دو راهی( قسمت آخر)

کارت را از کیفش بیرون آوردم . تاریخش 2 ماه پیش تمام شده بود .

گفتم : می خواستم وقتی دکترا می یان وسوسم کنن ، چه تصمیمی باید بگیرم ، حالا که تاریخش تموم شده ، همون موقع جوابم : نه ! خودمم هم حاضرم تموم بدنم زیر خاک بپوسه تا با بدن تیکه پاره خاکم کنن . وقتی سالم از اینجا بیرون رفتی ، خواستی می تونی تمدیدش کنی .
سارا ناله کرد .
پرسیدم : درد داری ؟
سر تکان داد . به سرعت پیش دکتر رفتم . او معاینه اش کرد و گفت : باید باهاتون صحبت کنم .
- لازم نیس ، برگه رو بیارین ، امضاء می کنم ، زنم باید زنده بمونه .
- باشه .
پس از مدتی برگه را امضاء و سارا را تا اتاق عمل همراهی کردم . در مقابل صندلی و جایی که نشسته بودم ، یک ساعت بزرگ روی دیوار قرار داشت . با چشم ، ثانیه شمار و سپس دقیقه شمارش را دنبال می کردم . مدتی گذشت ، صبر و تحملم را از دست دادم . از جایم بلند شدم که چشمم به تصویر پرستاری که انگشتش را جلوی لبش گرفته بود و لبخندی به لب داشت ، افتاد . بی اراده سرجایم نشستم و دستهایم را به حالت دعا در هم فرو بردم ، تا بالاخره درها باز شد . به سمت در رفتم ، پس از مدتی سارا را بیرون آوردند ، کنار برانکاردش رفتم و نگاهی به دکتر کردم . او سر تکان داد ، در اتاق ، پرستار سرم و کیسه خون را به او وصل کرد . او را سزارین کرده بودند . به یکی از دوستام زنگ زدم ، تا یه دکتر متخصص و جراح رو برام پیدا کند . وقتی او آمد جریان را به او گفتم و ازش خواستم که صحت جراحی را تأیید کند. دکتر سارا ، ابتدا ناراحت و عصبانی شد ، اما با اصرار و تهدید من قبول کرد ، دکتری که من آورده بودم ، سارا را معاینه کند . او را بادستگاههای اسکن و عکس برداری معاینه کردند ، هیچ نشانی از چسبندگی و عفونت در بدن سارا دیده نمی شد ، خیا لم دیگر راحت شده بود ، پس مدتی سارا مرخص شد .

او هیچ حرفی در مورد اتفاقات بیمارستان و بچه نمی زد ، من هم تا مدتی کنارش ماندم . برایش رباتهای پرستار آوردم که تحت نظارت دکتر متخصص قرار داشتند .
3 روز دیگر جشنی برای بچه های بی سرپرست برگزار می شد ، و من هم به عنوان یکی از حامیان ، مسئول آماده سازی جشن بودم ، ولی مشکل سارا کارم را عقب انداخته بود . در میان بچه ها به دو دختر بچه 10 ساله علاقمند شده بودم و می خواستم آنها به فرزندی قبول کنم ، ولی مخالفت سارا باعث شده بود که هیچوقت در مورد آنها با او صحبت نکنم . حمایت و پشتیبانی رسمی از آنها بر عهده گرفتم و این که تا آخر عمر زیر نظر من باشند و به هیچ خانواده ایی سپرده نشوند . حاضر بودم این راز را تا آخر عمر و گور با خودم حفظ کنم و به سارا حرفی نزنم .
یکبار به آنها گفتم : که دوست دارند ، دختر من باشن .
هر دو نگاهی به من کردند و خندیدند .
گفتم : هر کدوم از این بچه ها دوست دارن یه خونواده داشته باشن و ما سعی می کنیم ، بهترینها رو براشون انتخاب کنیم ، که هر دو طرف از با هم بودن احساس رضایت کنن ، ما آزمایشی آنها را به خانواده ایی می سپریم و وقتی قبول شدن ، رسما کنار هم می مونن ، حالا شما دو تا هم همینطور ، زیر نظر تون داشتم . شما دو تا خیلی با هم صمیمی و مثل دو تا خواهر هستین ، من حاضرم ، اما شرط اصلی شما دو تایین ، هر وقت قبول کردین ، اسم فامیل من بهتون اضافه می شه و یه خط قرمز هم دارم و اون اینه که هیچ وقت به خودتون و یا هیچکس دیگه ایی نگین دختر خونده من هستین ، شما دختر من هستین ، فکر کنین و جواب بدین ، و اگه تصمیم دیگه ایی گرفتین ، برای همیشه پدر خوانده و حامی تون می مونم .
انگشت کو چک دستها یم را به سمتشان دراز کردم و گفتم : قول بدین !
آنها هم انگشت کوچکشان را دور انگشتم حلقه کردند و آرام تکانش دادند .
سارا کم کم راه رفتن را شروع کرد ، رباتهای پرستار کارشان را حرفه ایی ، بدون خستگی و با صبر و بدون مشکل انجام می دادند . با شنیدن خبر راه رفتن سارا ، با دسته گل و شیرینی به خانه رفتم . شیرینی را روی میز گذاشتم و دسته گل را با دو دستم به سمتش دراز و تعظیم کردم و منتظر شدم تا او آن را از من بگیرد . مدتی گذشت ، تا بالاخره آن را از من گرفت و بویش کرد . یکی از پرستارها گلدان را آب کرد و سارا آن را درون گلدان قرار داد .
گفتم : خوشحالم که سالمی و دوباره فعالیتتو شروع کردی ، من یه قولی بهت داده بودم و سر قولم هستم ، هر وقت خواستی از هم جدا می شیم . یه خونه برات می گیرم ، ماشین وهر چیزی که بخوایی ، امیدوارم که منو ببخشی ، این تصمیم ، خودخواهانه اما لازم بود ، کسی که عاشقش شدم و باهاش ازدواج کردم و می خوام تا آخر عمر کنارش بمونم توئی . یه خبر دیگه هم باید بهت بدم که وقت عمل دارم ، و اگه دوباره بخوایی و اصرار هم کنی دیگه بچه دار نمی شیم . اما قبل هر تصمیمی ، چند روز دیگه برای بچه ها قراره جشن بگیریم ، هم تولد بعضی هاشونه و عده ایی هم موفق شدن یه خانواده خوب پیدا کنن ، و به عنوان یه حامی دوست دارم همسرم کنارم باشه ، اینو قبول کنی ، باعث خوشحالی و افتخار من می شه .
سارا : برام خیلی سخته ، ولی اینکه منو انتخاب کردی ممنون . چاره ایی نداشتی و این احساست باعث ظلم به خودت و بچمون می شد و باید مثل یه یتیم زندگی و بزرگ می شد . با هات می یام و در مورد جدایی فکر می کنم ، اما الان نه ، به وقت نیاز دارم .
دستش را گرفتم و بوسه ایی به گونه اش زدم : متشکرم ، سارا .
روز جشن فرا رسید . یتیم خانه به نحوی با شکوه تزئین شده بود . از هنرمندان معروفی که دوست داشتند در چنین مراسمهایی شرکت کنند ، هم دعوت کرده بودیم .
در حال صحبت با تعدادی از حامیها و خانواده هایی که در آزمون موفق شده بودند ، بودم که نانسی همراه گلوریا و سونیا به طرفم آمدند. گلوریا و سونیا دستم را گرفتند و به گوشه ایی بردند .
پرسیدم : اتفاقی افتاده ؟!
سونیا : در مورد پیشنهادتون ، واقعا می خواین دخترتون بشیم ؟!
خندیدم و گفتم : البته ، جدیم گفتم ! به کسی تا جایی که بتونم ، قول کاری که نمی تونم یا نمی خوام ، نمی دم ، حالا شما دوتا واقعا تصمیمتون رو گرفتین ، اون خط قرمز رو که فراموش نکردین ، حتی اگه من مُردم هم از اون کلمه نباید استفاده کنین ، باشه؟
هردو سرتکان دادند .
رو به نانسی کردم و گفتم : امروز مأمور دولت هم برای این خونواده ها اینجاست ، بهش بگو : دو تا شناسنامه به اسم گلوریا و سونیا با فامیلی جانسون صادر کنه ، اینم شناسنامه من .
نانسی : حتما ، تبریک می گم .
با آغاز جشن ، همگی در جایگاهایمان قرار گرفتیم . سارا از جایش بلند شد و گفت : برمی گردم .
پس از مدتی کنارم برگشت . از نانسی خواسته بودم که به خاطر سارا ، فرزندی ، گلوریا و سونیا را اعلام نکند و مخفیانه ، شناسنامه ها را به آنها و من بده .
نوبت اعلام رسمی ، اسامی خانواده ها و بچه هایی که صاحب خانواده شده بودند ، رسید . با اعلام هرکدام ، حضار برایشان دست می زدند و آنها در کنار هم عکس یادگاری می گرفتند ، تا بعدا به عنوان سابقه و تاریخ رو ی دیوار در قاب ، قرار بگیرند . پس از پایان مراسم فرزند خواندگی ، میهمانان برای خوردن شیرینی و نوشیدنی به طرف میزها رفتند . من هم در کنار سارا مشغول انتخاب شیرینی و دسر و نوشیدنی شدم .
سارا : چرا اسم تو رو اعلام نکردن ؟
گفتم : برای چی ؟! لزومی نداشت !
- مگه ما الان دو تا دختر نداریم !
شیرینی به داخل گلویم پرید و به سرفه افتادم . او یک لیوان نوشیدنی به دستم داد . آن را نوشیدم و نفسی تازه کردم .
ادامه داد : چیه ؟ می خواستی تنهایی پدر باشی و از من مخفی کنی ؟
گفتم : خب ، تو موافق نبودی و اصلا هم قرار نبود ، اونها تو زندگی تو بیان .
- تا کی می خواستی اینطوری ادامه بدی ، گفتی من ازت جدا می شم و تو و اونها به هم می رسین ؟!
: آره ، نه ! نمی دونم چی بگم ، بچه رو از دست دادی و مقصرشو من و تصمیمی که گرفتم ، می دونی ، چاره ایی نداشتم ، از چندین ماه پیش این تصمیم رو گرفته بودم ، می خواستم بهت پیشنهاد بدم ، ولی تو بچه ایی می خواستی که از خودمون باشه .
سارا : آره ! ولی نشد ، تو هم کاری کردی که دیگه بچه دار نشیم .
گفتم : یه چیز رو می خوام صادقانه بهت بگم ، من و گلوریا و سونیا ، واقعا همدیگه رو دوست داریم و قرار گذاشتیم ، هرگز از کلمه فرزند خونده ، حتی بعد مرگ من ، استفاده نکنیم . تو حق داری اونها رو نپذیری و هیچ احساسی به اونها نداشته باشی ، اما اگه می خوایی تو زندگیت بیان ، هیچوقت اونها رو با بچه ایی که از دست دادی مقایسه نکن و هرگز نگو ، اگه بچم بود ، الان اینقدر سالش بود و مثل شما ها این کار یا اون کار رو می کرد ، اینو گفتم که بعدا هیچکدوم پشیمون نشیم !
سارا مدتی نگاهم کرد ، دوباره مشغول خوردن شیرینی شدم . از او جداشدم تا تنها باشد و تصمیم بگیرد . همراه گلوریا و سونیا به خوردن و جشن ادامه دادیم . سارا همراه با نوشیدنی به طرف ما آمد ، و آن را روی میز گذاشت ، دو لیوان را به سمت آنها دراز کرد . با موافقت من لیوان را از او گرفتند .
سارا : به خونواده ما خوش آمدین .
گفتم : این مادر تون و همسر من سارا ست . آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند . اشک در چشمانم جمع شد ، سارا هم در حالیکه می خندید ، گریه اش گرفت .
حالا چندین سال از آن روز می گذرد .
اما هیچ وقت آن انتخاب سخت و تلخ بر سر دوراهی و آن روز شیرین پدر و مادر شدن ، من و سارا را فراموش نمی کنم .
16 تیر ماه 1396




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

"صابرخوشبین صفت" ,ابوالحسن اکبری ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (18/4/1396),محمد علی ناصرالملکی (18/4/1396),ابوالحسن اکبری (18/4/1396),هستی مهربان (18/4/1396),کوثر علیزاده (19/4/1396),شهره کبودوندپور (24/4/1396),ابوالحسن اکبری (25/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (27/4/1396),کوثر علیزاده (28/4/1396),فرزانه رازي (29/4/1396),محمد علی ناصرالملکی (1/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (2/5/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 تير 1396 - 11:38

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود.@};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 18 تير 1396 - 12:13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ممنون که آمدید و خوندین@};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 10:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر شما اقای ناصرالملکی گرامی
خوشحالم بار دیگر در داستانک حضور پیدا کردید و داستان نوشتید.
داستان هرچند کلیشه ای و موضوعش تکراری بود اما تعلیق و متن زیبایی داشت! و پیام درونی آن زیباتر:
هیچ چیز را به زور از خدا نخواهیم چرا که خدا راههای بهتری پیش پایمان گذاشته است
بحث فرزندخواندگی در میان غربیها بحث پخته و جاافتاده ای است منتها در میان مردم کشور ما هنوز خیلی ها به خاطر سنتها و فرهنگهای قدیمی حاضر به پذیرش آن نیستند.
باز هم بنویسید و قلم زمین نگذارید لااقل مثل ما و بقیه نباشید
متاسفانه در ماههای اخیر جو بدی بر داستانک حاکم شده! کسی نیست داستان بخواند داستان نقد کند دوستی ها از بین رفته در داستانک باند و باندبازی و گرو کشی!
اگر برای کسی کف و دست و هورا کشیدی زحمتی به خود می دهد و داستانت را می خواند و اگر میلش بکشد کامنت مختصری می نویسد که مثلا ادای دین کرده باشد و دید و بازدید رو رعایت کرده باشد به رسم ادب
یه محیط خوب سراغ داشتیم اونم مثل جاهای دیگه ی کشورمون به گندش کشیدیم تا بار دیگر ثابت کنیم جهان سومی هستیم داستانک و دوستی هایش هم تمام شد و رفت پی کارش!
ببخشید درددلی بود این روزها که باید جایی می نوشتم و چه جایی بهتر از داستان شما که سراسر مهر بود و انسانیت
تنور دلتان گرم و روشن
درضمن از دعوتتان بسیار خرسندم! امیدوارم بتوانم خدمت برسم و اگر نشد از همینجا پوزش مرا بپذیرید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 30 تير 1396 - 22:44

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ایشالا این ماه با 5 رمان هم زمان در خدمتان هستم ، امیدوارم بپسندید و اگر هم دوست نداشتید ، داستان ارزش یکبار خواندن را برایتان داشته باشد


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 تير 1396 - 01:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
و عرض هزاران درود و ارادت بی کران
آقای ناصر الملکی گرامی:)

نمیدونم چرا حس کردم نویسنده داستان به شخصیت ها زور گفت :D :D چنان سر دوراهی قرارشون داد که بیا و ببین.. تقدیری براشون رقم زد از اون تقدیر ه بعد به زور یه راهی پیش پاشون گذاشت ..مجبورشون کرد همین راه رو برن :D
نمیدونم چرا اوایل قسمت اول که میخوندم حس میکردم که داستان ایرانیه .. یعنی دقیقا تا قبل از اسم جیمز آورده بشه.. فکر میکردم داستان ایرانیه :D :)
نمیدونم چرا یه مدته حس هام اشتباه کار میکنن :( فکر کنم باید برام ربات پرستار استخدام کنن :D
تخیل رباتهای پرستار رو دوست داشتم .. یعنی تا کلی وقت توی این فکر بودم که اگه یه دونه از این رباتها توی خونه ما بود چه میشد :) من فکر میکنم بهشت وعده داده شده برای استان فارسی ها داشتن یه ربات پرستاره :D :D

از شوخی گذشته .. محتوای داستان خیلی ارزشمند بود .. و سبک نوشتن و نوع داستان پردازی و زبان و قالب روایت و دیالوگ ها و تخیل و ... همگی مخصوصا قلم خودتون بود .. انحصاری شده یه جورایی :) توی یه عالمه داستان راحت میشه نویسنده اش رو پیدا کرد و حدس زد :)
دیر رسیدم ولی خب بد نشد حداقل دوتا قسمت و باهم خوندم :"> :)
خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره یه داستان خوب به قلم شما خوندم هرچند که بد عادت شدیم و همیشه منتظر رمان های بلندیم .. همینم غنیمته :)

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 30 تير 1396 - 22:42

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، متأسفانه ایران ما مثل یه جزیره دور افتاده است ، اگر ایمیلتان را چک کرده باشید ، فیلمهایی در مورد رباتهای انسان نما( تخیلی که دیگر تخیل نیست) برایتان فرستادم ، این رباتها در مدلهای انسان نما و غیر انسان نما در کشورهای پیشرفته مثل ژاپن و آمریکا و بعضی کشورهای اروپایی مشغول کارن ، براتون از رباتها عکس وفیلم هم می فرستم


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 تير 1396 - 23:21

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی این داستان نظرات واقعی من در زندگی است و به آنها اعتقاد کامل دارم ، در بین انتخاب بین مادر و فرزند ، من مادر را انتخاب می کنم ، و در مورد اهدای اعضا هم ، بدنم در زیر خاک بپوسد را ترجیح می دهم تا با بدنی که تیکه پاره شده ،در قبر قرار بگیرم ، انسانها را دوست دارم ، اما خودم را خیلی دوست دارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.