آوای ماه وحشی - 2

صبح آماده رفتن به کلانتری شدم .

رو به میریام و جان گفتم : جولین امروز می یاد ، تا نگاهی به زخمتون بکنه ، من فقط در آوردن گلوله رو یاد گرفتم . یه موقع نترسونیدش و نذارین به هویت مخفی تون پی ببره ، فعلا زوده .
جان : باشه .
ادامه دادم : اینجا رو خونه خودتون بدونین ، من تا غروب برنمی گردم .
آنها به همراه گرگ من را تا کنار ماشین همراهی کردند.
میریام : اسمتون چیه ؟
گفتم : جیمز جانسون ، کلانتر این شهرم ، یا بهتر بگم ، تنها پلیس این شهر ! البته قراره یه معاون برام بفرستن ، که فعلا خبری نیس .
میریام : کلانتر ، شما حرفای ما رو باور کردین ؟ ! ما به شما دروغ نگفتیم . من و جان نا خواسته تبدیل به چنین موجودی شدیم .
گفتم : من یه پلیسم ، به این راحتی به کسی اطمینان نمی کنم . اما بر اثر تجربه ایی که پیدا کردم ، به شما اطمینان می کنم ، مگه اینکه خلافش ثابت بشه . گذشت زمان همه چی رو معلوم می کنه ! اینجا امنیت دارین . تا مدتها کسی سراغتون نمی یاد ، مسئولین آزمایشگاهی که می گین شما رو گرفتن هم فکرشو نمی کنن ، محصولاتشون تو خونه یه کلانتر باشن ، پس حواستون باشه ، موقعی که تبدیل می شین ، چه کامل یا نیمه ، کسی شما رو نبینه ، غیر از اون باید یه فکری برای لباستون بعد تبدیل شدن بکنیم ، نمی خوام مرتب بدن لختتون روببینم !
هر سه خندیدیم . سوار ماشین شدم و پنجره را پایین دادم . گرگ روی پاهایش بلند شد و دستهایش را روی لبه پنجره گذاشت و سرش را به داخل ماشین آورد .
گفتم : تو چه جور گرگی هستی ؟! چرا نمی ری خونت ؟
گرگ خفه غرید .
ادامه دادم : سواری دوست داری ؟ جان براش در ماشین رو باز کن.
پس از اینکه در باز شد، گرگ نگاهی به داخل ماشین کرد و ناگهان روی صندلی پرید . هیکل بزرگش تمام صندلی را گرفت . جان در را بست .
گفتم : دنیای عجیبیه !
جان : آره ، کلانتر .
- جیمز صدام کنین. خداحافظ ، محکم بشین ! دیرم شد .
روی گاز فشار آوردم و از مزرعه خارج شدم . باد میان موهای بلند و پر پشت گرگ می پیچید و من را یاد رکس ، سگم می انداخت ، یه سگ ، شرمن شپرد ، که تو یه در گیری با گلوله کشته شد.
بالاخره به اداره رسیدم . از ماشین پیاده شدم و در را برای گرگ باز کردم تا از ماشین خارج شود . وارد کلانتری شدم . به محض ورود ، دستگاه فکس شروع به کار کرد . به سمتش رفتم ، ابتدا یک حکم و سپس یه عکس از دستگاه بیرون آمد . معاونم دختری به اسم کیت بود . عکس را به گرگ نشان دادم و گفتم : بالاخره ، برام یه معاون فرستادن ، ولی او یه زنه !
گرگ سرش را به حالت تعجب کمی چرخاند . لبخند زدم و به سمت میزم رفتم و پشتش نشستم . صدای ماشینی که جلوی اداره توقف کرد را شنیدم . پس از مدتی جولین وارد کلانتری شد . با دیدن گرگ ، جیغ کوتاهی کشید و به دیوار چسبید . گرگ نگاهی به او کرد و غرید .
با خنده گفتم : سلام جولین ! این همکار و دوست جدیدمه !
جولین در حالیکه چشم از او برنمی داشت گفت : سلام ، جیمز ! این گرگ اینجا چه کار می کنه؟!
- همونطور می خوای اونجا وایسی ، بیا کاریت نداره . اتفاقا می خواستم بهت زنگ بزنم.
او با احتیاط به سمت من آمد و روی صندلی نشست .
ادامه دادم : می خوام به خونم بری ، یه زن و شوهر اونجا هستن ، جان و میریام ، زخمی هستن ، گلوله خوردن ، خودم بهشون شلیک کردم .
- حالشون خیلی بده ؟
گفتم : نه ! به پاشون شلیک کردم .
جولین : پای این گرگ رو هم تو بستی ، برای همینه که همراهته .
گفتم: آره ، اون دوتا رو هم با گرگ عوضی گرفتم.
جولین نگاهی به من کرد .
- راست می گم! این حیوون توی یکی از تله هام گیر افتاده بود ، وقتی آزادش کردم ، متوجه شدم ، چیز دیگه ایی هم توی مزرعه هست . به محض دیدن شلیک کردم ، ولی چون زنده می خواستمشون ، پاشون رو زدم. وقتی بهشون رسیدم ، دیدم آدمن !
جولین : خب .
ادامه دادم : راستی بالاخره ، برام معاون فرستادن !
- کی هست ؟
عکس را به او دادم .
جولین : یه زن ، اسمش کیته ، خب دیگه لازم نیس ، هر روز بیام دیدنت .
مچ دستش را گرفتم .
با تعجب گفت : جیمز !
ولی دستش را عقب نکشید.
گفتم : اینجا ، صد نفرم باشن ، من می خوام که مثل سابق هر روز بیایی ، باشه ، و گرنه دستگیرت می کنم ، که اصلا نتونی از اینجا بری .
جولین لبخندی زد و گفت : هر طور تو بخوایی .
دستم را عقب کشیدم و گفتم : متأسفم ،
- اشکال نداره ! من می رم ، دیدن اون دوتا .
: باشه ، ولی ساعت 11 اینجا باش ، می خوام وقتی کیت می یاد ، اینجا باشی .
جولین: حتما .
او از کلانتری خارج شد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (7/5/1396), ناصرباران دوست (11/5/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 مرداد 1396 - 12:25

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت فراوان
آقای ناصر الملکی بزرگوار :)

داستان جالبیه . اسمش از خودش جالب تر ( آوای ماه وحشی) :)
خیلی وقت پیش ها دوران نوجوانی و جاهلی :D :D که کتاب هری پاتر میخوندم اولین دفعه گرگ های انسان نما رو اونجا دیدم و بعدش برام جالب شد که درموردش بیشتر بدونم جایی خوندم گرگ های انسان نما یا گرگینه که برگرفته از یه افسانه قدیمی هست وقتی دیده میشن و تغییر قیافه میدن که ماه کامل میشه .. این داستان یه جورایی یاد آور اون دوره ها بود که تا مدت ها فکر میکردم گرگینه ها وجود دارن
یه ارایه ادبی داریم به اسم حسن تعلیل من فکر میکنم این داستان که داره میگه یه سری از آدم ها توی آزمایشگاه این بلا به سرشون امده یه جورایی حسن تعلیلی میتونه باشه برای این افسانه و به تخیلات رنگ و بوی واقعیت میده :)
وجدانا موضع گیری علمی نکنین ..من نظرم رو گفتم .. میدونم که نظراتم فقط به درد خودم میخوره :D :D :D

دم قلمتون همچنان گرم @};- @};- :)


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 مرداد 1396 - 12:36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
بدون هیچ موضع گیری ایی،
ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.