دو راهی

بعد از 2 سال زندگی ، با اینکه با بچه دار شدن مخالف بودم ، اما بالاخره تسلیم شدم ، دکتر بچه دار شدمان را تأ یید کرد . او بسیار خوشحال بود ، ولی من در دل راضی نبودم . با این حال به خاطر اینکه او را ناراحت نکنم ، همیشه در مقابل تعریف و حرف زدن از بچه لبخند می زدم و در کارها کمکش می کردم . مدتی بعد دردهای شدیدی به سراغش آمد ، در حالیکه 6 ماه فاصله تا تولد بچه مانده بود . او را به بیمارستان بردم .
دکتر بعد از معاینه او گفت : همسرتون نباید باردار می شد ، براش خطر داره .
گفتم : براش خطرناکه!
- رحمش ضعیفه و توانایی نگه داری جنین رو نداره .
: خدای من !
به خودم لعنت می فرستادم که چرا با خواسته اش موافقت کردم . کارم این شده بود که مدام در بیمارستان کنارش باشم و کارهایم را از داخل بیمارستان انجام بدهم .
دردهایش ، بیشتر ، شدیدتر و طولانی تر از قبل شده بود ، که این من را به هم ریخت ، با خودم در گیری داشتم. تا اینکه طاقت نیاوردم و پیش دکتر معالجش رفتم : یه کاری براش بکنین ، این دردای لعنتی نمی خواد تموم بشه ، داره نابودش می کنه .
- آروم باشین ، اصلا نباید بچه دار می شدین ، ولی حالا که این تصمیم رو گرفتین ، باید صبور باشین و ما تموم تلاشمون رو می کنیم . به خاطر جنین نمی تونیم زیاد از آرام بخش و بعضی از داروها استفاده کنیم .
گفتم : من نباید موافقت می کردم ، اصرار کرد و داشت افسرده می شد ، حاضر نشد بچه ایی رو به فرزند ی بگیریم ، هر کاری ، هرکاری می تونین براش انجام بدین ، هزینش برام مهم نیست .
دکتر: همه چی رو نمی شه با پول حل کرد .
کمی مکث کردم و گفتم : اگه نخوام بچه به دنیا بیاد چی ؟
- شما الان عصبی هستین و استرس دارین ، مگه ممکنه کسی بچه دار شدن رو دوست نداشته باشه ، و این مشکل قانونی داره .
: آره ! من ، اگه قرار باشه ، همسرم اینقدر درد بکشه و شما حرفای بی فایده تحویلم بدین ، مگه نمی گین نباید باردار می شد .
- بله ، ولی ...
با ناراحتی گفتم : ولی نداره ، آره یا نه !
- ما انجامش نمی دیم ، آقا !
: پس حکم ترخیصشو بنویسین ، می برمش جایی که انجام بدن !
- باشه ، من سلب مسئولیت می کنم .
گفتم : بهتر !
سارا را از آن بیمارستان به بیمارستانی خصوصی و گرانتر منتقل کردم . آنها هم همان حرفای دکتر قبلی را زدند . تا اینکه یک شب سارا از درد چنان فریاد و جیغ کشید که همه سراسیمه به داخل اتاق دویدند ، خواستند مانعم شوند که با زور وارد شدم ، به محض اینکه دستش را گرفتم ، چنان دستم را فشار داد که ناخنهایش در گوشت دستم فرو رفت و دستم خونریزی کرد . دکتر از من خواست : اگر می خواهم بما نم ، باید روی صندلی آرام بنشینم و هیچ دخالتی نکنم و حرفی نزنم .
روی صندلی نشستم . یکی از پرستارها باندی را به من داد تا روی زخمم بگذارم . بالاخره سارا آرام شد .
دکتر به طرف من آمد و گفت : بهش آرام بخش قوی زدیم و سعی کردیم به جنین کمترین آسیب برسه .
به چشمان دکتر نگاه کردم و با لحن جدی گفتم : مهم نیس! سارا برام اولویت داره .
دکتر بدون هیچ حرفی بیرون رفت . صندلی ام را کنار تخت سارا بردم و دستش را گرفتم و با دست دیگر موهایش را نوازش کردم . درد و رنج را به خوبی در چهره اش میدیدم ؛ آرام نفس می کشید . پس از مدتی چشما نم را باز کردم ، خوابم برده بود . ولی هنوز دستش در دستم بود .
سارا : چقدر خوبه که اینجا یی ، دستت چی شده ؟!
لبخندی زدم و گفتم : یه یادگاری از بهترین کسی که دوستش دارم .
- من این کار رو کردم ! بچمون چطوره ؟
: اونم خوبه ! اما این توئی که باید خوب باشی !
سارا : درد دارم ، احساس ضعف و تهوع می کنم ، هنوز خیلی مونده ! ولی از الان وجودشو اعلام کرده .
گفتم : یه چیزی رو به من بگو ، می دونستی ، بچه دار شدن برات خطرناکه و با این حال اصرار داشتی ؟!
او سکوت کرد .
- یعنی می دونستی ! چرا این کار رو با خودت و من کردی ؟ که یه بچه از خودمون داشته باشیم ، این جوری زندگیمون شاد می شه ؟
سارا : دوست داشتم بچه خودمون باشه ، یه بچه واقعی و دوست نداری پدر بشی ؟
با دلخوری و حالتی عصبی گفتم : نه ! اینطوری نه ! از اول مخالف بودم و به قلبم گوش نکردم ! دکترا گفتن: که بدنت توانایی نگه داری جنین رو نداره ، اینو مطمئن باش ، اگه قرار باشه بین تو و اون یکی رو انتخاب کنم ، اون توئی نه اون بچه .
- بدون اون می میرم .
: منم بدون تو ، این راه به یه دوراهی می رسه ، که باید انتخاب کنم و انتخاب کنی ، تو ،بین من و اون بچه و من ،بین تو و اون بچه . انتخاب من مشخصه ؛ تو باید زنده و سالم از این بیمارستان بیرون بیایی ، بعدش اگه خواستی ازم جدا شی ، حرفی ندارم ، همون موقع طلاق می گیریم .
سارا : جیمز ، در مورد بچت حرف می زنی و آرزو و خواست من که مادر شدنه ، من این حق رو دارم ، ندارم ؟
گفتم : اگه تو رو به خاطر به دنیا اومدن بچه از دست بدم ، مطمئن باش اگه بچه زنده و سالم به دنیا بیاد ، همینجا رهاش می کنم و تو رو با خودم می برم ، اون بچه گناهی نداره ، اما من فکر نمی کنم بتونم دوستش داشته باشم و هر وقت نگاش کنم ، یاد تو و از دست دادنت به خاطر این بچه بیافتم ، هم اون عذاب می کشه و هم من . اینو مطمئن باش ، انتخاب من اون نیس ! راستی کارت اهدای عضو داری ؟
سارا : آره ، تو کیفمه ، برای چی می خوایی ؟



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (16/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (16/4/1396),شهره کبودوندپور (24/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (27/4/1396),محمد علی ناصرالملکی (1/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (2/5/1396),

نقطه نظرات

نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 12:21

سلام و درودها
به جناب ناصرالملکی عزیز
سبز باشید .
@};- @};- @};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 14:11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، متشکر



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.