رانده شده-36

مِری را احضار کردم ، تا میلر و نیروهایش را به اینجا بیاورد . بقیه افراد داخل قصر هم به ما ملحق شدند . نمی توانستیم بدون آسیب رساندن به مردم با شیاطین مقابله کنیم . باید آنها را از دیوارها دور نگه می داشتیم و دیواری محافظ به دورشان می کشیدیم .
پس از مدتی سر و کله نیروهای پلیس به همراه تعداد زیادی اتوبوس پیدا شد . میلر به سرعت از ماشین پیاده شد و با بلند گو گفت : همه توجه کنین ، سوار اتوبوسها بشین ، تا به یه محل مطمئن ببریمتون ! اینجا موندنتون خطرناکه .
تریش برای وادار کردن آنها با صاعقه به دیوار و و پنجره خانه ها حمله کرد . شیشه ها خرد شدند و اسمان روشن شد .
میلر : زود باشین ، اگه نمی خواین بمیرین! سوار اتوبوسها بشین .
مردم به سمت اتوبوسها هجوم آوردند . ما هم با شیاطینی که می خواستند به مردم حمله کنند ، در گیر شدیم .
آنی به سمت من آمد و گفت : این اتفاق چطوری رخ داد ؟!
گفتم : اون لعنتی که باعث این کاره ، غیر از انسانها از شیاطین و ارواح و هیولاها استفاده می کنه ، مواظب میلر باش ! باید گردنبندی هم به او بدی . شایدم به تمام نیروهای تحت فرمانش ، تا جایی که بشه نباید جلوی چشم آدمها ظاهر بشیم . اونها از هرچی که نتونن درکش کنن ، می ترسن یا انکارش می کنن ، میلر و افرادش ، بهترین گزینه هستن .
آنی : حتما ، اون یه فرشته است ؟! تازه به ما ملحق شده ؟
- آره ، اسمش ساویورِ ، یه فرشته نگهبان .
بلافاصله بعد از سوار شدن ساکنین خیابان ، اتوبوسها به حرکت در آمدند .
مِری و بقیه بچه ها ، پوشش لازم را به وسیله دیواری نامرئی که بین آنها و ساختمانها بوجود آوردند ، را فراهم کردند . بعضی از آنها قدرت تهاجمی بیشتری داشتند و با پرتاپ آتش و نیروهای مرگبار ، می خواستند دیوار دفاعی را بشکنند . یکی از آنها آنی را هدف قرار داد . او فریاد زد . آنی سپر دفاعی در برابر شیاطین که به او ضربه می زدند نداشت . ساویور با شمشیرش گلوی شیطان را هدف قرار داد ، من هم آنی را از چنگالش در آوردم . او مجروح شده بود ، باورم نمی شد . نیرویی را به او منتقل کردم ، تا زخمهایش التیام پیدا کند.
گفتم : خودت هم به اون گردنبند احتیاج داری ، اونا می تونن به تو صدمه بزنن! باید بتونی چند تا سپر دفاعی رو هم اجرا کنی .
آنی لبخند زد : ترسیدم ، با اینکه مُردم ، ولی ترس مرگ باهام هست !
گفتم : حتی ما هم از مرگ و عذاب می ترسیم ، اون لحظه ایی که خدا به من امان داد ، خوشحال ترین فرد روی زمین بودم !
ساویور به سمت ما آمد و گفت : پس اون دختر که می گفتی اینه ؟! دِریون در موردت به من گفت ، خوشحالم که اجازه موندن رو داری .
آنی لبخند زد و گفت: من هم همینطور .
رو به آنی گفتم : مری ، جای تو حفاظت از میلر رو به عهده می گیره ، دیگه نمیمیری ، ولی دوست ندارم درد و عذاب بکشی .
مری همراه میلر از صحنه نبرد خارج شدند. تریش یکی از آنها را به چنگ آورد ، با صاعقه ها و نیروهایش او را شکنجه می داد تا بگوید: چطور توانسته به این دنیا راه پیدا کند . او فقط فریاد می زد !
تریش : حرف بزن ، و گرنه ذره ذره نابودت می کنم !
شیطان گفت : آرنولد ، اون چون دنیل از انسانها استفاده می کنه و می خواد شهررو تصرف کنه ، از شیاطین استفاده می کنه . شیطانها خیلی بهتر از انسانها از پس این کار برمی یان ، برتریهای بیشتری نسبت به انسانها که خودشونو اشرف مخلوقات می دونن دارن ، می تونن به هر قیافه ایی در بیان ، و انسانها نمی تونن اونها رو ببینن ، آرنولد ، از این نقطه ضعف بزرگ انسانها در برابر جنها و موجودات مأورایی ، استفاده می کنه ، و انسانهای در خدمتش ، از این اتفاقها علیه دنیل و نیروهایش استفاده می کنن و این حوادث رو به گردن اونها می اندازن و مردم رو از اونها می ترسونن .
تریش : خوبه ! حالا آزادی !
او را رها کرد . شیطان فریاد بلند و دلخراشی کشید . ناگهان شکافی در طول بدنش پدیدار شد ، بدنش به شدت می لرزید و ناگهان منفجر شد .
ساویور : تریش ، موجود ترسناکیه ! با آدمها هم این کار رو می کنه ؟!
گفتم : خیلی کم پیش می یاد ! ما پلید ترین انسانها رو فقط چون انسان هستن ، نمی کشیم ! مگه اینکه به قلمرو ما وارد بشه ، یا به شیطان دیگه ایی خدمت کنه .
حمله ها تمام شد ، ولی چهره خیابان و ساختمانها تغییر کرده و به ویرانه شباهت پیدا کرده بود . افرادی را که در بالای پشت بام در حصارها بودند را هم به مکانی که میلر سایر ساکنین را برده بود ، منتقل کردیم . یکی از زندانهایی که زندانیهایش بیرون بودند و حالا مردم از ترس آنها و شیاطین به زندان برده شده بودند .

به قصر برگشتیم . آنی چندین گردنبند برای خودش ، میلر و افرادش ساخت . و به گردنش انداخت . نزدیکش رفتم ، گردنبند درخشید ، ولی عکس العملی نشان نداد . ناگهان تریش از پشت به او حمله و دستهایش را به دور بدنش قفل کرد . فشار دستها خیلی بالا بود . آنی فریاد زد و ناگهان گردنبند ، با تمام قدرت شروع به درخشیدن کرد . جلوی چشمهایم را گرفتم ، صاعقه هایی در اطراف آنها پدیدار شد ، دستهای تریش شُل شد و او بی حال در حال افتادن بود که ساویور او را گرفت .به سمت تریش رفتم و با کمک ساویور او را روی مبل خواباندیم .
آنی : چرا این کار رو کردین ؟ ممکن بود ، صدمه شدید ببینین .
گفتم : باید امتحان می کردیم ، به من عکس العمل نشون نداد ، ولی تریش یه شیطانه !
تریش از این حس متنفرم ، این دومین باره که تجربه اش می کنم .
آنی : حالا خوبی ؟!
تریش : فکر کنم!
ساویور : تریش قدرت تحمل بالایی داری ، امتحان خطرناکی بود .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (5/5/1396), ناصرباران دوست (11/5/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.