رانده شده - 34

داناوان : اون دختره یونا ، چطوری باید باهاش تماس بگیریم؟! همین اول تو درد سر افتادیم .
صدایی گفت : من کمکتون می کنم !
همه به دنبال صاحب صدا گشتند . یه موجود بالدار دیگه .
لینکل : تو دیگه کی هستی ؟!
- من رِمم .
لینکل : رِم ، تو یونا رو می شناسی ؟
- آره با ما با هم هستیم .
مایکل : خوبه ! تو چیکار می تونی ، بکنی ؟ البته غیر از غیب شدن و حلقه آتشین به دور خودت درست کردن ؟!
رِم : ته خیابون رو نگاه کن .
یه گله به سمتشان می آمدند . هرچه نزدیکتر می شدند ، تفاوت چهره و جثه شان با هر حیوان درنده ایی بیشتر نمایان می شد .
داناوان : اینها چی هستن ؟ سگن ؟ گرگن ؟
رِم : پیشتیبانی !
براد : واو !
لینکل : اگه لطف کنی ، ما رو از شر اون پلیسا که دنبا لمونن خلاص کنی ، ممنونت می شیم !
رم : با کمال میل !
رم به همراه سگها به سمت نیروهای پلیس رفت .
مایکل : بریم ، نمی خوام ، صحنه رو از دست بدم .
آنها هم به دنبال رم و سگهایش حرکت کردند . پس از مدتی صدای تیراندازی ، فریاد ، و غرش بلند شد . سگها بسیار سریعتر از مامورین پلیس بودند ،هدف گیری و شلیک به آنها برای مأمورین بسیار دشوار بود . سگها از پشت و بالای ماشینها به روی مأمورین می پریدند ، پلیسها هم بوسیله باتوم ، و سپر به مقابله با آنها می پرداختند . لینکلن، ضامن نارنجک را کشید و آنرا به سمت یکی از ماشینها قل داد ، پس از مدتی صدای انفجار همه جا را لرزاند .
هنری : خدای من ! تو زده به سرت ؟ همه رو خبر کردی !
لینکل : اینجا هر چی شلوغتر ، بهتر ! نزدیک ترین اداره پلیس کجاست ؟ ما می ریم اونجا این یارو، رِم و اون حیونای عجیبش از پس پلیسا بر می یان . بجنبین تا منطقه محاصره نشده !
پل : یه دقیقه صبر کن ! هی رم ، چطوری می شه باهات تماس گرفت ، ممکنه به این سگات احتیاج پیدا کنیم !
رم : این رو بگیر ، با این گوی می تونی ! مثل یه موبایل عمل می کنه ،
پل ، گوی کوچک را از رم گرفت ، آنها از روی نقشه به سمت اداره پلیس به راه افتادند . چندین ماشین زره پوش آژیر کشان به سمتی که آنها از آن می آمدند ، در حال حرکت بودند ، به سرعت در پشت ماشینها پنهان شدند . تا کاروان پلیس از آنها رد شود .
لینکل با دیدن اداره پلیس گفت : حالا هر چندتا ماشین و اسلحه و بی سیم بخوایم اون تو پیدا می شه !
هنری نگاهی به اطراف ساختمان کرد ، محل استقرار دوربین های مدار بسته ، راههای ورودی و خروجی اداره ، لبه پشت بام ، که تک تیراندازان و مامورین ممکن بود از آن استفاده کنند . هنری دو نفر از زندانیهایی که همراهشان آمده بودند را مأمور بررسی پیدا کردن در خروجی و پشتی و خیابانهای اطراف اداره پلیس کرد .
هنری : ما باید اونا رو بیرون بکشیم؛ اگه بخوایم بریم داخل ، به خاطر اینکه با ساختمون آشنا نیستیم و هم اینکه می تونن محاصرمون کنن ، بیرون کشیدنشون بهترین راه حله ؛ غیر من کدوماتون جلیقه ضد گلوله پوشیده ؟!
مایکل : منم پوشیدم ، خیال مردن ندارم
بقیه هم سر تکان دادند .
هنری : خوبه ، اونایی که جلیقه دارن ، به اداره پلیس حمله و بقیه اونها رو پشتیبانی می کنن . ازاینجا به مأمورین و در اصلی شلیک می کنیم ، دو گروه در سمت شرق و غرب ساختمون مستقر می شن . ماشینهای پلیس پناه خوبی هستن ، وقتی نیروهاشون به سمت ما حمله کردن شما با نارنجک و اسلحه دخلشون رو بیارین ، یکیشون رو زنده بگیرین ، تا اسلحه خونه رو برامون باز کنه ، بعدش بهش رحم نکنین و بکشیدش !
البته قبلش ازش پذیرایی کنین که رَم نکنه! دنبال اسلحه تهاجمی و دور زن و نارنجک انداز و گاز اشک آور و صوتی بگردین ، وقتو تلف نکنین و سریع خارج بشین .
مایکل ، لینکل و براد ، پل و سه فراری دیگه به طرف شرق و غرب ساختمان حرکت کردند . هنری و داناوان و زندانی دیگه ، آماده شلیک به مأمورین جلوی در شدند ، گروه 4 ، آماده مقابله با هر اتفاق غیر منتظره شدند .
و وقتی آنها با پیامک آمادگی خودشون رو اعلام کردند . هنری یکی از مامورین را هدف قرار داد ، با افتادن او ، همکارش متوجه شد ، با صدای درخواست کمک او چندین مأمور به سمت در خروجی دویدند . هنری و داناوان به یوزی به سمتشان شلیک کردند . سه مأمور هدف قرار گرفتند .
شیشه و بدنه ماشینی که هنری و داناوان و یکی از زندانیها پناه گرفته بود مورد اصابت گلوله قرار گرفت . آنها به سرعت روی زمین زانو زدند .
هنری : از زیر ماشین بزنشون .
داناوان به زیر ماشین رفت ، و با اسلحه کمری شروع به هدف قرار دادن پاهای آنها کرد .
هنری با پیامک به مایکل و پل گفت : که آتش بازی را شروع کنن .
آنها نارنجک ها را پرتاپ کردند، دو انفجار رخ داد . شعله های آتش از ماشینها به آسمان بلند شد . مایکل و بقیه شروع به پیشروی کردند .
هنری کلاه پلیس ضد شورش را سرش گذاشت . نگاهش به لبه پشت بام اداره پلیس بود تا غافلگیر نشوند . 4 نارنجک به داخل ساختمان پرتاپ شدند . مایکل ، لینکلن و براد بعد از انفجار وارد شدند .
هنری با آنها تماس گرفت و گفت : سریع عمل کنین ، اینجا رو محاصره کنن ، کاری از ما برنمی یاد !
اداره بر اثر انفجار به هم ریخته بود. هر سه آماده شلیک به هر کسی بودند .
لینکلن : من دنبال اسلحه خونه می گردم
هنری : ای بی سیم خبر اعزام ، پلیس محلی و فدرال را شنید . رو به داناوان کرد و گفت : به جای اداره پلیس ، باید به یه اسلحه فروشی حمله می کردیم ، این احماقه ترین فکری بود که باید به لونه زنبور حمله کنی ! بدون کلاه توری و لباس مخصوص و سم پاش ، اون قدر نیشت می زنن تا بمیری ، نباید اختیارمون رو به اون زن بالدار می دادیم !
داناوان : نمیدونم ، به اونا بگو برگردن و تا قبل از اینکه نیروهای فدرال پیداشون بشه از اینجا می بریم . اسلحه فروشی خیلی بهتره !
هنری با آنها تماس گرفت ، مایکل ، براد و لینکل ، در حالیکه چندین اسلحه روی شانه و دستشان بود از اداره خارج شدند ، به سمت دو ماشین پلیس که سالم بودند دویدند ، و خلاف جهت نیروهایی که در حال آمدن بودند ، از آنجا دور شدند


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

شهره کبودوندپور ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (24/12/1395),شهره کبودوندپور (24/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (24/12/1395),سعید بیک زاده (15/4/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 11:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور شین کاف سال نو را پیشاپیش به شما تبریک می گوید!
زندگی تان پر از شور و شعر و طرب@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 11:50

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، سال نو شما هم پیشاپیش مبارک ،
خانم کبود وند پور ، داستانهای بلند من را دوست ندارین ، ولی دوست داشتن ، شما رو در رز خونین و پل شکسته می دیدم ، و نظرتان را برایم می نوشتین


@شهره کبودوندپور توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 11:51

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، سال نو شما هم پیشاپیش مبارک ،
خانم کبود وند پور ، داستانهای بلند من را دوست ندارین ، ولی دوست داشتم ، شما رو در رز خونین و پل شکسته می دیدم ، و نظرتان را برایم می نوشتین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.