رُز خونین

در مقابل آینه خودم را برانداز کردم . گل سرخ مصنوعی را داخل جیب پیراهنم گذاشتم و بارانی بلندم را پوشیدم . یکسال از آخرین باری که همدیگر را دیده بودیم ، گذشته بود . رمز دیدار ما یه گل سرخ مصنوعی بود که بوسیله پست به در خانه می آمد . گل مصنوعی پلاسیده نمی شد و همیشه مثل روز اولش سرزنده و شاداب می ماند . و سالها می شد آن را نگه داشت ، زمان قرار همیشه یه شب بارانی و ساعت 9 شب در یه رستوران ، کنار ساحل بود .
چترم را برداشتم و از خانه بیرون آمدم ، باران عاشقانه می بارید ، نه تند و نه نم نم ! سکوت شب و نورهایی که در جریان آب باران می رقصیدند و رنگین کمان درست می کردند را دوست داشتم . سوار ماشین شدم و تا آخرین خیابان حومه شهر رانندگی کردم . پس از آن دیگر خیابانی وجود نداشت و به یه کانال بسیار بزرگ آب که به اقیانوس متصل می شد ، می رسید . از ماشین پیاده شدم و چتر را بالای سرم گرفتم و به سمت رستوران حرکت کردم . جای بزرگ و مجللی نبود ، اما زیبا و آرامش بخش بود ، هم از نظر مکانی و هم از نظر شکل ظاهری ؛ به ساعت نگاه کردم . نیم ساعت مانده به 9 بود . به رستوران رسیدم ، پشت در پلا کاردی قرار داشت که رویش نوشته بود ، اختصاصی ، رزو شده . چترم را تکاندم و جمعش کردم . ضربه ای به در شیشه ایی زدم ، پس از مدتی مری از پشت پاراون بیرون آمد ، گل سرخ را نشانش دادم ، لبخندی زد و در را باز کرد.
گفتم : سلام ، یه شب یه یاد موندنی دیگه ، این چهارمین رُزی که گرفتم .
مری : سلام ، من پنج تا رز دارم ، یه امتیاز عقبی !
- امشب امتیاز برای منه !
پس از مدتی آنی و جان ، استیو و ناتالیا وارد رستوران شدند .
آنی : چه بارونی ! عاشق این جور شبام .
همگی به دور میز نشستیم ، و از بالای قسمتی که شیشه مات بود ، به بیرون نگاه کردم . مری برای همه ما نوشیدنی از مخلوط میوه های استوایی آورد .
پس از نوشیدن ، مری گفت : شروع می کنیم !
دستکشهای چرمی را دستمان کردیم . او کیف های کوچک نقره ایی رنگ فلزی را در مقابلمان گذاشت . در کیفها را باز کردیم . اسلحه تمام اتوماتیک مجهز به صدا خفه کن را از داخلش بیرون آوردیم . یه خشاب پر یدک هم در کنارش قرار داشت . حالا نوبت فهمیدن این بود که چه کسی هم بازیت می شه ؛ مری پاکت های در بسته ایی را به دستمان داد . در پاکت را باز کردم و نگاهی به کارت و اسمی که رویش نوشته شده بود کردم ، باورم نمی شد !
گفتم : خدای من !
همبازی من مِری بود ، می خواستم این بار رز را من ببرم و با او مساوی بشم ، کارت را به مری دادم .
او با دیدن اسمش لبخندی زد و گفت : متأسفم جیمز ! بازم من یه رز بیشتر دارم .
استیو : شما دو تا باهم افتادین ؟! مری و جان ، 6 امتیازی و بقیه 5 امتیازی می شیم .
ناتالیا : سرعت عمل داشته باش ، وقتی مهره اول رو خارج کردی، یه عکس از خارج شدنش می گیری و در خواست رز بعدی رو می دی !
مری ،3 پاکت ، سبز و زرد و قرمز را روی میز گذاشت و کنارم ایستاد . پاکت و کارت داخلش ، اسم ، و محل مهره را مشخص می کردند . گاهی هدفها آشنا در می آمدند ، که کار سخت و درناک می شد . آنوقت هم بازیت او را خارج می کرد و گُل و یه چمدانِ 1 میلیون دلاری جایزه می گرفت . نگاهی به مری کردم ، او زرد را برداشت . جان . ناتالیا ، سبز و آنی و استیو قرمز را ، چون مهره ها باید به هرطریقی خارج می شدند ، قرار گذاشتیم بودیم ، مهره آشنا را به گروه دیگر و او مهره اش را به ما بدهد ، را ه حل سوم ، این بود که مهره را از دست همبازی و سایر گروهها دور می کردی و تا ساعت 6 صبح ، اگر او را پیدا نمی کردند ، از لیست خارج می شد .
از رستوران خارج شدیم ، خیابان خلوت بود و فقط صدای باران ، و رعد و برق ، سکوت و تاریکی را در هم می شکستند .
مری کارت را بیرون آورد : خیابان 145 ، پلاک 25 ، ادوارد تامسون ، به علامت نفی آشنایی سرم را تکان دادم ، او هم تامسون برایش آشنا نبود . سوار ماشین شدیم و به سمت خیابان 145 حرکت کردیم .
صدای فِرک فِرک برف پاکن ، تنها صدایی بود که بین ما دو نفر شنیده می شد . به مقابل پلاک 25 رسیدیم ،مری از پنجره نگاهی به داخل انداخت . ماسکهایی که چشمها را می پوشاندند ، به صورتمان زدیم. شروع به باز کردن قفل در کردم . پس از باز شدن، آرام دستگیره را چرخاندم و داخل شدیم .
تلویزیون روشن بود و هدف بر روی کاناپه قرار داشت . مری به سمتش رفت ؛ موهایش را از پشت چنگ زد و اسلحه را روی شقیقه اش گذاشت . من هم سریع به مقابلش رفتم ، به عکس داخل پاکت نگاه کردم ، سپس خواستم شلیک کنم ، که متوجه چشمان باز و بی حرکت او شدم ، او مرده بود . دستم را به صورت افقی در مقابل گلویم حرکت دادم . مری رهایش کرد . ادوارد به روی کاناپه افتاد . پس از چند لحظه صدای آژیر پلیس را که هر لحظه به ما نزدیک تر می شد ، شنیدیم ، به سمت عقب ساختمان رفتیم ، از طریق پنجره به داخل محوطه پشت ساختمان پریدیم و شروع به دویدن کردیم . مأمورین در را شکستند و داخل شدند . نورهای چراغ قوه شان داخل اتاق و از پنجره شروع به وارسی محوطه پشت خانه کردند . همچنان به دویدن ادامه دادیم. چیزی تعقیبمان می کرد . در آن تاریکی چیزی را نمی توانستم ، ببینم ، ضربه ایی را از پشت دریافت کردم ، و بعد غریدن ،تازه متوجه شدم ، که گرفتار سگ پلیس شدم . دست و بارانی ام را در بین دندانهایش گرفته بود . تقلا می کردم از دستش خلاص شوم . اسلحه ام روی زمین افتاده بود . نورها در حال نزدیک تر شدن بودند ، ابتدا دو صدای خفه و سپس ناله سگ را که از رویم به کنارم افتاد را شنیدم . مری به ستم آمد ؛ دستم را گرفت و بلندم کرد و اسلحه ام را توی دستم گذاشت ! دوباره شروع به دویدن کردیم . در نقطه ایی که به نظر اَمن می آمد ایستادیم . دستم درد می کرد .
گفتم : خدای من ! لعنتی ! اون مُرده بود . کی پلسیا رو خبر کرد ؟!
مری : اطلاعات سوخته !
- باهاش تماس بگیر و بفهم چرا این کار رو با ما کردن؟!
مری به وسیله تلفن مخصوص تماس گرفت ، ولی مرتب پیغام در دسترس نبودن فرد مورد نظر را می داد .
گفتم : بقیه بچه ها ؟ یه کبوتر بفرست .
او یه استیکر ، کبوتر و گربه برایشان فرستاد ... آنی و استیو و سپس جان و ناتالیا ، استیکر گربه را به همراه علامت سئوال ، در جواب ارسال کردند .
مری ، استیکر پرنده ایی در قفس و ماشین پلیس و آدرس محل دیدار را فرستاد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (3/12/1395),همایون به آیین (4/12/1395),م.ماندگار (4/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1395),هستی مهربان (6/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (16/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (9/7/1396),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 اسفند 1395 - 15:09

نمایش مشخصات متین یحیی زاده درود

باورم نمیشه که این داستان هم به قسمت کشیده شد. اصلا این قسمت همجا هست و بعضی وقت ها هم نیست
مثل الان من که انگار قسمت نیست یک داستان تک قسمتی از شما بخوانم.
داستان خوبی بود و البته در ادامه باید ببینیم چطور تمام می شود. البته موضوعش شباهت هایی با داستان های چند قسمتی تان داشت.
خب این داستان ها بنظرم برای نوجوان ها جذاب باشد...
یک ایراد بزرگ اما داستان داشت و اونم نوع نگارش داستان بود.
سعی کنید حتما داستان را ویرایش کنید. چون نگارش هر چقدر روان تر باشد خواننده بیشتر جذب خواندن می شود.
و یک پیشنهاد هم دارم
اگر داستانی از موضوعات اجتماعی دارید برایمان به اشتراک بگذارید
من که از موضوعات اجتماعی لذت می برم
نکته بعدی
شما قلم خوب
تخیل عالی
و نکته سنجی درستی در داستانهایتان دارید و البته خلاقیت

موفق باشید و نویسنده
@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 اسفند 1395 - 16:02

درود بر جناب عبدالمکی عزیز
گفتیم عاقبت یک داستان تک قسمتی از شما می خوانیم ولی بازهم نشد!
ولی بازهم دو قسمتی خیلی بهتر از چندصد قسمتیه!
شما تخیل خوبی دارید و این ویژگی شما بخوبی از داستان هایتان قابل دریافت هست! ماجراهایی که در داستانتان می آورید خوب بهم چفت و جور هستند و روند منطقی دارند!
اما چرا همه داستانهایتان ژانر کاراگاهی دارند؟!معماگونه اند! و ازین حیث، جنبه سرگرمی اش بیشتر نمود دارد! در داستان های شما تکیه بطور مطلق بر ماجراست و جای مفاهیم فلسفی و اجتماعی چالش برانگیز که خواننده را درگیر بکند،بدجوری خالیست! از طرح پرسش های مفهومی، کنشهای ذهنی، تحول شخصیت و دیدگاه و ... که داستان را غنی می کنند،خبری نیست! و بدین خاطر روایت داستان شما هم خیلی ساده و بدون انحنا می شود! البته نوع داستان شما ویژگی خاص خودش را دارد ولی تاثیر ماندگاری بر ذهن خوانندگان(مانند من) ندارد! آرزوی شادکامی برای شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.