هدیه تولد

قدمهایش را آهسته برمی داشت و گاهی به اطرافش نگاه می کرد ، مرغان دریایی ، صدای برخورد امواج با اسکله ، نگاهی به پولهایی که بابت کارش داده بودند کرد ، برای خرید هدیه ، کم بود .
مدتی بعد صدای نواختن سازی توجهش راجلب کرد ، دنبال مکانش گشت . مردی در گوشه ساحل روی نیمکتی نشسته بود و آکاردئون می نواخت ، می دانست که می تواند هم به او و هم خودش کمک کند .
جلو رفت و گفت : سلام ، می خوام با سازت برقصم ! هرچی در آوردی ، 50 ، 50 ؟
مرد سر تکان داد و شروع به نواختن آهنگی شاد کرد، دختر هم مانند ، پَری که در هوا چرخ می زد ، شروع به رقصیدن کرد . کم کم مردم توجهشان به آنها جلب شد . مدتی بعد دستها هم با آنها همنوا شدند .
در پایان وقتی سهمشان را تقسیم کردند ، دختر لبخندی زد و گفت : حاضری با هم ادامه بدیم؟
مرد : بیشتر وقتها اینجام .
- امروز تولد خواهرمه ، می خواستم هدیه بخرم ، ولی پول کم داشتم ، تو سازت کمک کردین ، شادی و لبخند رو بهش هدیه بدم .
مرد : رقصیدنت ، با دخترای دیگه ایی که مدتی با سازم رقصیدن ، قرق داشت ، تو عاشقانه و زیبا می رقصیدی ، چشمات برق خاصی داشت . کجا زندگی می کنین ؟
دختر : اونجا ، کنار اون ساختمون
- بی خانمانین!
: آره ! من از همه بزرگترم ، دیگه باید برم .
: اجازه بدی منم باهات می یام ، می تونم با سازم شادشون کنم .
هر دو بعد از خریدن هدیه به ساختمان رفتند. چند دختر و پسر با دیدن او به سمتش آمدند .
دختر نوجوانی با دیدن هدیه ، لبخندی زد و گفت : این برا منه؟!
- آره ! تولدت مبارک الي .
الی : ممنونم ماری ، خیلی دوست دارم ! این آقا دوستته ؟
ماری خندید و گفت : کنار ساحل ساز می زنه ، برای هدیه تولد می خواد برات آهنگ بزنه .
همه به حالت دایره وار نشستند.
مرد : اسمم ، پاتریکه ، تولدت مبارک الی .
پاتریک شروع به نواختن کرد ، ماری دست الی را گرفت و شروع به رقصیدن کرد . پاتریک متوجه شد ، انگشتان و سازش مثل همیشه نیستند ؟! احساس عجیبی داشت ، اجازه داد ساز و انگشتانش ، آنچه را که دوست دارند، بنوازند .
چندین نفر برای تماشا ، به جمعشان اضافه شدند و وقتی فهمیدند ، تولد یکی از بچه هاست ، مدتی بعد با هدیه و شاخه گل برگشتند .
الی، باورش نمی شد ، چنین جشن تولدی را تجربه کند.
از آن به بعد پاتریک و ماری در کنار ساحل ، عاشقانه می نواختند و می رقصیدند ،


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پریناز.ک ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (26/7/1396),پریناز.ک (27/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (27/7/1396),حسین شعیبی (27/7/1396),م.ماندگار (30/7/1396),فاطمه گودرزی (2/8/1396),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 مهر 1396 - 23:05

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
یک عاشقانه جمع و جور
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 27 مهر 1396 - 00:55

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، متشکر
ممنون آمدید.
ممنون که خواندید
موفق باشید و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.