اتفاقات زیادی می افته ، سلیک هم مستثناء نیست . مردم وقتی داخل شهر تموم امکانات رو دارن، از دانشگاه ، فروشگاه ، شرکت ، وامنیت و کار هم براشون هست ، نیازی به مهاجرت و رفتن از شهر رو ندارن ، اما در مورد ناپدید شدنها ، اینجا یه شهر جنکلی و کوهستانیه ، و انسانها با طبیعت و حیوانات خیلی نزدیکن ، این حوادث ممکنه پیش بیاد .
کاترین : جالبه ! پس شما این شایعات رو نه تأیید و نه تکذیب می کنین ! جواب هوشمندانه ایه .
جولین : باید مدرک مستند به دست بیاد ، من استاد دانشگاهم و هیچوقت تا مدرک محکمی نداشته باشم ، از مطرح کردنش با دانشجوهام خودداری می کنم ، و اگه هم بگه به عنوان یه نظریه مطرحش می کنم و ازشون می خوام از راه درستش تحقیق کنن و درستی و نادرستیشو با مدرک در کلاس به بقیه بگن .
کاترین : تا به حال دنبال مدرکی در مورد این شایعات گشتین ، جولین ؟!
: مدارکی به دست اومده ، ولی نتقاعد کننده نبودن ، و بعضی از اونها هم که اشتباه بودن ف و این کار پلیس و کلانتره .
گلادیس : بعضی ها می گن که با اونها برخورد داشتن ، ولی تا به حال ، عکس و یا جسدی از اونها ارائه نکردن ، با این حال همه آمادگی مقابله با اونها رو دارن .
کاترین : از هردو تون متشکرم ، اجازه بدین یه عکس از شما ، کنار هم بگیرم .
جولین دست گلادیس را که روی میز قرار داشت گرفت و به دوربین نگاه کردند .
کاترین : فعلا خداحافظ .
پس از رفتن کاترین ، گلادیس گفت : امیدوارم که جنجال درست نکنه ، خبرنگارا و جاهایی که براشون کار می کنن ، می تونن یه شهر رو نابود و یا آباد کنن ، همنطوری که می تونن یه آدم رو بکشن و یا زنده نگه دارن !
جولین : مقابلشون ، باید با احتیاط رفتار کرد و هر چی که خواستن رو بهشون نگی و یا یه طور دیگه جواب بدی ، بعضی هاشون خیلی سمجن ، از یه جایی باید بهشون فهموند که باید متوقف بشن ، باید به جیمز بگم یه خبرنگار تو شهره .
گلادیس : واسه یه روزنامه معروف کار می کنه ؛ دنیای امروز ، راستی جیمز چطوره ؟ جدیدا دیدیش ؟
جولین : از وقتی که همکار جدیدش اومده کمتر بهش سر می زنم ، خودمم سرم شلوغه ، موقع امتحان و پایان نامه دانشجوهامه ، خب برای خرید لوازم نهار خونه اومدم ، که دختره جلوم سبز شد .
گلادیس : می تونم یه سئوال ازت بپرسم ؟ ناراحت نمی شی ؟ اگه جیمز بخواد با کیت ازدواج کنه ، چیکار می کنی ؟
جولین : کیت ، دختر خوبیه ، امیدوارم که خوشبخت بشن!
گلادیس : واقعا چنین احساسی داری ؟! یه زمانی عاشق هم بودین ؟!
جولین : عشق اون برای ازدواج نبود ! وقتی بهم گفت : که منو به عنوان خواهر یا دوست در کنارش می خواد ، خیلی ناراحت و عصبانی شدم ، ولی او باهام صادقانه حرف زد و با احساساتم بازی نکرد . حالا سالهاست که از این موضوع می گذره ، دوست داشتم منو به عنوان همسرش انتخاب کنه ، ولی اینطوری ، انگار خیلی به هم نزدیکتریم !
گلادیس : جولین ؟!
جولین شروع به انتخاب چیزهایی که می خواست کرد و در اخر هم دو بسته آبنبات و شکلات مورد علاقه خودش و جیمز را خرید .
از فروشگاه خارج شد و به طرف مزرعه به راه افتاد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (25/9/1396),شهره کبودوندپور (26/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/9/1396),زهرابادره (آنا) (1/10/1396),محمد علی ناصرالملکی (15/10/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 آذر 1396 - 15:22

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 دي 1396 - 13:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ناصرالملکی عزیز
داستان سریالی مورد علاقه من
فرصتی شد که دوباره مرورش بکنم
عالی و لذت بخش ،مثل همیشه
موفقیت شما آرزوی من هست
سپاس بیکران


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 6 دي 1396 - 01:24

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی خوشحالم ، ممنون که دوباره خوندین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.