آوای ماه وحشی - 8

یکی از نگهبانها گفت : قربان ، با این کار تحریکشون کردیم !

والتر : ساکتشون کنین .
نگهبانها با شوک دهنده ها به سمت ما آمدند. و با آن به ما حمله کردند . شدت درد و شوک ، مارو وحشی تر کرد . یکی از گرگینه ها از فرصت استفاده کرد و با پنجه روی صورت یکی از آنها خط انداخت . نگهبان ، شوکر را رها کرد و با دست صورتش را گرفت ، خون از لای انگشتانش بیرون زد . نگهبانان با دیدن این صحنه ، برای مجازات گرگینه در سلول را باز کردند ، به محض باز شدن در ، من به او حمله کردم ، بقیه گرگینه ها هم از سلول بیرون ریختند . قفس گرگینه های مرد هم بهم ریخته بود .
دکتر و همراهانش از سالن خارج شدند. به دنبال کلید گشتم ، آنرا که در گوشه ایی روی زمین افتاده بود را با دهانم برداشتم و به طرف قفس جان رفتم و کلید را به سرعت داخل قفس انداختم . جان تغییر حالت داد و سعی کرد در را بازکند ، نگهبانی به سمتش رفت ، که من و گرگینه دیگری به او حمله کردیم . جان بالاخره در را باز کرد . دوباره تبدیل و از سلول خارج شد . درگیری بین ما و نگهبانان شدیدتر شد . چند نگهبان به شدت زخمی و 2 نفر کشته شدند . قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه و نگهبانان مسلح به آنها اضافه شوند ، به سمت جان رفتم و ازش خواستم همراهم بیاید . هر دو از در خارج شدیم و در راهرو شروع به دویدن کردیم . دری باز شد و مایک وارد راهرو شد . با دیدن ما شروع به دویدن کرد. سرعتمون رو بیشتر کردیم ، به سمت ما برگشت که با اسلحه شلیک کند ، که امانش ندادیم. به روی سینه اش پریدم و او را به زمین زدم . به سمتش غریدم ، مایک ساعدش را مقابل صورتش گرفته بود تا نتوانم به گلو و صورتش حمله کنم . او قوی و ورزیده بود . ولی ما هم دو گرگ عصبانی ، با پنجه و دندانهای تیز بودیم . ناگهان دستهایش را به حالت تسلیم روی زمین گذاشت و گفت :
میریام ! می دونم که حرفامو می فهمی ، اگه بهم آسب نزنی ، من کمکت می کنم که فرار کنی ، تو با برنده شدن در مسابقه ها ، 200 هزار دلار نصیبم کردی ، به من اعتماد کن ! بدون من موفق نمی شی ، همه جا دوربین و نگهبانهای مسلح هستن ، اگه با گلوله بزننت و دستگیر بشی ، زندگی خوبی نخواهی داشت . میریام خواهش می کنم .
دست از غریدن برداشتم و نگاهی به جان کردم . صدای نگهبانان ، تیراندازی و زوزه های دردناک بلند شد . چند نفر هم به سمتمان می آمدند .
مایک : یالا ! میریام ، تصمیم بگیر ، آزادی ، یا اسارت و مرگ و برگشتن به زندان ، وقت نداریم !
دوباره به مایک نگاه کردم .
از رویش کنار رفتم . او برای اینکه تحریکم نکند ، آرام از جایش بلند شد ، به داخل اتاق رفت و با کیفی برگشت و گفت : همراهم بیاین ، نباید منو با شما ببینن .
او شروع به دویدن کرد و ماهم در کنارش . در سر یه راهرو به ما اشاره کرد ، بایستیم ، کیف را کنار من گذاشت و به داخل راهرو رفت . صدای او را که با چند نگهبان حرف می زد،را می شنیدم ، وقتی همه چی ساکت شد ، پس از مدتی برگشت . کیف را برداشت و اشاره کرد ، همراهش برویم . در طول مسیر به هیچ نگهبانی برنخوردیم ، به سمت یه در خروجی رفتیم ، مایک ، در دیگری را باز کرد و قدم به داخل محوطه گذاشت. ما هم خارج شدیم ، نگاهی به اطرافش کرد و سپس در مقابل من روی زانوهایش نشست و سرم را بین دستهایش گرفت و به چشمانم نگاه کرد ، خندید و گفت : موفق باشی دختر ! اون گوشه ، کنار حصارها یه سکو ئه ؛ می تونی با یه پرش بلند از روش بپری ، مواظب باش به حصار نخوری ، زنگ خطر بهش وصله .
من را در آغوش کشید و ادامه داد : موهای نرم و قشنگی داری !
سپس کیف را به سمتم گرفت : توی این یه لباس خواب بلند زنونه است . تو زن نجیبی هستی ، موفق باشی ، برین دیگه .
بند کیف را با دهانم گرفتم و آرام غریدم . و همراه جان به سمت حصار ها دویدیم .
صدای مایک را شنیدم : راستی یه چیزی یادم رفت ! میریام به من حمله کن ! طبیعی ! می خوام اگه فیلم یا چیزی بود مدرکی دستشون ندم ، یالا دختر ، هم دلت خنک می شه و هم من بازم مدیونت می شم !
مردد بودم . کیف را زمین گذاشتم و به سمتش دویدم . او دستهایش را باز کرد ، پیراهنش را پاره و با پنجه هایم زخمی اش کردم و بازویش را گاز گرفتم . او از درد فریاد کشید . به خودم آمدم، از رویش کنار رفتم و با جان فرار کردیم ، تا به اینجا رسیدیم ، بقیشو خودت می دونی ؛ محل اون داخل یه دشت ، دور از دیده ، بین چندین تپه بلند پنهان شده .
گفتم : ماجراهای زیاد و دردناکی رو پشت سر گذاشتین، امیدوارم که اینجا زندگی آرومی داشته باشین . هر مشکلی هم که پیش بیاد ، من و جولین کنارتون هستیم ، بابت شام هم متشکرم
از جایم بلند شدم ، برای خودم نسکافه ریختم ، اسلحه ام را برداشتم و به سمت پنجره و صندلی ام رفتم.
جان پرسید : این عادت همیشگیته !
گفتم : می شه گفت ، نمی دونم از کی این کار رو می کنم ، ولی خیلی بهم آرامش می ده .
آنها به سمت در خروجی رفتند ، پس از مدتی دو گرگ ، شروع به دویدن و بازی باهم کردند . لبخند زدم . احساس آزادی ، خیلی زیبا و رویایی بود . به خصوص برای آنها که از سلول و مرگ رها شده بودند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (8/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (9/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (9/6/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 شهريور 1396 - 00:37

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام :)

داستان آوای ماه وحشی بخصوص دوتا قسمت اخیرش جذابیت ها و هیجان های خاص خودشو داشت .. مخصوصا که تا حدودی گره های قسمت های اول داستان رو باز کرد و شخصیت های داستان بیشتر معرفی شدن

اگرچه من تقلب کردم و میدونم شخصیت اصلی داستان کیه :D :D ولی قسمت های فردی و مخصوصا فلش بک هاش هم اونقدر کشش داره که بشه با اشتیاق خوندش
:)
تا اینجاش تا حدودی شخصیت های منفی و مثبت داستان مشخص شده .. و باید منتظر موند و ادامه داستان و تقابل شخصیت ها رو خوند :)
این یکی داستان هم مثل بقیه داستان ها آدم رو یاد فیلم های هالیوودی میندازه و من همچنان معتقدم که داستان های شما واقعا قابلیت تبدیل شدن به فیلم نامه رو دارن

دم قلمتون همچنان گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 9 شهريور 1396 - 23:16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، بر خانم سروستانی عزیز
ممنون که آمدین ، خواندین و برایم نوشتین ،
متشکر از همراهی همیشگیتان@};- @};- @};- :">


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 08:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر شما @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 11:10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام و خوش آمدید
ممنون که خواندید
موفق باشید و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.