آوای ماه وحشی - 13


کیت : می خوای تعقیبشون کنیم ؟ چطوری؟ جنگل وسیعه ، هوا تاریکه ، سرعت و تعدادشون خیلی بیشتر ه ، اگه نقشه بکشن و تو دام و محاصرشون ، بیافتیم ؟ دیوونگیه ایه !
گفتم : آره دیوونگیه !
کایوک به همراه چند گرگ دیگر پیدایشان شد ، او هم نظر میریام و جان را تأیید کرد .
گفتم : ما دو تا بین شما ها گیر افتادیم ! یه راه حل درست و حسابی بدین ، و گرنه من کار خودمو می کنم و یا برمی گردم ، خدای من !
کایوک، نگاهی به بقیه گرگ ها و سپس من کرد و چند بار پارس کرد .
رو به کیت گفتم : این خانمها و آقایون می گن ، ما اونها رو تعقیب می کنیم ، جاشونو می فهمیم و بعد به شما می گیم ، یعنی منو و تو ، تو این مأموریت شرکت نمی کنیم ،!
کیت شانه اش را بالا انداخت و سر تکان داد . صدای زوزه دسته جمعی گرگینه ها ، ما را متوجه آنها کرد . تعدادی کنار جان و میریام ماندند و بقیه با کایوک در تاریکی گم شدند گرگینه ها از روی صخره پایین آمدند و در طول ساحل شروع به دویدن کردند ، فاصله چندانی با ما نداشتند . میریام به طرفم پارس کوتاهی کرد .
اسلحه ام را روی رگبار گذاشتم و به کیت گفتم : بدو !
هردو با سرعت شروع به دویدن کردیم ، واقعا ترسناک بود . وقتی به قدر کافی دور شدیم ، ایستادم ،
نفس نفس می زدم .
کیت : دیگه در امانیم ؟ دنبالمون نیستن .
گفتم : نه ! صدای در گیری گرگ ها هم نمی یاد .
چیزی به سرعت به طرفمون می اومد . نگاهی به کیت کردم ، روی زمین زانو زدم و نشانه رفتم ، چند پارس کوتاه را شنیدم ، سر اسلحه را به سمت بالا حرکت دادم و گفتم : خودین !
میریام و جان از میان بوته ها بیرون آمدند .
گفتم : می ریم سمت ماشین . با رد یاب ماشین را راحت پیدا کردیم . میریام و جان روی صندلی عقب قرار گرفتند .
کیت : کاش به کایوک یه رد یاب وصل می کردیم . اینطوری می تونستیم با ماشین بریم دنبالشون .
- خیلی باهوشی ، فکرت عالیه ، نمی تونستی اینو زودتر بگی ؟!
: وسیله ردیاب همرات داری ؟
- نه!
: درست مثل دوربین دید در شب ، دفعه بعد خواستیم همچین جاهایی بیاییم ، من وسایلو چک می کنم .
در آینه متوجه شدم ، میریام می خندد .
گفتم : بایدم بخندی ! کنف شدن من کیف داره !
میریام ، پنجه اش را روی شانه ام گذاشت .
کیت : نمی دونم کی به این رابطه و حرف زدنت با گرگ ها عادت می کنم .
با ماشین به کلانتری برگشتیم .
در کلانتری به سراغ کمد لباس زندانیها رفتم و و دودست از آنها را داخل یه پلاستیک تیره گذاشتم .
پرسیدم : چیزی برای خوردن داری ؟
- آره ،
گفتم : خب ، می رم خونه . خبری شد ، تماس بگیر .
- شب بخیر ، کلانتر
: جیمز .
- شب بخیر جیمز
گفتم : حالا شد !

دستم را به حالت خداحافظی تکان دادم ، هر 3 سوار ماشین شدیم ، وقتی از کلانتری دور شدیم . لباسها را روی شانه جان و میریام انداختم . و دوباره به راه افتادم ، آنها به حالت انسانی برگشتند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا حسن زاده (27/8/1396),مهشید سلیمی نبی (27/8/1396),شهره کبودوندپور (27/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (30/8/1396),محمد علی ناصرالملکی (30/8/1396),پریناز.ک (30/8/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.