آوای ماه وحشی -10


گفتم : کیت کجایی؟
- سلام کلانتر ، دارم صبحونه می خورم ، شما هم می خواین ؟
: ممنون راحت باش من صبحونه خوردم .
رو به گرگ کردم و گفتم : بابت دیشب معذرت می خوام ، اولین شبی بود که آرامش داشتم ، وجود میریام و جان خیلی بهم کمک می کنه ، امشب ما سه تا می ریم به جنگل و جاهایی که حمله رخ داده می زنیم. باید یه رد پایی از اونها مونده باشه و رد پاها ما رو به اونا می رسونن ، بالاخره یه جایی زندگی می کنن ، نیمیشون انسانه و این مجبورشون می کنه یه جا ساکن بشن .
کیت از اتاقش خارج شد و به طرف من آمد.پرسیدم : جات راحت بود ؟
- آره ، چرا کلانتری از شهر فاصله داره ؟
: اوایل ، اینجا اینقدر جمعیت نداشت و کلانتری رو سر راه ورودی به شهر ساختیم ، که در بدو ورود ، افراد از زیر چشمهای ما بگذرن ، جنگل راهی به اطراف نداره و فقط یه راه کوهستانی قدیمی هست ، طولانی و شب ها و زمستون و موقع بارونهای شدید ، خیلی خطرناک می شه . گرگ ها و شیر کوهی ، خرسها و بهمن ، البته جاده رو بازسازی و پهن کردیم ، ولی هنوز خاکیه ؛ کیت آمادگی روبرو شدن با گرگینه ها و ولورین ها رو داری؟
کیت : هر وقت بگین حاضرم ، ولی تعدادمون کم نیست ؟ ما دو نفریم !
: آره ولی چاره ایی نداریم ، الان نمی خوام از مردم کمک بگیرم ، چند وقت دیگه ، اینجا یه مسابقه تیراندازی قرار بگذار بشه ، همون موقع اعلام رسمی ثبت نام در ادره پلیس رو اعلام می کنم ، البته به صورت انتخابات افراد ثبت نام می کنن ، اسامی رو برای مرکز می فرستم ، بعد از تأیید ، از خود مردم می خوام به افرادی که دوست دارن پلیس شهرشون باشن رأی بدن .
کیت :همچین چیزی سابقه نداشته ، مردم برای انتخاب کردن پلیس رأی بدن ، واقعا اینجا شهر عجیبیه ؟!
گفتم : شاید ، ولی اگه پلیس از اهالی خود شهر باشن ، خیلی بهتره ، هم اونا مردم رو می شناسن و هم مردم اونا رو ، یه نمونه اش خود تو ؛ من در خواست رو 3 سال پیش دادم و تو بعد این همه مدت اینجا هستی و تعهدی که اهالی شهر ، نسبت به شهر و خودش دارن رو ممکنه تو نداشته باشی ، و این طوری مردم در خوب و بد شهرشون سهیم هستن .
کیت : با این حال خیلی جالبه .
گفتم : امشب اولین گشت زنی رو انجام می دیم . معرفی رو انجام ندادم ! این کیت و این هم گرگ !
کیت دستش را دراز کرد و گرگ دستش را روی دست او گذاشت .
گفتم : قرار بود یه اسم براش انتخاب کنی .
کیت : کایوک !
- کایوک ! اسمتو دوست داری کایوک ؟!
گرگ لبخند زد .
هنگام غروب دوباره به کلانتری برگشتم . کیت و کایوک منتظرم بودند.
گفتم : خب همکاران محترم ! بریم برای اولین مأموریت دسته جمعی .
کیت در کنارم و کایوک روی صندلی عقب قرار گرفتند ، راه افتادیم .
کیت : دقیقا کدوم نقطه رو باید بگردیم ؟!
مانیتور جلوی ماشین را روشن کردم : شکارچیها و بعضی از مردم در این قسمتها که علامت ضربدر داره ، جای پا و وسایل باقی مونده از افراد رو پیدا کردن ، تکه لباس ، کیف پول ، یه دستمال ، گاهی هم هیچی ، طرف برای یه مدت غیبش زده ، ولی دوباره سالم برگشته ، گزارشات با ربط و بی ربط.
کیت : این افراد که یکدفعه برگشتن تا به حال چک شدن؟
: چک بشن ! برای چی ؟
- زخمی ، برخوردی ، اگه بر پایه افسانه ها و یا به صورت حقیقی با این موضوع برخورد کنیم ، با یه گاز گرفتن ، زخمی شدن ، پس از مدتی اونها هم تبدیل به گرگینه می شن ؛ در اثر رابطه هم این ژن می تونه منتقل بشه ، زن یا مردی ، دانسته یا ندانسته با یه گرگینه ازدواج یا عشق بازی کنه .
گفتم : به طور جدی نه ! البته آثاری که توجه برانگیز باشه هم دیده نشده ؛ ولی باید اینو هم در نظر گرفت . آره خودشه !
کیت : چی خودشه !
- ها ! هیچی به ذهنم رسید ، بعدا باید در موردش تحقیق کنم .
وارد جاده جنگلی شدیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (31/6/1396),محمد علی ناصرالملکی (17/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.