آوای ماه وحشی - 3

جولین را از بچگی می شناختم . از من 3 سال بزرگتر بود. و برام مثل یه خواهر و دوست خیلی خوب و نزدیک به شمار می آمد. هیچ وقت به فکر ازدواج باهاش نبودم ،
یه بار رُک و صریح بهش گفتم : که خیلی دوسِت دارم ، اما می خوام ،خواهر یا بهترین دوست من برای همیشه باشی ، عشق من به تو برای ازدواج یا دوست دختری نیس ! اگه احساس دیگه ایی نسبت به من داری ، یا می خوای یه روز با من ازدواج کنی ، بهتره رابطمون رو قطع کنیم و دوست درجه یک هم باشیم ، نه بیشتر و نه کمتر !
او متعجب من را نگاه می کرد . بی هیچ حرف یا عکس العملی از من جدا شد و تا مدت زیادی به من نزدیک نمی شد . دلش را شکسته بودم و اینکه به او گفتم ، به ازدواج با او فکر نمی کنم .
تا اینکه یه روز بی خبر با یه دسته گل وارد کلانتری شد . گلدان شیشه ایی را پر آب کرد و گلها را داخل آن و سپس روی میز کنار پنجره قرار داد . به سمت من آمد و دستهایش را روی میز گذاشت و به صورتم خیره شد و گفت : تو یه آدم عوضی ، خود خواه و دل شکن هستی و به طرز عجیبی رک و بی پرده ، با من نمی خوای ازدواج کنی و منو به چشم خواهرت و یه دوست خیلی صمیمی می بینی ! من 3 سال ازت بزرگترم و اگه قراره خواهر ت باشم ، باید مثل یه برادر کوچولوی خوب به حرفام گوش کنی ، قبوله ؟ قبوله جیمز ؟!
گفتم : من واقعا تو رو به چشم خواهرم نگاه می کنم ، نه به تو و نه به خودم دروغ نمی گم، هر اسمی می خوایی روی خودت و رابطمون بزاری، قبوله ! ما از بچگی با هم بودیم و بزرگ شدیم و تو مثل یه حامی همه جا کنارم بودی ، مثل یه برادر کوچیکتر ، به حرفات گوش می دم !
جولین با لحنی آرام تر گفت : خوبه ! من هر روز بهت سر می زنم ، هیچی رو نباید از من پنهون کنی ، حتی مسائل پلیسی رو !
- به شرطی که پیش خودت بمونه و جلوی بقیه مقام و موقعیت منو حفظ کنی .
دستش را به طرفم دراز کرد . نگاهی به او و دستش کردم . سپس دستش را گرفتم و یه تکان دادم .
قاب عکس رِکس را از روی دیوار برداشتم و رو به گرگ گفتم : این رکسه بهترین دوست و همکار و همدمم . حالا که اینجایی و می دونم که حرفامو می فهمی ، چون یه مقدار خون شما ، تو من هم هست. رکس حیوون خوبی بود . ولی تو چیز دیگه ایی ، باهوش ، درنده ، خود رای ، تنها ، طعم گوشت انسانها رو حتما تا حالا تست کردی . حالا هم که گرگینه ها ظاهر شدند. اونا هم اسم انسانها و هم شما ها رو خراب می کنن ، می خوام برام رکس باشی ، حکمران این شهر ، امشب تا می تونی همنوعاتو به مزرعه بیار ، جایزه ات ، گوشت انسانها و گرگینه ها.
دستم را به طرفش دراز کردم ، او هم پنجه اش را روی دستم گذاشت.
- امشب می بینمت .
گرگ از کلانتری خارج و سپس ناپدید شد . عکس رکس را روی دیوار برگرداندم .
10 دقیقه به 11 مانده بود . صدای ماشین که جلوی کلانتری توقف کرد ، من را به پشت پنجره کشاند . همزمان ماشین دیگری هم جلوی کلانتری ایستاد ، کیت و جولین با هم رسیدند و سپس وارد کلانتری شدند .
کیت با دیدن من گفت : سلام کلانتر ، من کیت هایسون هستم ، به عنوان معاون به اینجا اومدم .
گفتم : خوشحالم ستوان، بالاخره مرکز یکی رو فرستاد . راستی این خا نم رو بهت معرفی می کن ، ایشون جولین هستن ، دکتر و خواهرم .
کیت : خوش وقتم خانم .
جولین : من هم همینطور ، جیمز گفت : شما قراره بیاین .
ادامه دادم : ستوان امیدوارم که تو مرکز در مورد اینجا و این شهر همه چی رو بهتون گفته باشن ، ما شهر آرومی داریم ، و من سالهاست که تنها پلیس این شهر هستم ، امنیت شهر توسط خود مردم و با نظارت من تأمین می شه ، که با اومدن شما ، شما هم به این حوزه اضافه می شین . در اولین روز کاری تون به اتفاق هم گشتی در شهر می زنیم ، تا مردم شما رو بشناسن و شما هم اونها رو .
کیت نگاهی به اطراف کرد و گفت : اینجا خیلی خلوته ، زندانی ایی ، مراجعی ؟!
- درسته که اینجا شهر زیاد بزرگی نیس ، اما آخرین امکانات روز رو داره . من چون یه نفرم و نمی تونستم ،آب و غذای زندانیها رو تأمین کنم و همونطور که می بینی مأمور هم ندارم . از مر کز تقاضای دستبند و پا بند الکترونیکی کردم . که به مچ پا و دست مجرمین بسته می شه و بوسیله جی پی اس و سیگنال رد یابی می شن و اگه از محدوده شهر و یا محدوده ایی که براشون تعیین می شه ، خارج شن ، دستبند ها شروع به اخطار دادن می کنن، و اگه مجرم توجهی نکرد ، پا و دست و در مورد بعضی ها جونشون رو از دست می دن .
کیت : پس اینطوریه که از پس همه چی بر اومدین کلانتر.
- آره ستوان.
- کیت صدام کنین .
: کیت ، بهتره از همین الان شروع کنی ، شاید بهتر باشه بدون من به شهر بری. با ماشین من برو ، مردم اونو خوب می شناسن .
کیت : بله کلانتر.
به سمت کمد رفتم ، ستاره فلزی را روی سینه اش نصب کردم ، سپس کلاه لبه دار با آرم کلانتری سلیک را روی سرش گذاشتم و یه اسلحه همراه غلافش را به او دادم و گفتم : خوش آمدی کیت .
او سلام نظامی داد .
جولین : موفق باشی .
کیت : ممنون .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (10/5/1396),روح انگیز ثبوتی (10/5/1396), ناصرباران دوست (11/5/1396),ابوالحسن اکبری (11/5/1396),کوثر علیزاده (18/5/1396),زهرابادره (آنا) (1/6/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 مرداد 1396 - 22:58

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 12 مرداد 1396 - 09:42

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
از اینکه همراهی تان را دارم ، خوشحالم


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 مرداد 1396 - 13:27

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام .درود فراوان بر شما.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.