آوای ماه وحشی - 5


- یه گرگ ! اهلیه ؟

: نه ! وحشی وحشی ، اسم هم نداره ، خواستی یه اسم براش انتخاب کن ، چون باهاش همکار می شی ! البته هر اسمی به جز گرگی ، خیلی کلیشه اییه !
کیت خندید و گفت : آدم شوخی هم هستین .
گفتم : با اخم و تخم و گرفتن خودت برای بقیه به جایی نمی رسی ، در عین قدرت باید با همه مهربون و صمیمی باشی ، تا بهت اعتماد و اطمینان کنن ، در این مورد تو باید بیشتر تلاش کنی ، چون غربیه و تازه واردی ، مردم باید تو رو بدون من و در کنارم قبول داشته باشن ، اینطوری خیلی از کارها ساده می شه . برای موندن می تونی اینجا رو انتخاب کنی ، همراهم بیا .
او را به انتهای راهرو بردم . در را باز کردم و کلید را به او دادم : همنطور که می بینی ، وسایل زندگی واسه یه نفر رو داره ، یه تختخواب ، آینه و میز آرایش ، تلویزوین ، کمد لباس ، اون در انتهایی اتاق به حموم و دستشویی ختم می شه ، یه دستشویی جدا هم توی اون یکی سالنه ، اوایل همین جا زندگی می کردم ، برای همین تمام امکاناتی رو که لازم بود ، اینجا جمع کردم .
کیت : مثل یه سوئیت می مونه ، ممنونم .
- خواهش می کنم ، شبها در کلانتری رو قفل کن ، تا راحت بتونی استراحت کنی ، نمی دونم چقدر در مورد اتفاقات اینجا شنیدی ، ولی سر فرصت ، برات همه چی رو می گم ، این جای ساکت و اروم ، نیمه تاریک هم داره !
: نیمه تاریک !
- حمله هایی به مردم شهر می شه ، چند نفر کشته و زخمی شدند . همه گرگ ها رو عامل این حمله می دونن ، البته شواهد زیادی هم نشون می ده حمله ها خیلی شبیه گرگ هاست ، اما گرگ نیستن ، روی دو پا هم می تونن راه برن .
کیت : کلانتر تو این چیزا رو باور می کنی ؟ مردم دوست دارن ، از خودشون حرف در بیارن ؟
گفتم : باور می کنم ، چون به چشم خودم دیدمشون ، چند بار رد شون رو دنبال کردم ، چند نفر از مردم شهر به وسیله اسلحه تونستن از دستشون در برن .
- پس چیزهایی که تو مرکز به من گفتن حقیقت داشت .
: آره ، چون من گزارش حوادث اینجا رو براشون فرستادم ، البته به صورت محرمانه و سر بسته . اما اینو هم گفتم : که اگه کسی واقعا خواست بیاد اینجا ، در مورد حوادث شهر بهش بگین ، که با آگاهی و اراده خودش بیاد و وسط کار نذاره بره !
کیت : قبل من ، کسی معاونتون بوده ؟
- آره ولی به 3 نفر بیشتر نرسید ، یکیشون مجروح شد و برای مداوا به شهر خودش رفت و بعد نامه استعفاشو برام فرستاد ، دو تای دیگه وسط کار رفتن ، حالا نوبت توئه ، امیدوارم که بمونی و موفق بشی ، اگه نمونی هم زیاد به حال من فرقی نمی کنه ، چون 20 ساله که اینجا به تنهایی می گردونم ، خودت مردم و رابطشون رو با من دیدی .
: نمی دونم ! ولی وقتی بهم گفتن یه شهر به اسم سلیک هست ، اما شرایط خاصی داره و شما هر وقت که منو نخوایی ، راحت می تونی برکنارم کنی ، بدون هیچ دلیلی ، مصمم تر شدم ، بفهمم این شهر کجاست و شما چطور این همه اختیار دارین . وقتی کاملا مصمم شدم ، به قول شما نیمه تاریک شهر رو هم نشونم دادن ، و باز هم تصمیم رو به عهده خودم گذاشتن ، و حالا اینجا هستم !
گفتم : پس مشکلی نیس ؟ من هم امیدوارم موفق و جانشین خوبی برای من باشی. و من خودمو بازنشسته کنم . تا او موقع ، می تونیم نیروهایی رو برای کلانتری استخدام کنیم ، با ماشین و امکانات بیشتر ، حتی در خواست
یه هلیکوپتر اختصاصی برای کلانتری بدیم .
کیت : تا این حد می خواین پیش بری ؟
- همه در خواستها رو از قبل آماده کردم . توی او پوشه ، که روش نوشته ویژه ، این چیزها وقتی بدرد می خوره که کسی ازشون استفاده کنه . کلانتری دو تا ماشین داره ، و یکیش برام کافیه .
کیت : مطمئن باشین ، تا آخرین لحظه کنارتون هستم و موفق می شیم ، باهم .
سری تکان دادم و لبخند زدم . نزدیک غروب به سمت مزرعه حرکت کردم . وقتی وارد مزرعه شدم ، جان و میریام به استقبالم آمدند. با هم چیزهایی را که خریده بودم به داخل خانه بردیم . آن شب میریام درست کردن شام را بر عهده گرفت . بعد از مدتها دیگر در خانه تنها نبودم. او استیک با سیب زمینی سرخ کرده ، همراه با سس هزار جزیره و نوشابه آورد .
گفتم : هر چند آشنایی ما ، خوشایند نبود ، اما خوشحالم که با شما آشنا شدم و اینجا هستین ، همونطور که می بینین ، اینجا خیلی بزرگه ، فکر نمی کنم بتونیین به زندگی گذشته و شهری که توش زندگی می کردین ، برگردین ، یا نه کاملا ؛ ما ، یعنی من و شما ، شرایط همدیگه رو می دونیم ، از صمیم قلب می گم ، دوست دارم تا ابد و تا وقتیکه زنده ایم ، کنار هم اینجا زندگی کنین ، حتی وقتی به خواست خودتون ، به حالت دوم هم دربیاین ، اینجا جنگل های وسیع ، کو هستان و حتی حیوانات برای شکار هست ، و لازم نیس ، موجود درونتون رو کنترل یا سرکوب کنین ! و اگه نخواستین تو این ساختمون کنار من باشین ، یه خونه دیگه در هر جای مزرعه که خواستین بسازین .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (26/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (26/5/1396),کوثر علیزاده (29/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (31/5/1396),زهرابادره (آنا) (1/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.