آوای ماه وحشی

از اداره پلیس بیرون آمدم و سوار ماشین شدم به طرف خانه ام رفتم. سلیک شهری جنگلی بود و من در همین شهر به دنیا آمده بودم . همه مردم شهر را می شناختم . نظم و امنیت شهر با همکاری خود مردم قابل قبول بود . هر چند شهر را هاله ایی از شایعات و افسانه ها در برگرفته بود .
با ماشین پلیس آرام حرکت می کردم. همیشه در ماشین یک اسلحه دور زن ، شات گان و اسلحه تهاجمی داشتم . هر از گاهی حمله هایی از داخل جنگل به مردم می شد . من بنا بر اختیاراتی که از دولت داشتم به مردم اجازه حمل سلاح را می دادم ، منتها باید تمام کسانی که اسلحه داشتند و یا می خریدند ، آن را در کلانتری ثبت می کردند . بعضی توانسته بودند خودشان را با کمک اسلحه نجات بدهند . رد خون مهاجم را پیدا و دنبال می کردم ، ولی نمی توانستم به خودش برسم . در اطراف زمینهای خانه ام تله های آهنی همراه با طعمه کار گذاشته بودم . تا شاید بتوانم یکی از آن موجودات را شکار کنم . در داخل محوطه از ماشین پیاده شدم. نگاهی به اطراف کردم. ولی چیزی حس نکردم . وارد خانه شدم . بعد از درست کردن نسکافه ، کنار پنجره روی صندلی گهواره ایی نشستم و اسلحه ام را هم روی پایم قرار دادم . ماه کامل بود . صدای تق و سپس زوزه بلند شد . نوشیدنی ام را روی میز گذاشتم و به طرف پنجره رفتم . نگاهی به اطراف کردم و از خانه خارج شدم . به دقت گوش دادم تا بفهمم در کدامیک از تله ها گیر افتاده است . بالاخره پیدایش کردم . یه گرگ در دام افتاده بود . با دیدن من دندانهایش را نشان داد .
گفتم : این کار برات فایده ایی نداره! هر چی دلت می خواد به این کار ادامه بده . با این اسلحه می تونم یه گلوله تو سر یا بدنت شلیک کنم ! یا بذارم پات تا صبح تو تله بمونه و برای همیشه فلج شی ! یا از درد و خونریزی بمیری، انتخاب کن !
به چشمانش خیره شدم. پس از مدتی آرام شد. جلو رفتم . سر اسلحه را در حالیکه به طرفش بود ، روی زمین گذاشتم .
! گفتم : کمی صبر داشته باشی ، آزادت می کنم . تو اونی که من می خوام نیستی
دو دستم را روی لبه تیغ های دندانه ایی تله گذاشتم و آنرا از هم باز کردم. گرگ پایش را بیرون کشید و لنگ لنگان کمی راه رفت .
پارچه ایی را از جیبم بیرون آوردم و گفتم : بذار زخمتو ببندم. خونریزی زیادی داره !
پارچه را دور زخم بستم. تله را دوباره آماده کردم و به سمت خانه به راه افتادم . گرگ همانجا سر جایش ایستاده بود و من را تماشا می کرد ! حسی به من اعلام خطر کرد . اسلحه را آماده شلیک کردم. نگاهی به عقب انداختم ، گرگ هنوز آنجا بود ، اما خطر از طرف او نبود.
با خودم گفتم: امشب نمی خواد با آرامش سپری شه . این از این گرگ و حالا این حس لعنتی !
صدای غریدن بلند شد . گرگ در جایش نبود . در گوشه ایی با چیزی در گیر شده بود. به آن سمت دویدم . یه گرگ دیگه . به سمتش نشانه رفتم ، نباید خطا می زدم . شلیک کردم. صدای زوزه بلند شد . ناگهان گرگ زخمی به سمتم یورش آورد . خواستم شلیک کنم ، که ضربه ایی تعادلم را به هم زد . گرگ با موجود دیگری در گیر شده بود. آماده شلیک شدم که چیزی توجهم را جلب کرد. او لباس سفید بلند زنانه به تن داشت !
گفتم : بالاخره خودتو نشون دادی؟!
باید زنده می گرفتمش ؛ به پایش شلیک کردم ، او روی زمین غلت خورد و بی حرکت ماند. گرگ همچنان به او می غرید. جلو رفتم ، یه گرگینه زن بود . و اینکه چرا به حالت کاملش در نیامده بود ، باعث تعجبم شده بود
رو به گرگ گفتم : مساوی شدیم ، هیچ بدهی به هم نداریم !
گرگ نگاهی به من کرد . به دستهای گرگینه دستبند زدم و سپس به سراغ اولی رفتم . او هم گرگینه بود. او از حالتش خارج و به مرد جوانی تبدیل شده بود .
گفتم : اون دختر که همراهت بود رو دستگیر کردم و یه گلوله هم تو پاش کاشتم . حرکت اضافه بخوای بکنی ، در جا خلاصت می کنم !
مرد : نه !
پیراهنم را در آوردم و به او دادم و گفتم : بدبختی شما ها همینه ، وقتی به گرگ تبدیل می شین و دوباره بر می گردین ، چیزی تنتون نیس . ولی اون دختره کامل تبدیل نشده بود .
مرد: اسمم ، جانه و اون زن ، میریام همسرمه .
با تعجب گفتم : یه زن و شوهر ، راه بیافت ، شانس آوردی که زنده می خواستمتون و به پاهاتون شلیک کردم!
جان : تو هم یه ... .
آرام ، ولی با لحنی خشن گفتم : ادامه نده .
هر دو باهم در حالیکه او دستش را دور گردنم انداخته بود به سمت میریام رفتیم . گرگ هم همراهیمان می کرد. لبخندی زدم و پس از مدتی همگی به داخل خانه رفتیم.
گلوله ها را در آوردم . نگاهی به صورت هردوی آنها کردم ، دیگر اثری از حالت گرگ بودن در آنها نبود . پس از مدتی برای آنها شام آوردم . روی صندلی ام نشستم و فنجان نسکافه ام را که دیگر سرد شده بود را نوشیدم.
گفتم : چه شبی شد! یه گرگ و یه زن و شوهر گرگینه ! شما دو نفر مسئول حمله به مردم هستین ؟
جان : نه ! من و میریام ، از یه آزمایشگاه فرار کردیم . تا رسیدیم اینجا .
پرسیدم : یعنی شما دو تا تو آزمایشگاه بوجود اومدین ؟!
میریام : نه! یه شب عده ایی به ما حمله کردن ، وقتی بهوش اومدیم ، روی یه تخت بسته شده بودیم و چند نفر که لباس پزشکا رو به تن داشتن ، دور مون ایستاده بودن، حالت گیجی داشتیم . چند بار با سرنگ چیزی رو به ما تزریق کردن . سپس شبی که ماه کامل بود . ما رو به مکانی که سقف نداشت و با دیوارهای بلند و میله های قطور محافظت می شد . بُردن . به محض این که در معرض نور ماه قرار گرفتیم . چیزی در درونمون بیدار شد و ناگهان خودمون رو به شکل گرگ دیدیم !
گفتم : وقتی کامل تبدیل می شین ، اختیارتون دست خودتونه یا نه ؟
جان : چرا ، کاملا همه چی رو متوجه می شیم و فقط نمی تونیم به زبان انسانها حرف بزنیم . البته همه اینطوری نیستن ، وقتی تبدیل می شن ، هیچ رو به خاطر نمی یارن .
گفتم : چیز عجیبیه ، ولی نمی دونم ، کدوم یکی از شما ها خطر ناک ترین ، اونایی که می فهمن یا اونهایی که نمی فهمن ! حا لا برین استراحت کنین. فردا جولین شما رو معاینه می کنه ، هویتتون پیش من محفوظه .
سپس رو به گرگ کردم و گفتم : تو چیکار می کنی ؟ امشب اینجا هستی یا میری ؟
او به کنار در رفت و دراز کشید . سری تکان دادم و به طرف اتاقم رفتم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (31/4/1396),ابوالحسن اکبری (31/4/1396),فاطمه رنجبر (31/4/1396),کوثر علیزاده (1/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (1/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (3/5/1396), ناصرباران دوست (11/5/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 31 تير 1396 - 20:49

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود جناب استاد ناصرالملکی.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 مرداد 1396 - 15:15

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام و درود جناب ناصرالملکی.موفق باشید.@};- @};-


@کوثر علیزاده توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 1 مرداد 1396 - 16:13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی متشکر



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.