رانده شده-35

شهر فرشتگان در حال تسخیر شدن به دست شیاطین بود. تریش به یه گروه شیطان پرست نفوذ کرده بود تا شیطان اصلی را پیدا کرد. ارغوان و نینا هم ایمن شده بودند و این کار کلارا و سندی را راحت تر کرده بود . من هم توانسته بودم ، متحد جدیدی را پیدا کنم . شهر از حالت عادی در حال خارج شدن بود، در گیرهای مسلحانه در تمام نقاط شهر جریان داشت . حمله به نیروها و اداره های پلیس و آزادی زندانیها ، دولت ایالتی را واردار به به عکس العمل نظامی کرد .
ماشین پلیس و واحدهایی که بیشتر به ارتش شباهت داشتند ، در خیابانها به گشت زنی ، منع عبور و مرور و بازرسی های شدید پرداختند .
از بالای یکی از ساختمانها در حال تماشای شهر و خیابانهایی بودم که دیگر آرامش نداشتند . حضور کسی را در نزدیکی ام حس کردم ، تریش ،یا یکی از بچه ها و حتی آنی نبود ، ساویور به دیدنم آمده بود . آرام در کنارم فرود آمد .
گفتم : غافلگیرم کردی ، فکر نمی کردم به این زودی ببینمت !
ساویور : به هر حال آزادیمو مدیون تو هستم ، در حال پرواز دیدمت که اینجایی ، شهر همونطوری بود که می گفتی . دو شیطان بزرگ وارد این دنیا و شهر شدند . یکی از آنها مدتها در حصر به سر می برد ، اما خدمتکارانش آزادش کردند و دومی به وسیله یه کتاب آزاد شد .
گفتم : آره ، به خاطر اون کتاب ، مجبور شدم یکی از انسانها رو بکشم که بعدا فهمیدم اشتباه کردم .
نورهایی از آسمان به طرف زمین می آمدند و پس از مدتی با روح زن یا مردی برمی گشتند . در گوشه ایی از آسمان فرشته مرگ ایستاده بود . لحظه ایی نگاهمان با هم تلاقی کرد .
گفتم : خوبه ، که مُردنم در اختیار او نیس ! وقتی با چهره ترسناکش به سراغ کسانی که قرار ه بمیرن ، می ره ، من هم ازش می ترسم ، از امشب سرش شلوغ می شه !
ساویور لبخندی زد : اون قدر کارمند داره و خودش هم یکی از عزیز کرده های خداست ، هیچ مشکلی براش پیش نمی یاد . لازم باشه اسرافیل به کمکش می یاد .
گفتم : کاش برای آنی به سراغش می رفتم و اون الان به جای قبر ، تو خونش روی زمین بود.
ساویور : معلومه که مرگ اون دختر خیلی اذیتت می کنه .
- رو حش تو این دنیا ست و در کنار ما زندگی می کنه ، خدا بهش اجازه زنده شدن دوباره رو نداد ، ولی اجازه موندن تو این دنیا رو داره . باهاش آشنا می شی ، راستی ، تونستی کاری کنی ؟ چند نفر رو جمع کردی ؟
: تا به حال 70 نفر رو تونستم ، راضی کنم .
ناگهان صاعقه هایی به سمت ساویور حرکت کردند . او به سرعت از من فاصله گرفت و به مهاجم حمله کرد . اتفاق آنقدر سریع رخ داد که نتوانستم ، عکس العملی نشان بدهم .
گفتم : تریش ! ساویور ، کافیه ، نباید با هم بجنگین ، شما دشمن هم نیستین .
تریش به سمت من آمد و گفت : این کیه ؟ اینجا چیکار داره ؟!
: اگه آروم باشی بهت می گم ، این ساویوره ، در مورد پیدا کردن فرشته ها بهت گفتم ، او الان برای کمک به ما اینجاست .
تریش نگاهی به من کرد و گفت : از کی بالهات سفید شدن ؟! به خاطر اونه ؟ هنوز نیومده ، روت اثر گذاشته ؟
گفتم : اون اسیر بود . و بوسیله شیاطینی که یه انسان ، بوسیله افکار و اعمالش بهشون اجازه داد که فرشته نگهبانشو شکست بدن و شکنجه اش کنن ، برای عبور از حفاظ مجبور شدم ، نیروی 3000 هزار ساله رو فعال کنم ، تا بتونم نجاتش بدم .
تریش : که اینطور ، از دیدنت خوشوقتم ساویور !
- من هم همینطور تریش !
تریش : بوسیله میلر تونستیم ، ردی از اون شیطانی که دروازه رو باز کرده بود ، پیدا کنیم ، اسمش دنیلِ ، به طرفداراش نیروی مافوق طبیعی داده که بیشتر در خدمتش باشن .
گفتم : دنیل ! پس اونی که دنبال گریموآر بود ، باید یکی از خدمتکاراش باشه .
ساویور : کی می خواین وارد عمل بشین ، وقتی کل شهر به تصرف در اومد و عده زیادی کشته شدند ؟!
گفتم : نه ! ولی الان نبرد بین انسانهاست ! من موقعی وارد عمل می شم که شیاطین خودشون رو نشون بدن و مستقیم وارد عمل بشن .
تریش : تا جایی که ممکنه باید به تماشای به جون هم افتادن انسانها نشست ، ما نمی تونیم تو همه چی دخالت کنیم ! باید یه مرزی از ترس و احترام ، برای خودمون نگه داریم ، ترس انسانها از ما خیلی به نفعمونه .
ناگهان صدای جیغی بحث ما را ناتمام گذاشت . به سرعت پرواز کردیم و دنبال منبع صدا گشتیم . در انتهای خیابان چندین زن و مرد در حال دویدن بودند . در حالت نامرئی به سمتشان رفتیم . چیزی در تعقیبشان نبود . ناگهان یکی از آنها به زمین خورد و به داخل تاریکی یکی از کوچه ها کشیده شد ، با گویی نورانی به داخل تاریکی شلیک کردم . نعره ایی بلند شد .
گفتم : اونها رو به روی پشت بام یکی از ساختمانها منتقل کنین .
در مقابل کوچه فرود آمدم . با چشم برزخی دنبال رد پای اون زن و شیطانی که او را گرفته ، گشتم . نقطه های نورانی به انتهای کوچه و یه دیوار می رسید . دیر رسیده بودم .
چندین زن و مرد به وسیله دستهایی به داخل دیوارها کشیده می شدند ، دیوار حالت ژلاتینی پیدا کرده بود، آنها فریاد می زدند و نا امیدانه تلاش می کردند و دستهایشان را به طرف جلو دراز کرده بودند ، تا شاید دستی ، دست آنها را بگیرد .
ساویور ، شمشیرش را به حالت افقی در کنار صورتش گرفت و سپس با تمام سرعت آنها به داخل دیوار فرو برد . خون از داخل دیوار بیرون زد ، دستها شل شدند و زن خودش را رها کرد و به وسط خیابان دوید . ناگهان نیروی او را از زمین بلند کرد و به بالای یکی از ساختمانها برد ، زن خودش را داخل استوانه ایی نورانی محصور دید ، وقتی نتوانست از آن خارج شود ، نا امیدانه روی زمین نشست . من هم افرادی را که هنوز به آنها حمله نشده بود را به همان پشت بام بردم و حصاری به دورشان درست کردم ، تا دوباره به آنها حمله نشود . شیاطین خودشان را به پشت بام رساندند ، ولی با برخورد با حفاظها آتش می گرفتند و به سرعت عقب نشینی می کردند.
به جز چند نفر بقیه را نجات دادیم . صاعقه ها و گلوله های تریش و شمیشر ساویور تعدادی از آنها را شکار کردند . ساختمانها آسیب شدیده دیده بودن ، و این باعث شد ، ساکنین خانه ها و ساختمانها ، سراسیمه به بیرون بریزند . و این کار ما را سخت می کرد ، چون هم شیاطین و هم مردم آسیب می دیدند.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (28/12/1395),سید رسول بهشتی (30/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/12/1395), ناصرباران دوست (2/1/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/1/1396),کیمیا کاظمی (21/1/1396),محمد علی ناصرالملکی (3/5/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.